ا در اموال مقدم داشت ، و اگر عثمان شيوه اول و دوم را در پيش مى گرفت ، و خانواده خود را از دست يابى به اموال باز مى داشت ، و آن را در ميان مردم توزيع مى كرد و خود را كنار مى كشيد، هرگز كسى از او خرده نمى گرفت ، و دورى نمى گزيد، گر چه قبله را از كعبه به جانب بيت المقدس مى نمود، و بلكه اگر يكى از نمازهاى پنجگانه را حذف مى كرد و به چهار نماز اكتفاء مى نمود، كسى از او انتقاد نمى كرد، زيرا محبت مردم متوجه به دنياست ، اگر به آن دست يافتند آرام مى گيرند، و اگر آن را از دست دادند و به هيجان آمده و مضطرب مى شوند، مگر نمى بينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چگونه اموال هوازن را بين منافقين تقسيم نمود، آنان كه آرزوى مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند، و چون اموال را بين آنان تقسيم نمود، يا همه آنان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم علاقه مند شدند، و يا بيشتر آنان و اگر كسى با دل و جان او را دوست نمى داشت ، لااقل با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از در مجامله وارد شد، و دشمنى خود را با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، اظهار نمى كرد، و اگر على بن ابى طالب با پرداخت مال با اصحاب خود رفتار مى كرد و به روساء و چهره هاى سرشناس پول پرداخت مى كرد، توفيق بيشترى مى يافت (279) وليكن او تدبير دنيوى را رها كرد، و به احكام اسلام و شريعت تمسك جست ....(280)
خلاصه اى بود از آنچه ابن ابى الحديد از استاد خود ابوجعفر نقيب ذكر كرد، و خود گويد: آنچه در اين فصل ذكر نمودم خلاصه اى بود از آنچه از ابوجعفر نقيب در اين رابطه به خاطر سپردم ، و او شيعه نبود، و كسى نبود كه از گذشتگان برائت جويد و از شيعيان افراطى رضايت نداشت ، وليكن اين سخنى بود كه در هنگام بحث و جدل بين من و او بر زبانش جارى گرديد.
10- 2- 4؛ اما سكوت ...؟  
دومين پرسش اين كه على عليه السلام چرا ساكت ماند، و از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت خود چيزى نگفت ؟
سئواى است به حق ، وليكن پاسخ به آن نيازمند بررسى شرايط محيط و عمل سكوت است ، و قبلا بايد يادآور شويم كه على عليه السلام هم سكوت كرد، و هم سخن گفت ، آنجا كه لازم بود سكوت كند، سخنى نگفت ، و انجا كه سخن ضرورت داشت ، سخن گفت و اگر شرايط بگونه اى نبود كه سكوت نشانه نبود دستور لازم از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت است ، اما قبل از بيعت با ابى بكر، على عليه السلام در سقيفه حضور نداشت ، و مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود، وقتى در هنگامى كه به او گفته شد: چه خوب بود اين مطالب را قبل از بيعت با ما در ميان مى گذاشت ؟ اما اكنون ديگر چاره اى نيست .(281) و حضرت پاسخ مى دهد: (( اكنت اترك رسول الله ميتا فى بيته لااجهزه و اخرج الى الناس انازعهم فى سلطانه ؛)) آيا جنازه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بدون غسل در خانه اش رها مى كردم و به سوى مردم رفته در سلطنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با مردم درگير مى شدم ؟
ابن ابى الحديد به نقل ابو جعفر نقيب گويد: انصار و غير از انصار به او گفتند:اى مردم اگر پيش از بيعت ما را به خود دعوت مى نمودى هرگز ديگرى را به جاى تو انتخاب نمى كرديم .(282)
و در جاى ديگر گويد، انصار به فاطمه (س ) گفتند: اگر عموزاده ات بر ابوبكر سبقت مى جست ما ابوبكر را به جاى او انتخاب نمى كرديم ،(283)
از اين روايت دو چيز فهميده مى شود، اين كه حضرت در هنگام بيعت با ابى بكر در سقيفه حضور نداشته است
ديگر اين كه پس از انجام بيعت به چه دليل و چه انگيزه اى على عليه السلام در معيت حضرت فاطمه (س ) به خانه انصار مى روند، و از انصار مى خواهند با حضرت بيعت نمايند؟ اگر در اين مورد دستورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نداشته باشند كه الزام آورتر از بيعت باشد، آيا باز هم به در خانه انصار مى رفتند؟ مگر نه اين است كه آنان يكى از افراد همان قبايلى بودند كه نقض بيعت را جرمى بزرگ مى پنداشتند؟ پس اين كه با حضرت فاطمه به در خانه انصار و مهاجر مى رود حتما دليلى داشته است .
نتيجه اين كه على در سقيفه حضور نداشته ، تا در مورد خلافت خود به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آنان كه هر يك براى حقانيت خود از خود دليلى مى تراشيدند و روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى نمودند، و با اين كيفيت در غياب امير المؤ منين عليه السلام كار خود را محكم نمودند، و احتياطات لازم را انجام دادند، و با ايجاد جو فشار ابتكار عمل را به دست گرفت ، و جراءت اقدام را از مردم سلب نمود، و تاريخ در اين مورد شهادت مى دهد كه چگونه رئيس نيرومند انصار، سعدبن عباده را تهديد مى نمود، و بعد او را به سرنوشتى دچار ساخت ، و نيز رفتارى كه با مالك بن نويره انجام دادند كه جرمى جز توقعى كوتاه در پرداخت زكوه براى روشن شدن اوضاع نداشت ، آنان را قتل عام نموده همسر زيبايش را متصرف شدند. و نيز رفتارى كه با خود حضرت انجام دادند، خانه فاطمه (س ) كه معترضين به بيعت با ابى بكر در آن خانه اجتماع كرده بودند تهديد به آتش زدن نمودند، شمشير زبير را از دستش گرفتند، و به ديوار زده شكستند(284) و خواهيم ديد كه چگونه با احتجاج زهرا در مورد ارثيه خود كه با تمسك به آيات صريح قرآن انجام مى گيرد، و راه احتجاج را على عليه السلام به روى آنان مى بندد و در آخر مى گويد: كتاب خدا چنين مى گويد،(285) چگونه رفتار مى شود.
ابن ابى الحديد گويد: على عليه السلام در نفس خود مسائلى درباره خلافت داشت كه نمى توانست آن را در ايام ابوبكر و عمر اظهار دارد به خاطر قدرت و شدت عملى كه عمر داشت ، و دست و زبانش باز بود، و چون عمر كشته شد، و شورى تشكيل يافت ، و عبدالرحمن بن عوف از على عليه السلام عدول نموده و به عثمان راءى داد، حضرت مسائلى راكه تاكنون در دل داشت ، در اين نشست ابراز مى نمايد.(286)
حضرت در اين نشست برخى از فضايل خود را ابراز مى دارد، و گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نيز در روز غدير خم يادآور شده گويد: آيا در ميان شما كسى وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره او گفته باشد: هر كه من مولاى او هستم ، اين مولاى اوست ؟ گفتند: نه ،(287) در هنگام گردهمائى سقيفه بنى ساعده ، استدلال مهاجرين و انصار را در مورد خلافت بدون پاسخ مى گذارد، و بعدها، استدلال آنها را مطرح نموده و به آن پاسخ مى دهد.(288)
و نيز ترس از هم پاشيدگى اسلام ، او را وادار به سكوت ، و حتى وادار به تسليم و بيعت مى كند، در نامه اى كه به مالك اشتر مى نويسد، حضرت رسما اوضاع آشفته دوران بعد از رحلت را بيان مى دارد:
از بيعت خوددارى كردم ، تا آنگاه كه ديدم ، مردم از اسلام بر مى گردند و در نابودى آن تلاش مى كنند، ترسيدم كه اگر اسلام را يارى نكنم شكافى در اسلام پديد آيد كه درد و مصيبت آن ، براى من بيشتر از دست دادن ولايت بر شماست كه متاع چند روز اندك دنياست .(289)
و ما در فصل سيزدهم از آن بحث خواهيم نمود.
در زمان معاويه نيز، از ديدگاه ديگر، براى على عليه السلام طرح مسئله وصيت و