 احتجاج به آن مشكل است ، زير او در جنگ با معاويه است ، به بهانه قتل عثمان ، كه حضرت نه تنها در آن دخالتى نداشته ، بلكه از آن جلوگيرى مى كرد و تلاش داشت كه اين امر انجام نشود.(290)
در عين حال او را متهم به قتل عثمان نمودند، و دو جنگ بزرگ جمل و صفين را به راه انداختند و در نتيجه آن ، جنگ نهروان به وقوع پيوست .
على عليه السلام در مكاتبات خود با معاويه با توجه به اين كه در مسئله خلافت اول و دوم ايراد نگرفت ، او را متهم به حسادت بر خلفاء و دشمنى با آنان نمودند،(291) چه رسد به اين كه به دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمسك مى جست ؟ و خلافت آنان را غاصبانه مى دانست .
back page

11- 2 - 4؛ احتجاج به وصيت  
آيا عوامل ياد شده كافى است كه دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و سفارشات مكرر او درباره خلافت بعد از خود بكلى فراموش ‍ شود؟ آرى اگر بگوئيم زمان اجراى وصيت منقضى شده است ، و ديگر كاربردى ندارد، انگيزه اى براى طرح مجدد آن وجود ندارد اما نه چنين است ، و بلكه زمان اجراى وصيت در تنگناى محدوده زمان منحصر نمى شود زيرا سفارش به امامت على عليه السلام نه براى دست يابى به حكومت شخص على عليه السلام ، يك اصل است ، على عليه السلام در حكومت خود شيوه اى دارد، و برنامه اى ، خلفاى گذشته نيز برنامه و شيوه اى داشتند، اگر يكى از اين شيوه ها توسط پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم تاءييد شود، مجالى براى شيوه ديگر كه در اصل با يكديگر تفاوت انتخابى عمر، اعلام مى دارد، در آنجا كه عبدالرحمن بن عوف به على عليه السلام پيشنهاد مى دهد، بر اساس شيوه خلفاى گذشته عمل كند. پاسخ مى دهد، اما شيوه گذشتگان هرگز، طبق قرآن و سنت و اجتهاد خود عمل مى كنم .(292)
و اگر به دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتجاج نشود، و كتمان گردد، طبيعى است ، دو شيوه حكومت را، اختلاف دو سليقه شخصى ، مانند اختلاف در ديگر احكام شرعى كه در ميان علماء وجود دارد تلقى مى كنند، آنگاه براى هميشه تئورى حكومت اسلامى از ديدگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم محو و نابود مى گردد، و همين ترس ‍ باعث مى شود كه على عليه السلام ، در دوران خلافت خلفاء سكوت مطلق اختيار كند، تا جو آرام شود وگرنه اصل آن را نيز از بين خواهند برد، و اكنون همين ترس ، على عليه السلام را وادار به استدلال به آن مى نمايد، گر چه زمان استفاده شخصى على از اين دستورات منقضى شده ، اما شيوه و مكتب على در دوران كوتاه زمامدارى او مشخص شده است ، اكنون بايد تاءييد اين شيوه از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، به مردم يادآورى شود، تا در آينده ، گر چه بسيار دور باشد، مورد استفاده عملى مسلمين قرار گيرد، لذا در فرصت هاى مناسب ، توسط امير المومنين و اهل بيت او، و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اين دسته از سفارشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتجاج مى شود:
1- در (رحبه )، حضرت از آنان كه در جريان غدير خم حضور داشته اند، مى خواهد كه برخيزند و شهادت خود را در آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيده اند ابراز دارند(293)
2- خطبه شقشقيه :
حضرت در اين خطبه مفصل از جريان غصب خلافت سخن بميان مى آورد(294)
و بحث در اين رابطه كه خطبه شقشقيه از سخنان سيد رضى (ره ) است ، و از كلمات امير المومنين عليه السلام نمى باشد بى مورد است و ما به گونه اى مختصر از آن در كتاب زندگى نامه امير المومنين عليه السلام سخن گفته ايم (295)
3- و هنگامى كه بعضى از ياران حضرت از او سوال مى كنند: چه گونه شد كه قومت تو را از اين مقام كنار زدند، در حالى كه شما براى اين مقام شايسته تر از ديگران بوديد؟ و امام عليه السلام در حالى كه از اين پرسش ‍ بى موقع ناراحت شده بود، (به اين جهت كه پاسخ آن براى همگان و يا بررسى آن در اين موقع و در حالت جنگ صفين به صلاح و مصلحت نبوده ) با تندى و به طور اجمال به او پاسخ مى دهد:اى برادر بنى اسد، مردى هستى كه تنگ اسب سوارى تو شل شده وزين اسبت ، مضطرب گشته و تكان مى خورد، زمام مركب خود را رها نمده اى (در جائى كه مقتضى نيست و با دشمن مشغول نبرد و پيكار هستيم سؤ ال مى كنى )، وليكن به احترام پيوستگى و خويشى تو با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (چون زينب جحش زوجه رسول خدا از قبيله بنى اسد بود) و نيز به اين جهت كه حق پرسش جهت آگاهى به جا آورده شود، به تو پاسخ مى دهم ، بدان كه تسلط سه خليفه در امر خلافت با اين كه از جهت نسب برتر از ديگران بوديم (چون كسانى كه به خلافت دست يافته بودند، به خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استناد نمودند) و به رسول خدا نزديك تر بوديم (به اين جهت مرا كنار زدند) چون خلافت ، امرى است مرغوب ، گروهى بخل ورزيدند، و گروه ديگر (به خاطر اسلام ) بخشش نمودند و از آن صرفنظر كردند، و داور در ميان ما و ايشان خداوند است .(296) ابن ابى الحديد گويد: به ابو جعفر نقيب بصره گفتم : اين كه حضرت فرمود: (ما از نظر خويشى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ديگران نزديكتر هستيم ) دلالت دارد كه در اين زمينه دستورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صادر نشد، وگرنه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ذكر مى كرد؟ نقيب گفت : پاسخ حضرت به سوال مرد بنى اسد بود، كه سؤ ال كرد: به چه دليل و چگونه آنان شما را كنار زدند، در حالى كه تو از آنان شايسته تر بودى ، و حضرت به اين گونه پاسخ مى دهد اگر در مورد دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كرده بود كه آيا دستورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمينه بود، و حضرت به اين گونه پاسخ مى داد، جاى حرف وجود داشت .(297)
واگذارى مسئله به داورى خداوند، خودگواه است كه آنان را از دستور و فرمان سرپيچى نمودند كه موجب گناه ، و شايسته داورى پروردگار است ، و اين كه حضرت مسئله خويشاوندى را مطرح مى كند، فقط به اين جهت است كه پوچى استدلال آنان را براى دست يابى به خلافت اعلام دارد. چنانچه همين استدلال را پس از بيعت ابى بكر و آنگاه كه او را به زور نزد ابوبكر مى برند، اظهار مى دارد.(298)
4- حضرت در ضمن دفاع از حق خود به يك استدلال ديگر دست اندركاران سقيفه اشاره كرده گويد:
كجا هستند آنان كه گمان داشتند در علم و دانش پرمايگانند؟ بر ما دروغ بستند و ظلم نمودند، خداوند ما را بالا برد و آنان را فرود آورد، به ما لطف و عنايت نمود، و آنان را محروم ساخت ، هدايت به وسيله ما داده مى شود، ما هدايت مى كنيم و گمراهى به وسيله ما آشكار مى گردد. پيشوايان از قريش ، بنى هاشم هستند، و براى هيچ كس جز آنان سزاوار نمى باشد، و جز اين گروه كس ديگر صلاحيت رهبرى را ندارد.(299)
حضرت در اين قسمت هم حق خلافت را براى خود ثابت و لازم دانسته ، و هم به آنان كه شعار مى دادند: (الائمه من قريش ): زمامداران از قبيله و تبار قريش هستند، استناد نموده و خلافت را از آن خود دانستند پاسخ داده است : اگر چنين دستورى چنانچه در سقيفه اظهار داشتند از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صادر شده باشد كه 