 خود عمل نمايد، و اما در صورتى كه دستور صريح و آشكار وجود داشته باشد، ديگر اجتهاد براى چيست ؟ و اگر با وجود نص صريح ، انسان آن را كنار گذارد و طبق نظر شخصى خود عمل كند، به گونه اى كه مغاير با فرمان صريح باشد، مصداق مخالفت و سرپيچى از دستور كجاست ؟ و در چه موردى است ؟ و آيا مگر مخالفت آنان با دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر اساس تشخيص ‍ خود و دلسوزى براى اسلام و مصلحت انديش نبود؟ چنانچه اظهار مى دارند، و اين همان تحسين عقل و خرد خويش ، و تقبيح راى و نظريه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمى باشد؟ و بلكه به مراتب شديدتر از اعتراض (خويصر) است ، زيرا (خويصر) بخت برگشته فقط يك اعتراض در مورد خاص به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نمود، اما با نسبت هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همه چيز را زير سؤ ال بردند، آيا پيامبرى كه العياذالله هذيان بگويد، شايسته پيامبرى است ؟ و آيا به طور كلى از اعتبار ساقط نمى شود، و اين بزرگترين ضربه ، به اصل دين و اسلام نمى باشد؟ آن وقت شهرستانى مى گويد: به خاطر اقامه دين و... به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين نسبت هائى دادند، و گفتند: او را به حال خود واگذاريد، اين هم يك منطق كاملا عوضى است كه ضربه به اصل دين را به پا داشتن و اقامه آن بدانند.
تعصب كارش به آنجا انجامد كه اگر امر اثر شود، بين اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درست مى انديشيد يا فلان ، بگوئيم فلان ، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را كنار گذاريم ، آخر ما هر چه داريم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داريم ، اگر پيامبر را از پيامبرى ساقط نموديم ، چه خواهيم داشت ، اگر تفكر شخصى يك نفر را زير سؤ ال بريم ، بهتر از آن نيست كه رسالت را خدشه دار نمائيم .
7 - 6: و اما انصاف ...؟ 
دكتر حفنى داود، استاد دانشكده زبان در قاهره ، مقدمه اى كه بر كتاب عبدالله بن سبا نوشته است ، سه پرسش زير را مطرح نموده است :
1- آيا صحابى بزرگوار دچار خطا و لغزش و اشتباه مى شود؟
2- آيا مى توان از رفتار و گفتار او انتقاد كرد؟
3- آيا صحابى بزرگوارى ممكن است ، منافق و يا كافر شود؟
دكتر حفنى سپس خود به سوالات ياد شده پاسخ مى دهد: در مورد اول و دوم بى ترديد مى توان اظهارنظر كرد، و پاسخ مثبت داد، و در مورد پرسش ‍ سوم جواب منفى است ، زيرا نفاق و يا كفر مربوط به قلب انسان است ، و به جز خداوند از آن آگاهى ندارد (البته تا هنگامى كه كفر و نفاق را بر زبان نياورده است ). بنابراين ما به برادران اهل سنت خود مى گوئيم .... چرا بايد خطاها و لغزش هاى خلفاء را انكار نمائيم ؟ گذشته از آن ، اگر ما نسبت به اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ارادتى داريم ، در واقع به طفيل ارادتى است كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داريم ، و فقط به اعتبار صحابى بودن آنان نمى باشد، ما هنگامى كه انكار كنيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جانشين و وصى و خليفه اى براى دوران بعد از خود معين ننمود، در نظر همه عقلاى عالم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خود را زير سؤ ال برده ايم ، زيرا همه عقلاى عالم و دانشمندان جهان خواهند گفت : اين چگونه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، و چه گونه عقل كلى است كه مردم را بعد از مرگ خود بلاتكليف رها كرد و رفت ، و خود باعث اختلاف گرديد.
ما اگر امروز عمر را به خاطر اعتراضاتى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد كرده ، مانند صلح حدبيه ، و ممانعت از نگارش وصيت در بيمارى مرگ خود، مقصر و خطاكار ندانيم ، بايد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خطاكار بدانيم ، امروز كه نه سفره هاى رنگين ، و نه پول هاى گزاف ، و نه مناصب و پست و مقامهاى مهم لشكرى و كشورى بنى اميه وجود ندارد، و نه ترس از دژخيمان و جلادان ، و كشتار و تبعيد، و زندان و زجر و سلب و نهب مخالفانشان وجود دارد؟ و...(453)
اعترافى ديگر:
ابوبكر انبارى در كتاب امالى خود گويد: على عليه السلام در مسجد، در كنار عمر نشسته بود، و تعدادى از مردم نيز در آنجا حضور داشتند، چون حضرت برخاست ، و از مجلس بيرون رفت ، كسى متعرض او گرديد، و او را متهم به خودستائى ، و خود بزرگ بينى نمود، عمر گفت : او واقعا حق دارد خود را به ستايد و به وجود خود افتخار نمايد، به خدا سوگند، اگر شمشير او نمى بود ستون اسلام استوار نمى گرديد، و گذشته از اين او آگاه ترين امت اسلام است به امور قضائى ، و او داراى سابقه و شرافت است ؛ آن مرد به عمر گفت : با اين كيفيت چه چيز شما را وادار كرد كه خلافت را از او باز داريد؟ گفت : به خاطر جوانيش ، و اين كه به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود، دوست نداشتيم خلافت به او برسد.(454)
اين اعتراف دوگانگى طرز تفكر عمر و همراهانش ، كه نگذاشتند، وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به نگارش در آيد، با شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيان مى دارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، ايمان و شرافت و منزلت ، و توان و مديريت افراد را نه بر اساس ‍ سن و سال تعيين مى كرد، و بلكه بر اساس توانائى آن شخص ، و دارا بودن آن صفات و شرائط، خواه جوان ، و يا كهنسال باشد، و لذا مى بينيم اسامه هفده ، و يا حداكثر بيست ساله را فرمانده قشونى كرد كه سران و بزرگان در آن سپاه بودند، اما عمر و يارانش نپذيرفتند،(455) و هم او و يارانش نيز كه دريافتند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صريحا مى خواهد باز هم على عليه السلام را خليفه خود نمايد، و آن را به نگارش در آورد، نمى توانستند براى هميشه جوانى را به اصطلاح حاكم بر سرنوشت خود بدانند، و نيز مى دانستند، كه اگر هم اكنون خلافت به على عليه السلام واگذار شود، پس از او نيز در ميان فرزندان او، گردش خواهد نمود، به دليل سفارشات مكرر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، در مورد امامان دوازده گانه ،(456)
و به همين دليل است كه او را متهم به دوستى فرزندان عبدالمطلب مى كنند. مگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمى دانست على عليه السلام جوان است (على عليه السلام در آن موقع حدود سى و چند سال داشت - م -) و آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم انبوه ريش ‍ سفيدان را نمى ديد كه دور و بر او مى پلكند؟ و آيا مگر على بن ابى طالب عليه السلام را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمى شناخت كه از اين سكه هاى قلابى نيست و بستگان خود را به دليل خويشى و بستگى مقدم نمى دارد، و گواه بر اين مطلب رفتار حضرت است با برادر خود عقيل ، و عمر اين خصوصيات را بهتر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى دانست ، و آيا مى توانيم بگوئيم : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمى دانست كه او چنين است كه عمر مى گويد، و يا مى دانست كه چنين است و با وجود آن ، چنين شخصى را بر امت خود مسلط مى كند، حاشاك يا رسول خدا(ص ) كه چنين باشى . وليكن تو بهترين را، براى بهترين و مهم ترين و مسئوليت دارترين مهم انتخا