دم در ميان بگذارد، در غير اين صورت ، بخصوص اگر شركت در شورا فوائدى را نيز در بر داشته باشد، ضرورت پيدا مى كند.
- 1- اولا زمينه بگونه اى بود كه حضرت نمى توانست از حضور در شورا خود داراى نمايد چون زمينه ايجاد فتنه وجود داشت . و لذا هنگامى كه عباس عمويش به او مى گويد: در شورا شركت مكن ، پاسخ مى دهد: دوست ندارم اختلاف ايجاد شود(321) ، با توجه به دستور عمر براى شركت در شوراى شش نفره براى تعيين خليفه با طرح از پيش ساخته كه على عليه السلام از نتيجه آن آگاه بود و لذا پس از تعيين اعضاى شورا، و طرح انتخاب خليفه ، بلافاصله حضرت به بنى هاشم روى نموده و فرمود: خلافت به شما بنى هاشم نمى رسد(322) و فرمود: من مى دانم آنان خلافت را به عثمان وامى گذارند، و مى دانم كه پس از آن بدعتها و رويدادهائى خواهد بود و اگر زنده ماندم به شما يادآورى خواهم نمود، و اگر بميرد يا كشته شود، خلافت را در ميان بنى اميه دست بدست خواهند نمود،(323) . با توجه به دستور عمر براى شركت در شورا و اگر كسى با تصميمات شورا مخالفت كند بايد كشته شود(324) در اين صورت عدم شركت على عليه السلام در شورا آيا به معناى اعتراض به تصميمات شورا نمى بود؟ و آيا اگر شركت نمى كرد اختلاف ايجاد نمى شد؟ و هنگامى كه مقداد و عمار در رابطه با شايستگى و اهليت و اولويت على عليه السلام سخن مى گويند، عبدالرحمن بن عوف به مقداد مى گويد: از خداى بترس ، من از بروز فتنه بر تو مى ترسم (325) ، و يا هنگامى كه على عليه السلام ، كمترين اعتراض نسبت به چگونگى گزينش عثمان مى نمايد، عبدالرحمن بن عوف به على عليه السلام مى گويد: خود در معرض خطر قرار مده (326) .
-2- فائده اى ديگرى كه حضور در شورا براى على عليه السلام در بر دارد كه شايد در مناسبت هاى ديگر اين فرصت بدست نيايد، زيرا شورا، فقط براى تعين خليفه قدرت دارد، و شوراى اداره كشور و حكومت نيست ، بنابراين نوعى آزادى ، لااقل آزادى بيان وجود دارد، و اين آزادى در فرصت هاى پيشين وجود نداشت ، و شايد بعد از پايان كار شورا وجود نداشته باشد، چنانچه در دوران عمر، ابن عباس با كسب اجازه آن هم به طور سرپوشيده و در بسته ، با عمر بعضى از مطالب را مى گويد، و مى بينميم بعد از تعيين خليفه بيز شخصى مثل اباذر در مورد سوء استفاده هاى مالى سخن مى گويد، به شام تعبيد مى شود، و شام نيز نمى تواند وجود اباذر را تحمل كند، او را به مدينة برمى گردانند و باز از مدينة به ربذة تبعيد مى شود.
و اكنون فرصتى است تا على عليه السلام مقدارى از خود بگويد، و سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در مورد خوود به ديگران يادآورد، گرچه در اين موقعيت نيز نمى تواند، همه آنچه را كه مى خواهد بگويد. على عليه السلام ، (در نشست شورا) برخاست و پس از ستايش ‍ پروردگار و يادآورى خاطره بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
ما اهل بيت نبوت و معدن حكمت ، و امان اهل زمين ، و باعث نجاة هر آن كسى هستيم كه چنين بخواهد، ما حقى داريم كه اگر به ما داده شود آن را دريافت مى كنيم ، و اگر ما را از آن باز دارند (هم چون اسيران ) بر پشت شتر سوار شويم ، هر چند زمان آن دراز و بسيار طولانى باشد...(327)
و در بعضى از روايات است مى فرمايد: آنچنان احتجاج كنم ، كه نه عرب و نه عجم شما بتواند آن را تغيير دهد، و سپس سى مورد از فضايل خود را بيان مى دارد،(328) .
و اين حديث معروف است به حديث معنا شدة ، كه برخى همه آن و برخى بخشى از آن را ذكر كرده اند.
و نيز عدم شركت حضرت در شورا ممكن بود پى آمد ناگوار ديگرى در برداشته ، و به حيثيت اجتماعى او لطمه وارد نموده و او را متهم به دنيا طلبى نموده ، و فرصت هاى بعدى را نيز از دست بدهد.
و اين كه در شورا فقط از مناقب خود مى گويد و متعرض دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت خود نمى گردد، و فقط به عنوان حق مسئله را مطرح مى نمايد، به دلائلى است و زمينه مساعد نبود از اين بيش ، متعرض مسئله شود، چون نتيجه اى جز دامن زدن به اختلاف نداشت و او طبق استدلال خودشان براى دست يابى به خلافت كه عبارت از فضيلت مهاجرت و سبقت در ايمان و جهاد و قرابت با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود، متوسل گرديد كه اگر اينها دليل شماست من از آن همه به مراتب بيشتر درام .
و در آخر: قطب راوندى كلمه اى دارد، كه صرفنظر كردن از آن را روا ندانستم ، گويد: چون عمر دستور داد: آن گروهى را انتخاب كنيد كه عبدالرحمن در ميان آنان است (در سقيفة آن را توضيح مى دهيم )، ابن عباس به على عليه السلام گفت : خلافت از ميان ما رخت بر بست ، عمر مى خواهد كه خلافت به عثمان انتقال يابد؛
على عليه السلام فرمود: من اين موضوع را مى دانم و ليكن ميخواهم وارد شورى شوم ، زيرا عمر با اين فرمان مرا شايسته خلافت دانست و او پيش ‍ از اين مى گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفته است : نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نشود، بنابراين من وارد شورى مى شوم تا براى مردم روشن كنم : عمل عمر با روايتش متناقض است . گرچه ابن ابى الحديد گويد: روايت به آنگونه كه راوندى نقل نموده است معروف نمى باشد، زيرا عمر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل نمود كه : خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نشود، بلكه گفت : قوم دوست ندارند كه نبوت و خلافت در يك خانواده باشد،(329) .
در هر صورت مورد استشهاد گفتار على عليه السلام است كه مى گويد من به اين خاطر در شورا شركت نمودم كه تناقض گفتار و كردار عمر را براى مردم بنمايانم .
14 - 2 - 4 و آخرين اشكالات  
- 1 - پيشنهاد بيعت عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با على عليه السلام دليل است بر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستورى به على عليه السلام نداده است .
راستى پيشنهاد بيعت عباس يعنى نبود دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ؟ و آيا اين پيشنهاد خود دليل بر وجود دستور از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمى باشد؟ چون عباس از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اطلاع داشته است ، و مى بيند و يا به فراست در مى يابد كه مى خواهند ديگرى را نصب نمايند، پيش دستى كرده و با اين كار به تصور و گمان خود موانع اجراى دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از بين ببرد، حداقل چنين احتمالى داده مى شود.
و يا اين كه عباس با اين پيشنهاد يكى از دو هدف را تعقيب مى كند يا بيعت بر اساس دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم انجام مى گردد، و يا بر اساس انتخاب ، هر يك از اين دو صورت كه انجام شود، زودتر مبادرت ورزيده . ولى عباس غافل از اين است كه به مجرد انجام بيعت او با حضرت آنچه نبايد انجام شود، انجام مى پذيرد، زيرا به دنبال عباس بنى هاشم ، و بعد نيز تعداد ديگر، و پس از انجام بيعت ، بيعت كنندگان با على عليه السلام و بيعت كنندگان با طرف مقابل از حرف خود بر نمى گردند، و آن اختلاف و فتنه بزرگ از پى آن بروز خواهد كرد امام على عليه السلام به همه اين مسائل آگاه است چنانچه گذشت .
- 2 - و اما سكوت در مقابل اتهام وارده از سوى عمر به على عليه السل