ام : (( ان وليت فلا تحمل بنى هاشم )) ...: اگر خلافت به تو رسيد بنى هاشم را به گرده مردم سوار مكن ، چرا على (ع ) در مقابل اين اتهام ساكت مى شود و پاسخ نمى دهد: اگر من چنين شخصى بودم چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مرا به خلافت بعد از خود نصب نمود.
پاسخ اين كه همه مطالبى را كه مانع تصريح حضرت به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت گذشت ، در اين مورد نيز مى آيد، و پاسخى است براى آن .
- 3 - چرا اميرالمؤ منين با آنان همكارى نمود؟ بايد ملاحظه نمود نوع همكارى امام عليه السلام با آنان چگونه بوده است ؟ آيا فرماندار ايالتى از ايالت هاى اسلامى را پذيرفت ، آيا فرماندهى سپاهى به او واگذار شد؟ آيا پست و سمتى را قبول كرد؟ تا آنجائى كه اطلاع دارم هيچ يك از مناصبى را كه عنوان حكومتى دارد نپذيرفته است ، و يا به او واگذار نشده بود. و در فصل (3 - 2 - 13) خواهيم ديد كه على عليه السلام در سنگر دفاع از مدينة در هنگام شبيخون ارتداد حضور داشت .
اما همكارى در امور فرهنگى و ارشادى و مشاوره براى نجات كشور و اسلام ، و حل مشكلات علمى و تشريح آيات و احكام اسلامى و حل و فصل مشكلات مردم ، وظيفه هر مسلمانى است كه در حد توان انجام دهد، كارگزار حكومت اسلامى باشد و يا نباشد.فصل پنجم : آخرين سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم 
1 - 5 نقش رهبرى  
اگر كسى در سال اول هجرت به شبه الجزيره عربى سرى مى زد، مردمى را مى ديد غرق در فساد همه جانبه ، فساد در معيشت ، و عقيده غرق در فقر مادى و معنوى ، بدترين دين و بدترين سرزمين ، كه در سخت ترين شرايط زندگى بسر مى برند. و هم او پس از ده سال بر مى گشت ، مى ديد كه همان مردم ، در عالى ترين عقيده توحيدى و معارف الهى ، در كامل ترين مراتب اخلاقى و بهترين شرايط اجتماعى به سر مى برند، در حالى كه صاحب نيرومندترين قدرت ، در پرتو يك حكومت مركزى مى باشند، و در سايه يك وحدت بى نظير ملى زندگى مى كنند. قبائلى كه تا ديروز نبردهاى خونينى برپا مى كردند، امروز، برادر و مهربان و دل سوز يك ديگر شده اند، و يك قانون واحد بر آنان حكومت مى كند، و همه از جان و دل از آن اطاعت و فرمان بردارى مى كنند.
متوجه مى شود كه تمام اين دگرگونى ها در خلال ده سال ، در پرتو رهبرى يك رهبر لايق صورت پذيرفته است ، زيرا هر انقلاب اجتماعى ، تداوم آن وابسته به انقلاب فرهنگى است ، كه رسوب هاى فكرى سابق حاكم بر جامعة ، و تعصبات قبيلگى و نژادى ، از بين برود، و قانون انتخاب اصلح ، بر اساس معيارها و موازنه هاى حقيقى در جامعة حاكم گردد. و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود شاهد بود كه هنوز جامعه دچار اين دگرگونى نشده است ، شاهد بر آن ، اعتراض گزيده هاى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر فرماندهى اسامة ، و حوادثى است كه در سقيفة بنى ساعدة رخ مى دهد.
بنابراين ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه خود بهترين نمونه رهبرى است ، و كاملا حساسيت و اهميت آن را درك مى نمايد، و مى داند، در اين موقع كه عزم بازگشت به جهان ابديت دارد، اگر رهبرى صحيحى انتخاب نشود، تمام زحمات گذشته اش از بين مى رود، و آن نتيجه عالى از اين انقلاب عظيم اجتماعى گرفته نمى شود، با تمام نيرو تلاش مى كند، اين باور را در ذهن مردم ايجاد كند و چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين مسئله غفلت مى كند، در حالى كه يك انسان معمولى از چنين مسئله مهمى غفلت ننموده ، و در هنگام مرگ و حتى قبل از آن ، آن را اعلان مى دارد، تعيين وليعهد از سوى شاهان به همين منظور است بخصوص در آن محيط عشايرى و قبيلگى كه هر رئيس قبيله و عشيرة جانشين خود را معين مى كرد، آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين مسئله بزرگ غفلت ورزد.
2 - 5 سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  
- 1 - چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيمار شد، به همان بيمارى كه از دنيا رفت ، و آن در روز شنبه و يا يكشنبه بود... و چون روز چهارشنبه شد در حالى كه سر خود را با دستمالى بسته ، و دست راست خود را بر شانه على عليه السلام ، و دست چپ خود را به شانه فضل تكيه داده بود، به منبر صعود نمود، و پس از حمد و ستايش پروردگار فرمود:
اما بعد، اى مردم ؛ نزديك است از ميان شما بروم ، پس هر كس من به او وعده اى داده ام ، نزد من بيايد تا بوعده خود وفا كنم ، و هر كه از من طلب دارد، مرا از آن آگاه سازد، مردى برخاست و عرضه داشت : در هنگامى كه ازدواج نمودم ، به من وعده دادى سه (وقية طعام ) پرداخت نمائى ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فضل در اختيارش قرار ده ؛ سپس از منبر فرود آمد.
و چون روز جمعه شد بر فراز منبر صعود نموده و خطبه اى ايراد فرمود، در
آن خطبة گفت :
اى اصحاب ، من چگونه پيامبرى براى شما بودم ؟ آيا در ميان شما من جهاد ننمودم ؟ آيا دندان هاى پيشين من شكسته نشد؟ آيا پيشانى من شكسته نشد؟ آيا خون بر چهره ام جارى نگشت ؟ آيا من با نادانان قوم خود دچار سختى و شدائد نشدم ؟ آيا من به شكم خود سنگ گرسنگى نبستم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خداوند من حكم نموده و سوگند خورده است ، كه از ظلم هيچ ستمگرى در نگذرد، شما را به خداوند سوگند مى دهم ، هر يك از شما كه از سوى محمد بر او ستمى روا شده است ، برخيزد و قصاص كند، من قصاص در دنيا را بيش از قصاص در آخرت دوست دارم ، كه در پيشگاه فرشتگان و پيامبران الهى قصاص شوم .
مردى بنام سوادة بن قيس برخاست و عرضه داشت : چون از طائف بازگشتى من به استقبال تو آمدم و تو بر شتر (عضباء) خود سوار بودى و تازيانه (ممشوق ) در دست ، تازيانه را بلند نمودى كه به شتر خود بزنى ، به من اصابت نمود؛ پيامبر فرمود: بلال به منزل فاطمة (س ) رفته و تازيانه ممشوق مرا بياور.
بلال چون به نزد فاطمة (س ) رفت ، فاطمه (س )، از او سؤ ال نمود: پدرم با آن چه كار دارد؟ بلال گفت : مگر نمى دانى او با اهل دين و دنيا وداع مى گويد؟ فاطمه (س ) از سوز دل ناليد، و گفت : اى پدر اندوه من ، به خاطر اندوه تو فراوان است . و چون بلال تازيانه را آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كجاست آن پيرمرد؟ پاسخ داد: من اينجا هستم ؛ پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قصاص كن تا راضى شوى ؛ پيرمرد گفت : شكم خود را برهنه كن ؛ پس از آن گفت : آيا اجازه مى دهى دهان خود را به شكم تو بگذارم ، (آن راببوسم ) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او اجازه داد، پس پيرمرد گفت : به محل قصاص از شكم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پناه مى برم ، آنگاه گفت : خدايا سوادة بن قيس را مورد عفو قرار ده چنانچه او از قصاص پيامبرت درگذشت .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هيچ پيامبرى نمى ميرد مگر اين كه ارثيه اى از خود بر جاى مى گذارد، و من دو ثقل گران بهاء از خود بر جاى مى گذارم : كتاب خدا و عترت خود را.
سپس وارد خانه ام سلمة گرديد، در حالى كه مى گفت : خداوندا امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از آتش