زمامداران فقط از قريش هستند، هاشم و فرزندان او نيز از قريش هستند.
5- حضرت بارها مى فرمود:
پروردگارا من از تو مى خواهم ، مرا در پيروزى بر قريش و كسانى كه آنان را يارى نمودند، مدد نمائى ، زيرا آنان حق خويشانودى را ناديده گرفتند، قطع رحم نمودند، و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقير نمودند، و همگى هم پيمان شدند، تا در حقى كه به من تعلق دارد، با من درگير شوند، سپس ‍ گفتند: بعضى از حق ها را بايد گرفت ، و برخى را بايد رها نمود.(300)
6- وقتى گوينده اى به او مى گويد:اى پسر ابى طالب ؛ تو در اين امر حريص مى باشى ؟
حضرت در پاسخ گويد:
بلكه شما به خدا سوگند حريص تر، و (از نقطه نظر قرابت ، و يا شايستگى خلافت ) دورتر مى باشيد، و من به خلافت سزاوارتر، و (از نظر خويشاوندى ) به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك تر مى باشم ، من حق خود را مطالبه كردم ، و شما مانع آن مى شويد، و هر زمان آن را خواستم روى مرا باز گردانديد، و چون در ميان حاضرين ، با دليل و برهان گوش او را پر كردم متنبه گشت ، و بيدار گرديد، و حيران و سرگردان ماند، و ندانست چه بگويد،(301)
ابن ابى الحديد گويد:
اين سخن از اميرالمومنين عليه السلام نقل شده است ، اما تاريخ آن مشخص نمى باشد، و اصحاب ما مى گويند: بعد از شورى و بيعت با عثمان گفته شده ، و اصحاب ما دوست ندارد كه اين سخن بعد از سقيفة صادر شده باشد، و هيچيك از اصحاب ما ترديد ندارد بر اين كه سخن حضرت از روى داد خواهى ، و تاءلم صورت پذيرفته است . و بسيارى از محدثين روايت نموده اند كه او بعد از سقيفة متاءلم گرديد، و دادخواهى نمود و به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اشاره مى كرد و مى فرمود:(( يا بن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى )) (302) و اين كه مى فرمود: و اجعفراه ، و من امروز جعفرى ندارم ، واحمزتاه ، و امروز من حمزه اى ندارم .(303)
- 6 - و در هنگامى كه از او تقاضا شد كه طلحة و زبير را تعقيب نكند، و مهياى جنگ با آنان نگردد، حضرت در پاسخ گفت :
.....به خدا سوگند پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تا كنون از حق خود باز داشته شده و محروم گرديده ام .(304)
- 7 - خطبه اى كه در مكه در آغاز خلافت خود ايراد كرده گويد:
چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت ، با خود گفتم : ما وارثان و عترت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و دوستان او هستيم ، و ما در اين امر منحصر هستيم ، و كسى در حكومت و خلافت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ما نزاعى ندارد، و هيچ طمعكارى در حق ما طمع نمى ورزد، كه ناگهان قوم ما، از ما جلوگيرى كرد، و حكومت و خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ما را از ما غصب نمود، و با اين كيفيت خلافت به ديگرى انتقال يافت .(305)
- 8 - و فرمود:
ما را حقى است كه اگر به ما داده شود (همچون آزادگان خواهيم بود)، و اگر از ما جلوگيرى به عمل آيد (هم چون اسيران و بردگان ) در پشت شتر سوار شويم هر چند زمانى طولانى از آن بگذارد،(306) (شب روى به درازا كشيده شود، كناية از تاريكى دوران است م .)
- 9 - در نامه اى كه به برادر خود عقيل مى نگارد گويد:
قريش قطع رحم نموده و خلافت فرزند مادرم را از من سلب نمودند و بغارت بردند،(307) مقصود حضرت از: (فرزند مادرم ) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است .
- 10 - و بارها مى فرمود:
پس در كار خود انديشيدم ، ديدم بجز اهل بيت خود ياورى ندارم ، و نخواستم آنان كشته شوند، و چشم خود را بر هم نهادم ، در حالى كه خاشاك در آن فرو رفته بود، و با وجودى كه استخوان در گلويم گير كرده بود نوشيدم ، و با آن كه از بسيارى غم و اندوه گلويم گرفته ، و بر چيزهائى تلخ ‌تر از طعم (علقم ) (گياهى است بسيار تلخ ) صبر نمودم ،(308) .
نقدى بر اين ابى الحديد:
ابن ابى الحديد گويد: همه موارد ياد شده ، نزد ما حمل بر استناد به خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و فضيلت و برترى على عليه السلام است ، و او به دليل اين دو امتياز چنين تظلم و دادخواهى و تاءلمات روحى دارد، و نه اين كه دليل بر وجود دستورى در امر خلافت نسبت به اوست ، زيرا اگر دستورى در اين زمينه وجود مى داشت براى او بهتر و آسان تر بود كه بگويد، اى مردم ، هنوز چيزى از سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگذشته است ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به شما دستور داد كه از من اطاعت نمائيد، و مرا خليفه بعد از خود بر شما قرار داده ، و دستورى مبنى بر فسخ آن از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نرسيده ، پس چه چيز موجب شده است كه مرا ترك نمائيد؟:
و اگر شيعه امايمه در اين رابطه اظهار دارد: از كشته شدن باك داشت كه به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمسك نجست زيرا اگر دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نسبت به خود يادآورى مى كرد، او را مى كشتند، گفته مى شود: چنگونه از كشته شدن نترسيد كه از بيعت امتناع ورزيد، و تعلل نمود، در حالى كه او را به زور براى بيعت مى كشيدند، و او گاهى به قبر رسول الله پناهنده مى شد، و گاهى متوسل به عموى خود حمزه و برادرش جعفر و گاهى به انصار متوسل مى گرديد؟(309)
پاسخ :
- 1 - عدم تصريح حضرت به دليل خوف از كشته شدن خود و اهل بيتش ‍ بوده است چنانچه خود به آن تصريح مى كند: من ديدم بجز اهل بيت خود يارانى ندارم ، و نخواستم آنان كشته شوند(310) - و اين مورد با امتناع از بيعت ، و يارى طلبيدن از ديگران فرق مى كند، چون ادعاى دستور و يادآورى اين دستورات به قوت خود باقى است مستلزم زير سؤ ال بردن اصل خلافت آنان است ، و تمسك جستن به آنچه دست اندركاران سقيفه براى خلافت خود استدلال نمودند، بگونه دو نظر اختلافى بين مسلمانان تلقى مى شود، و صرفنظر كردن از آن آسانتر است .
و نيز مى بينيم بعد از اين كه عبدالرحمن بن عوف با عثمان بيعت مى كند، حضرت فقط يك كلمه مى گويد؛ و اشاره اى به حق خود در مورد خلافت مى نمايد، و مى گويد: اين اولين بارى نيست كه حق مرا از بين مى بريد، پس صبر نكو مى نمايم ، و از خداوند يارى مى جويم ..... عبدالرحمن به او مى گويد: خود را به كشتن مده ، و على عليه السلام برمى خيزد و از شورا خارج مى گردد.... (311)
- 2 - نيازى به تصريح نداشته است ، زيرا خود مردم در جريان دستورات پيشين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بوده اند و آنچه بعدا مطرح شده است ، از قبيل اين كه ادعا مى كنند: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر را براى نماز فرستاد، نشانه و معادل نسخ دستورات پيشين است ، چنانچه قاضى القضاة عبدالجبار، معتزلى به آن تصريح نموده (312) و طبرى و ديگر مورخين نيز از آن ياد نموده اند، بنابراين ادعاى پايمال شدن حق ، و دادخواهى ، براى از بين بردن چنين شايعه اى كفايت مى كند.
- 3 - ديگر اين كه اگر فرستادن ابوبكر را براى نماز دليل نسخ دستورات قبلى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدانيم (313) ، عين اين سؤ ال متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى شود كه چرا تصريح به نسخ فرمان قبلى ننمود، آيا از كسى بيم داشت ، و چرا در قالب كنايه عمل نمود كه اين همه ابهام برانگيزد؟ البته اصل چنين 