ه موجب ظن و گمان به عدم نص مى باشد، گفتگوى عباس با على عليه السلام است :
عباس گويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كنيم ، آيا ما در امر خلافت بهره اى داريم ؟ اگر خلافت مربوط به ما باشد، از ما خارج نمى شود، و اگر به ما مربوط نباشد، نسبت به ما به مردم سفارش خواهد نمود. و على عليه السلام گويد: از آن بيم دارم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بگويد: خلافت به ما مربوط نمى باشد، و ديگر مردم تا هميشه آن را به ما واگذار ننمايند.(261)
امام الحرمين جوينى گويد:
اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد امامت على عليه السلام ، تصريحى مى داشت ، يا در حضور همگان و عامه مردم بوده است ؟ و گرنه ارزشى ندارد، و در صورت اول لازم بود در ميان تمام امت شهرت يابد، زيرا دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در امر خلافت شخصى معينى مسئله مهمى است ، و هر مسئله مهمى كه در حضور عموم صورت گيرد، به ناچار شهرت پيدا مى كند، و هر خبر مشهورى براى شنوندگان آن موجب علم مى شود، زيرا همانند امرى چنين عظيم ، عادت پوشيده و مخفى نخواهد ماند، چنانچه زمامدارى معاذ بر يمن ، و فرماندهى اسامة ، پوشيده نماند، و نيز واگذارى خلافت به ابى بكر از سوى عمر، و عمل در امر شوراى شش نفرى بر مردم پوشيده نماند. و اختلاف مردم در مسئله خلافت ، در سقيفه بنى ساعدة خود گواه بر عدم نص در امر خلافت است .(262)
تقريبا تمام اشكالاتى كه از سوى اهل سنت ، متوجه دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به خلافت و امامت اميرالمؤ منين عليه السلام شده است ، از اين حدود تجاوز نمى كند. و نظر به اين كه مجال ذكر نظريات تمامى دانشمندان اهل سنت نمى باشد، به سه مورد ياد شده اكتفاء مى نمائيم ، چرا كه اينگونه ايرادها تقريبا از سوى همگان گفته شده است . از جمع بندى مطالب گذشته موارد زير بدست مى آيد:
1- اين روايات به حد تواتر نرسيده است ، بنابراين قابل اعتماد نيستند.
2- على عليه السلام در اجتماعات و مخاصمات خود به اين روايات احتجاج ننموده است ، و در زمان معاوية نيز به بيعت مردم با خود استدلال مى نمايد، و از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سخنى نمى گويد.
3- در نشست شورا، على عليه السلام از مناقب و فضائل خود سخن مى گويد و از دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در زمينه خلافت ساكت است .
4- على عليه السلام ، در نشست شورا طبق دستور عمر حضور پيدا مى كند، و اگر از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم منصوب بود، نمى بايستى شركت مى كرد.
5 - اگر على عليه السلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اين سمت منصوب شده بود، چرا هنگامى كه عباس عمويش به او پيشنهاد بيعت داد و گفت : اگر من با تو بيعت كردم ، مردم هيچگونه اختلافى با تو نخواهند داشت ، (اگر بيعت عباس كه عموى پيامبر است اين قدر ارزش ‍ دارد، پس دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اولويت بيشترى برخودار است ).
6- و چرا موقعى كه عمر به حضرتش مى گويد: (( ان وليت )) ...: اگر تو به خلافت دست يابى بنى هاشم را بر مردم مسلط خواهى نمود، و او سكوت مى كند و اعتراض نمى نمايد.
7 - 2 - 4 - تواتر و شهرت نصوص  
ترديدى نيست كه برخى از روايات صادره در مورد خلافت و امامت على (ع ) از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله در حد تواتر است ، چنانچه حديث غدير از جمله اين موارد است ، زيرا حضرت ، در هنگام خلافت خود در (رحبه )، در ميان مردم چنين مى گويد:
هر مسلمانى كه در روز غدير خم حضور داشته ، برخيزد و جريان حديث غدير خم را بازگو كند، آن كس كه با گوش خود آن را شنيده است ، و با چشم خود ديده باشد. سى نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله برخواستند، و دوازده نفر از آنان كسانى بودند كه در جنگ بدر شركت داشتند، اين سى نفر شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ، دست على را گرفت و فرمود: (( اتعلمون انى اولى بالمؤ منين من انفسهم ؟ قالوا نعم ، فقال : من كنت مولاه ، فعلى مولاه : )) آيا مى دانيد كه من بر مؤ منين از خودشان در تصرف امور مربوطه به خود اولويت دارم ؟ گفتند: آرى ، فرمود: هر كس من مولاى او هستم ، على مولاى اوست .(263)
اگر ما باشيم و همين روايت ، و سند ديگرى در دست نداشته باشيم ، براى تواتر حديث غدير همين يك روايت كفايت مى كند، زيرا توطئه اى براى دروغگويى در حديث وجود ندارد، زيرا حضرت در ضمن سخنرانى موضوع را مطرح نموده ، و آمادگى قبلى براى پاسخ اين پرسش كه از آن خبرى نداشتند، نبوده است .
مرحوم علامه امينى در الغدير، از يكصد و شش نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نام مى برد كه همگان حديث غدير را روايت نموده اند، و يكصد و هشت نفر از تابعين ، و سيصد و شصت نفر از علماء، و بيست و شش نفر از بزرگان كه درباره غدير كتاب تاءليف نموده اند ياد مى كند، از قرن دوم ه -. ق . تا قرن چهاردهم هجرى قمرى . از آن جمله ابوجعفر محمد بن جرير طبرى صاحب تاريخ و تفسير معروف طبرى ، كتابى به نام (الولاية فى طريق الغدير) نوشته است ، و جريان امر از اين قرار بود كه شنيد داوود، در مورد حديث غدير سخنى گفته و آن را تكذيب نموده ، كتابى در فضائل على (ع ) نوشته و در مورد صحت حديث غدير در آن كتاب بحث نموده است .(264)
اكنون ببينيم حديث متواتر چه حديثى است ؟
حديث متواتر آن حديثى است كه گروهى آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كنند و عادتا محال باشد اين گروه در كذب حديث توطئه اى داشته باشند، به خاطر كثرت افراد، و امانتدارى و اختلاف محيط زيست ، و شهرت و وجهه خوبى كه دارند.(265)
ديگر اينكه اين گروه اندكى بودند از آن جمع كه شهادت دادند، بسيارى از آنان ، از دادن شهادت به خاطر بغض و حسادتى كه نسبت به حضرت داشتند خودارى كردند، و حضرت خوددارى آنان را از شهادت به رخ آنان كشيد.(266)
با در نظر گرفتن فاصله زمانى ، زيرا خطبه حضرت در رحبه در دوران خلافت حضرت بوده ، يعنى حداقل سال 35 هجرت آغاز خلافت ، يعنى حداقل 25 سال بعد از خطبه ، حضرت رسول در غدير، و بسيارى از حاضرين در آن جمع بر اثر وبا، و آفات ديگر، و فتوحات از بين رفته و كسانى كه از اين حوادث جان سالم بدر بردند، همه آنان در كنار حضرت نبودند، گروهى از آنان دور معاويه جمع شدند، و گروهى ديگر عزلت نشين شده بودند. صاحب (الفتاوى ) الحامديه با تعصبى كه دارد، در رساله مختصر خود به نام (( صلوات الفاخرة فى احاديث المتواترة )) ، حديث غدير را متواتر حديث غدير را متواتر دانسته است .(267) همچنان ذهبى عده اى از طرق حديث غدير را صحيح مى داند، و صدها مصادر ديگر كه ذكر همه آنها به طول مى انجامد.
ابن اثير در كامل خود گويد كه معزالدولة دستور داد به ميمنت عيد سعيد غدير شهر بغداد را چراغانى كنند و همه مراسمى را كه در شب عيد انجام مى دادند انجام دهند، كسبه نيز مغازه هاى خود را شب هنگام بازنگاه داشته و شهر را چراغانى كردند.(268) و اين نيست مگر به دليل اين روز.
بنابراين در تواتر حديث غدير ترديدى وجود ندارد، و ما نمودارى از آن را در اينجا ذكر نم