 اضمحلال گاهى چنين تعبيراتى صورت مى گيرد.فصل سوم : وصيت پيامبر 
1 - 3 - بيمارى پيامبر اكرم (ص ) 
چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيمار گرديد در آن بيمارى كه از دنيا رفت ، و آن در روز شنبه ، و يا يكشنبه از ماه صفر بود، دست على عليه السلام را گرفت و به سوى بقيع روانه شد، در حالى كه گروهى از اصحاب در پى او بودند، چون به بقيع رسيد، خطاب به مردگان فرمود: سلام بر شما اى ساكنين گورستان ، گوارا باد بر شما آنچه در آن قرار داريد، و از آنچه مردم دچار آن گشته اند رها يافتيد، فتنه ها روى آورد، همچون پاره هاى شب تاريك و ظلمانى ، كه يكى در پى ديگرى بروز خواهد كرد، آخرين آن به دنبال اولين آن خواهد بود.
جبرئيل سالى يك بار قرآن را به من عرضه مى نمود، و امسال دو بار، و من براى آن علتى نمى بينم مگر فرا رسيدن مرگ خود.
پس روز چهارشنبه در حالى كه سر مبارك را با دستمالى بسته بود، و با دست راست خود به دوش على عليه السلام و با دست چپ خود به دوش ‍ فضل بن عباس تكيه داد، به منبر رفته و خطبه اى ايراد نموده و فرمود: هر كس از من طلبى دارد، و يا وعده اى به او داده ام .........(142) و چون روز جمعه فرا رسيد، به مسجد آمده و از منبر بالا رفت و خطبه اى ايراد نمود،(143) سپس به خانه امّ سلمه وارد شد، مى فرمود: خدايا امت محمد را به سلامت دار، و حساب را بر آنان آسان گير. (144)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در خانه امّ سلمة بود، و عايشه پيشنهاد داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خانه او انتقال يابد و هم او بود كه براى اين منظور از ديگر زنهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رخصت طلبيد.(145)
عايشه گويد: بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شدت يافت ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين موقع در منزل ميمونه يكى از زنان خود به سر مى برد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زنان خود را فرا خواند، و از آنان خواست تا در منزل من بسترى شود، زنها نيز موافقت كردند، پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان دو تن از افراد خانواده خود، كه يكى از آن دو، فضل بن عباس بود، در حالى كه پاهاى مبارك به زمين كشيده مى شد، و دستمالى به سر بسته بود وارد منزل من شد. (عايشه از آن مرد ديگر نام نمى برد.)
طبرى در تاريخ خود، و ديگران از عبيدالله بن عبدالله نقل كرده گويند: اين موضوع را به عبدالله بن عباس گفتم ، عبدالله بن عباس گفت : آيا مى دانى آن ديگر كه بود؟ گفتم : نه ، نمى دانم . عبدالله بن عباس گفت : او على بن ابيطالب بود، وليكن عايشه تا آنجا كه مى تواند، نمى خواهد او را به خير و خوبى ياد كند.(146)
بخارى اين حديث را به همين گونه روايت كرده ، اما جمله آخر ابن عباس ‍ را (على را به خير و خوبى ياد كند) حذف نموده است .(147)
عايشه گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به منزل من آمد، در حالى كه از سردرد شكايت داشت ، و سپس به خانه ميمونه رفت .(148)
حلبى شافعى گويد: ابن عباس گفت : آن مردى كه عايشه از او نام نبرد، على عليه السلام بود، زيرا رابطه عايشه با على عليه السلام خوب نبود، و خود به اين موضوع تصريح كرده در هنگامى كه مى خواست از بصره بيرون شود،و بعد از جنگ جمل ، و مردم براى توديع عايشة او را بدرقه مى كردند، و على عليه السلام نيز در ميان انان بود، عايشه گفت : به خداوند سوگند ميان من و على عليه السلام چيزى نبود، مگر آنچه بين زن و خويشان او (از جانب همسرش ) وجود دارد.(149)
3 - 2 - پيامبر(ص ) وصيت مى كند 
طلحة بن مصرف گويد: به عبدالله بن ابى اوفى گفتم : آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمين وصيت ننمود؟ گفت : به كتاب خداوند وصيت كرد. مالك و طلحه گويد: هزيل بن شرحبيل گفت : آيا ابوبكر عليه وصى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شورش مى كند؟ ابوبكر آرزو داشت اگر در اين مورد وصيتى مى بود، پوزه خود را مهار كند.
عايشه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چيزى از خود به جاى نگذارد، نه درهمى و دينارى ، نه گوسفند و شترى ، و نه به چيزى وصيت نمود.
به عايشه گفتند: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام وصيت نمود؟ گفت : او در دامن من رحلت نمود، و من متوجه نشدم چه موقع از دنيا رفت ، پس چگونه به على عليه السلام وصيت نمود.(150)
بسيارى از كتب حديث اهل سنت چنين پنداشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين رابطه وصيتى نداشته است .(151) و ما در (فصل سقيفة ) از آن بحث خواهيم كرد. ابن كثير نيز همين دو دسته از روايات را نقل مى كند.(152)
با يك بررسى كوتاه در زمينه رواياتى كه راجع به عدم وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كتب احاديث و تواريخ موجود است ، اين مطلب بدست مى آيد كه مصدر همه اين روايات عايشه است . اين روايات دو دسته هستند، يك دسته از اين روايات مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هيچ وصيتى ننمود. و دسته دوم مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اصلا چيزى از خود بر جاى نگذارد كه راجع به آن وصيتى داشته باشد.
اكنون قسمت اول را بررسى مى كنيم كه شامل عدم وصيت ، راجع به امير المؤ منين عليه السلام است چنانچه از روايت طبقات به دست مى آيد.(153)
3 - 3 - انگيزه هاى عايشه ؟ 
ابن ابى الحديد در اين رابطه تحقيقى دارد كه شايسته است مورد توجه قرار گيرد. اميرالمؤ منين على عليه السلام در ضمن خطاب خود به اهل بصره چند كلمه اى راجع به عايشه اختصاص مى دهد:
(( و اما فلانة فادركها راءى النساء و ضغن غلا فى صدرها كمرجل القين ، و لو دعيت لتنال من غيرى ما اتت الى ، لم تفعل ، و لها بعد حرمتها الاولى ، و الحساب على الله )) : و اما فلان زن (عايشه ) دچار راءى زنان گرديد، و حسد و كينه اى كه در سينه اش همانند ديگ آهنين مى جوشد، و اگر براى دستيابى به آنچه به من رسيده ، دعوت مى شد تا با ديگرى مبارزه كند، هرگز اين كار را انجام نمى داد، و هنوز احترام اوليه او به جاى خود باقى است ، و حساب نهايى بر عهده خداوند است .
ابن ابى الحديد در شرح اين گفتار گويد، اما گفته اش : دچار راءى زنان گرديد، زيرا زن در اصل آفرينش به سرعت فريب مى خورد، سريع خشمگين مى گردد، سوءظن دارد، تدبير او فاسد است ، فاقد شجاعت هستند، و يا داراى شجاعت اندكى مى باشند، و همچنين سخاوت ، و لذا در اخبار آمده است : رستگار نشوند قومى كه امور خود را به زن واگذار نموده اند، و...
و اما كينه و حسد نيازمند به شرح است ، ابن الحديد گويد: در زمانى كه نزد استاد خود ابويعقوب علم كلام مى خواندم ، اين جملات حضرت را براى او خواندم ، و او پاسخى طولانى در اين رابطه اظهار داشت كه خلاصه آن چنين است :
اولين دشمنى عايشه با فاطمه سلام الله عليها شروع گرديد، زيرا پيامبر صلى الله عليه واله و سلم پس از مرگ خديجه با عايشه ازدواج كرد، و عايشه جايگزين خديجه گرديد و فاطمه عليهاالسلام دختر خديجه بود، طبيعى است كه هرگاه دخترى مادرش بميرد، و پدرش زن ديگرى اختيار كند، بين زن جديد و دختر كدورت و دشمنى ايجاد مى شود، و اين مسئله اجتناب ناپذير است ، زيرا زن از اين كه 