يز در آنجا بايد حضور داشته باشد، براى چه حضور داشته باشد؟ براى توجيه و تفسير و اجراى دستورالعمل هاى قرآن ، نه اينكه قرآن حرز آنان ، و آنان مكلف به تلاوت قرآن هستند.
4- و هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از انتقال ولايت سخنى به ميان مى آورد، مردم را از نزديك شدن و فرا رسيدن مرگ خود خبر مى دهد، چه تناسبى بين اين دو ممكن است ، وجود داشته باشد، جز اينكه مى خواهد بگويد: كاربرد اين ولايت بعد از مرگ من است ، ولايت نصرت و يارى و محبت ، اختصاص به بعد از مرگ ندارد، زيرا زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و بعد از دوران حيات رعايت اين اصل بر هر مسلمانى واجب است ، و وجوب آن براى همه مسلمين واضح و آشكار است ، بخصوص كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از آن مسئله بازجوئى از مردم را در مورد چگونگى رفتار آنان با قرآن و عترت مطرح مى سازد، كه روز قيامت از آن سؤ ال خواهد نمود، و اگر مقصود ولايت قبل از رحلت است موكول نمودن آن به روز قيامت معنا ندارد، زيرا خود در دنيا از كيفيت رفتار آنان با قرآن و عترت آگاه است .
5 - فهم درك عرفى از ولايت واگذارى شده ، ولايت تصرف است ، نه محبت و يارى ، زيرا ابوبكر و عمر، پس از اتمام خطبه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، به نزد على عليه السلام آمده و به او تبريك گفتند،(255) به عمر گفته شد: تو امروز با على عليه السلام به گونه اى رفتار مى نمايى كه تاكنون با هيچ كس چنين رفتارى نداشته اى ؟ و عمر پاسخ داد: او مولاى من و مولاى هر مؤ منى مى باشد.(256)
اگر مقصود ولايت نصرت و يارى باشد، اختصاص به على عليه السلام ندارد، بلكه شامل همه مسسلمين است . پر واضح است كه مقصود عمر، از اين نوع ولايت ، ولايت زعامت و رهبرى است ، و او اين نوع ولايت را، از سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم استنباط مى نمايد، زيرا دفعات ديگر نيز كه جز ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه ولايت رهبرى است كاربرد ندارد، عمر همين جمله را در مورد على عليه السلام بكار مى گيرد:
دو نفر عرب صحرانشين كه با هم نزاعى داشتند به نزد عمر آمدند، و عمر آن دو را به نزد على عليه السلام فرستاد، يكى از آن دو اعتراض كرد و گفت : آيا ما را به نزد اين مرد مى فرستيد كه او در ميان ما قضاوت كند؟ عمر در پاسخ گويد: واى بر تو، مى دانى اين مرد كيست ؟ اين شخص ‍ مولاى تو، و من هر مؤ من ديگرى است ، و اگر كسى على عليه السلام مولاى او نباشد، ايمان ندارد.(257) يعنى اينكه على عليه السلام ولايت قضاوت دارد.
6- تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ولايت بعد از رحلت ، تاءكيد مى كند كه مقصودش از ولايت ، ولايت نصرت است :
به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از على عليه السلام شكايت بردند، چهار نفر با هم قرار گذاردند كه به نوبت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمده ، از على عليه السلام شكايت كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خشمگين گرديد كه آثار خشم در چهره اش نمايان گشت . فرمود: از على عليه السلام چه مى خواهيد؟ از على عليه السلام چه مى خواهيد؟ از على عليه السلام چه مى خواهيد؟ على از من است و من از اويم ، و او ولى هر مؤ منى بعد از من است . ابوعيسى مؤ لف ترمذى گويد: اين حديث حسن است .(258)
6 - 2 - 4 ترديد...؟ 
قوشچى در شرح تجريد الاعتقاد شيخ طوسى (رضى ) گويد:
1- اگر در اين امر پراهميت كه مربوط به مصالح دين و دنياست ، دستورات و نصوص براى خلافت مى داشتيم ، به هر گونه تواتر به دست ما مى رسيد، همگان آنها را براى ما نقل مى كردند، و در ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از شهرت فراوانى برخوردار مى شد، و هيچ ترديدى در عمل آن از خودشان نشان نمى دادند.
2- و در پايان در سقيفه بنى ساعدة جمع شده تا امامى براى خود معين نمايند، و در نصوص ترديد داشتند كه انصار گفتند: (( منا امير و منكم امير: )) براى خود اميرى انتخاب مى كنيم و شما نيز همچنين .
و در نتيجه گروهى متمايل به ابى بكر و گروهى به عباس ، و گروهى ديگر به على عليه السلام تمايل جستند.
3- و على عليه السلام احتجاج با اصحاب را ترك نمى كرد و با آن ادلة با اصحاب احتجاج مى نمود، و براى خواسته خود متمسك به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گرديد و حق خود را ادا مى نمود، چنانچه در هنگامى كه خلافت به او انتقال يافت ، چنين كرد و حتى جنگيد و گروه زيادى را در اين راه از بين برد.
با وجود اينكه در آن موقع شايسته تر بود، اين كار را انجام دهد، و آسانتر بود، زيرا مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قريب العهد بودند، و تازه از ميان آنان رفته بود، و در آن موقع رغبت بيشترى در تنفيذ اوامر و دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داشتند.
4- كسى كه اندك خردى داشته باشد، چگونه تصور مى كند، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان كه تمام همت خود را مصروف ترويج دين نمودند، و تمام اندوخته هاى خود را در يارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به كار بردند، خويشان و بستگان خود را در راه اقامه و بزرگداشت دين از دست دادند، از دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سرپيچى نمايند آن هم در هنگامى كه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دفن نكرده اند.(259)
5 - بلكه در اينجا و نشانه هايى است ، كه اگر همه آنها را در نظر بگيريم روى هم رفته قطع حاصل مى شود كه چنين رواياتى در مورد خلافت على عليه السلام روايات صحيحى نمى باشد، و از سوى افراد مورد اطمينان روايت نشده است ، با وجود محبت فوق العاده اى كه نسبت به على عليه السلام داشتند، و احاديث فراوانى كه در منقبت و كمالات على عليه السلام در امر دنيا و آخرت بيان داشته اند.
6 - در خطبه هاى حضرت ، و نامه ها، و مخاصماتش و در هنگامى كه از بيعت با ابى بكر تاءخير مى كند هيچ اشاره اى به اين نصوص و دستورات ندارد. (تاءخير حضرت از بيعت نشانه چيست ؟ و آيا همين نكته كافى نيست كه بگوييم حضرت اطمينان داشته كه طبق دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خلافت از آن اوست . مؤ لف .)
7 - عمر خلافت را در ميان مسلمين به شورى واگذار مى كند، و على عليه السلام را نيز ضمن آنان قرار مى دهد.
همچنين عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با على پيشنهاد بيعت مى دهد، و به اينگونه استدلال مى كند، اگر من با تو بيعت كنم ، ديگر كسى در مورد تو نزاعى نخواهد داشت . و ابوبكر گويد: دوست داشتم از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين مورد سؤ ال مى نمودم ، خلافت به چه كسى تعلق دارد تا اينكه با كسى در اين مورد نزاع نمى نمودم . و استدلال حضرت براى معاويه كه مردم با او بيعت نموده اند، و به اينكه در اين مورد اگر دستورى مى بود، به آن دستور استدلال مى كرد.(260)
امكان دارد به امورى استدلال شود كه هر يك از اين امور جداگانه مفيد ظن قوى به عدم نص باشد، و در اثر مجموع اين امور علم حاصل مى شود، كه دستورى در مورد خلافت على عليه السلام از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صادر نشده است .
از اين موارد ك