عليه و آله و سلم مى شوند. در گفتگوئى كه عمر با ابن عباس دارد، پرده از اين ماجرا بر مى دارد:
ابن عباس گويد: به همراه عمر در يكى ار مسافرت هايش به شام رفتم ، روزى بر شتر خود، به تنهائى حركت مى كردم : من به دنبال او رفتم ، به من گفت : ابن عباس ، من از عموزاده ات شكايت دارم ، از او خواستم ، همراه من بيايد، او موافقت ننمود، و من هم چنان او را دل خور و خشمگين مى بينم ، فكر نمى كنى خشم او از چيست ؟ گفتم : تو خود مى دانى ، عمر گفت : فكر مى كنم او هنوز از خلافت ، و از دست دادن آن ناراحت است ، گفتم : آرى چنين است ، او گمان دارد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را براى خلافت كانديد نموده بود عمر گفت : فرزند عباس ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را براى خلافت كانديد نموده بود، چه مى شود، در صورتى كه خدا چنين نمى خواست ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چيز را خواست ، و خداوند چيز ديگرى اراده نمود، پس ‍ اراده خدا اجرا شد و اراده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اجرا نگرديد، و آيا هرچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اراده نمود انجام شد؟ او خواست عمويش (ابولهب ) مسلمان شود، و خداوند اراده نكرد و او مسلمان نشد،(443) .
و مضمون همين خبر با لفظ ديگرى نيز روايت شده است : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواست او را كانديداى خلافت نمايد، و من از ترس بروز فتنه ، مانع شدم . و پيامبر از درون من آگاه شد و خوددارى كرد(444) .
در اين گفتگو، عمر به پنج مطلب اشاره مى كند: 1- اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر خلاف اراده خداوند عمل نمود. 2- اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم داشت على عليه السلام را براى خلافت معرفى نمايد. 3- اين كه او مانع اجراى اين فرمان گرديد. 4- اين اقدام براى نجات اسلام بوده . 5- دليل سكوت و پى گيرى نكردن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى دارد.
مشاهده مى شود عمر اعتراف مى كند كه با نسبت هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چگونه از وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جلوگيرى كرده ، آن هم به بدترين شيوه ممكن .
عمر نگذاشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وصيت خود را بكند، چون او مى دانست وصيت راجع به چه امرى است . اگر اندكى در جمله پايان حديث (كتف )، و حديث ثقلين ، كه تصريح به خلافت عترت دارد، تاءمل شود اين مطلب فهميده مى شود: پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد، قلم و كاغذ بياوريد تا چيزى بنگارم كه هرگز گمراه نشويد، و در پايان حديث ثقلين نيز گويد: اگر به اين دو تمسك جوئيد هرگز گمراه نشويد، توجه به نتيجه گيرى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حديث ، اين نكته را مى رساند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بيمارى خود مى خواست ، آنچه را در دو حديث (ثقلين ) گفته بود، مشرحا بيان دارد.
محمد حسنين هيكل گويد: آنان مسئله مهمى را از بين بردند كه نگذارند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آنچه را مى خواهد به روى كاغذ بياورد، وليكن عمر چنان در راى و انديشه خود ثابت ماند،(445) يعنى اين كه نه تنها از كرده خود پشيمان نبود، بلكه تا آخر آن چه را انجام داده بود تاءييد مى كرد. در گفتگوئى ديگر با ابن عباس گويد:
و عرب خواهد دانست كه انديشه ، و عمل مهاجرين صدر اسلام در برگرداندن خلافت از على عليه السلام بسيار پسنديده و شايسته بوده است ،(446)
عجبا كه عمر راى و انديشه خود را از انديشه و راى پيامبر شايسته تر مى داند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در برابر خداوند، و خود را هم گام با اراده پروردگار مى داند، خود را همتاى كسانى مى آورد كه تا آخر در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ايستادند و به او ايمان نياوردند، افتخار مى ورزد كه مانع اجراى تصميم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گرديد، و در آخر همه اين اقدامات را به سود اسلام مى كند، و مانعى براى بروز فتنه هائى كه خود در آن سقوط نمودند،(447) به حساب مى آورد.
6 - 6: دفاع و پاسخ 
و شگفت آورتر اينكه با كمال تاءسف ، با همه تصريحات عمر، و در دنيائى كه جسارت يافتن حقيقت در آحاد مردم پديد آمده ، باز هم كسانى هستند كه بدون تفكر و انديشه ، به دفاع بر خواسته ، و نمى خواهند، آنچه را مى دانند، به آن اعتراف نمايند، و به صرف اين كه باور كردنش مشكل است ، خود را در اين چهارچوب به حبس مى اندازند، و اين اقدام عمر را ابتكارى الهى شمرده ، و از كرامات شيخ مى داند؛ زيرا راى عمر با اراده پروردگار هماهنگ بوده ، اما اراده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به اراده پروردگار هماهنگ نبوده است ؟(448)
احمد شهرستانى در كتاب ملل و نحل گويد: اگر اعتراض بر امام به حق را خروج و تمرد بدانيم و اعتراض كننده را خارجى به شمار آوريم ، چنانچه با (خويصره ) تميمى عمل شد، در هنگامى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اعتراض نمود، و گفت : (( اعدل يا محمد صلى الله عليه و آله و سلم فانك لم تعدل )) : به عدالت رفتار كن اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، زيرا تو به عدالت رفتار نمى كنى ، آيا اين نوع بر خورد با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تحسين عقل و انديشه خود و قبيح انديشه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمى باشد.(449)
و آيا هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در خواست قلم و كاغذ مى كند تا دستورى بدهد كه مردم را از گمراهى نجات بخشد، و در مقابل اين خواسته به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نسبت هذيان داده مى شود،(450) و مى گويد: كتاب خداى ما را از وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بى نياز مى كند، آيا اين حركت تحسين عقل خود و تقبيح انديشه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، و در واقع پايان رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به شمار نمى آيد، پس ‍ چرا آقاى شهرسانى بين اين دو جريان امتياز قائل مى شود، و مى گويد: اختلافاتى كه در هنگام بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انجام مى شود، يك مسئله اجتهادى است ، و هدف آنان از اين اختلاف و مخالفت اقامه شرع و تداوم و برقرارى دين بوده است .(451)
و در صفحه بعد گويد: اين دو رويداد (حديث قلم و كاغذ - و حديث اجراى فرمان سپاه اسامه ) را به اين جهت در اينجا ذكر نمودم كه مخالفين ، اين دو جريان را در شمار مخالفتهاى مؤ ثر در امر دين شمرده اند، در حالى كه چنين نيست ، بلكه هدف آنان ، اقامه دين و استوارى آن بوده است .(452)
در اينجا واقعا ضرب المثل يك بام و دو هوا صدق مى كند، آقاى شهرستانى اعتراض به امام را خروج از دين مى داند (پس اعتراض به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اولويت قرار دارد) كه مثلا اعتراض عمر را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم امرى اجتهادى بداند.
مقصود از اجتهاد چيست كه اين همه ، و در هر موردى به اجتهاد متوسل مى شوند؟ آيا مورد اجتهاد آن جائى نيست كه دستور صريحى وجود نداشته باشد، و انسان در اين صورت (اگر دايره اجتهاد را تا اين حد وسيع بدانيم .) مى تواند طبق نظر شخص