 شيعه را مى رساند كه مى گويند: نماز خواندن ابوبكر به دستور عايشه بوده (565) .
همه اين مسائل روى هم ، يك مسئله را ثابت مى كند، و آن اينكه امامت نماز را دليل بر وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت بدانند، آنان كه دستور صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در اين مورد ناديده گرفتند، و از نگارش آن امتناع نمودند، اكنون به آويزه اى نه چندان مطمئن تمسك جويند.
در حالى كه خواندن نماز، گرچه طبق دستور نيز باشد چيزى را ثابت نمى كند، زيرا امامت در نماز، با زمامدارى كليه امور مسلمين ، سياسى ، اجتماعى ، اقتصادى ، نظامى ، فرهنگى و غيره ، ارتباطى ندارد، بخصوص ‍ طبق نظر برادران اهل سنت كه هيچگونه شرايطى جز اسلام ، براى آن تصور نمى كنند و اگر تصدى بعضى امور عبادى محض ، بخصوص با توجه به اضطرابى كه متن روايات اين باب دارد دليل بر چيزى باشد، تصدى كليه امور مربوط به تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، مخصوصا نماز گذاردن بر جنازه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، كه بدون ترديد طبق دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، على عليه السلام بوده است ،
سزاوارتر است كه نشانه چنين امرى باشد، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى خواست خلافت را به ابى بكر واگذار نمايد، چه چيزى مانع او مى شد كه به صراحت از آن نام نبرد و به گونه كنايه و غير مستقيم ، با نشانه و علائم بسيار ضعيف از آن ياد نمايد در حالى كه زمينه براى ابابكر فراهم بود، و همه كسانى كه بعدها در استقرار خلافت براى ابى بكر تلاش ‍ كردند، حضور داشته و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كوچك ترين اشاره اى مى نمود، آن را با صداى رسا تبليغ مى كردند، چنانچه همه تلاش هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در جهت خلافت اميرالمؤ منين مسكوت گذاردند.فصل نهم : آخرين روزها 
1 - 9: مداواى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم 
عايشه گويد: بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رو به افزايش ‍ بود، به گونه اى كه اطرافيان تصور نمودند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زندگى را وداع گفته است ، زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را احاطه نموده اند، ام سلمة و ميمونه ، اسماء بنت عميس و عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، همگى حضور دارند. عايشه گفت : همگى به اتفاق آراء نظر دادند از آن داروئى كه اسماء بنت عميس در هنگام اقامتش ‍ در حبشه آموخته بود به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدهند، زيرا تصور نمودند پيامبر به بيمارى ذات الجنب مبتلاء شده است . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حال اغماء بسر مى برد، عموى پيامبر از اين كه داروى ياد شده را به خورد پيامبر دهند امتناع مى ورزد، وليكن آنها، آن دارو را در حال بى هوشى پيامبر به خوردش مى دهند. اين عمل آنان ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به هوش مى آورد و سؤ ال مى كند: چه كسى اين دارو را به خوردش داده است ؟ پاسخ مى دهند: عمويت عباس ؛ او به ما گفت : اين داروئى است كه از اين سرزمين و به سرزمين حبشه اشاره نمود به دست ما رسيده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم : چرا چنين كرديد؟ گفتند بيم آن داشتيم كه به ذات الجنب مبتلا شده باشيد؟.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ذات الجنب يك بيمارى است كه خداوند مرا به آن مبتلا نمى كند. به همه افرادى كه در خانه حضور داشته اند بجز عمويم عباس از اين دارو بخورانيد.
به همه افراد از اين دارو خورانيدم حتى ميمونة كه روزه دار بود، و اين عمل به خاطر سوگندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، در مورد آنان ياد نموده كه از آن دارو بخورند، و آن را مجازات آنان قرار داده بود(566) .
در روايت ديگرى است : عايشه گويد: در بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دارو به دهانش ريختيم ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين كار را نكنيد، گفتيم : چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيمار است ، همانند بيماران ديگر دارو دوست ندارد، و چون به هوش ‍ آمد، فرمود هيچكس در خانه نماند، مگر اينكه با او اين كار انجام شود، بجز عباس زيرا او حضور نداشته است (567) .
ابن سعد در طبقات گويد: زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او دارو خوراندند، و نامى از حضور عباس نمى برد و در همه روايات او را استثناء مى كند، كه از آن دارو به عباس نخورانند(568) .
ابن اثير گويد، عايشه گفت ؛ اسماء بنت عميس اظهار داشت : بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جر ذات الجنب نمى باشد، اگر از داروى مخصوص به او مى خورانيدند؟ و آنان از آن دارو به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوراندند. و چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به هوش ‍ آمد، فرمود: چرا چنين كرديد؟ گفتند: گمان برديم به ذات الجنب مبتلا شده ايد؟ فرمود: خداوند آن را بر من مسلط ننمايد، سپس فرمود: به همه افراد كه حضور دارند از اين دارو بخورانيد، بجز عمويم ، و عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حضور داشت و آنان چنين كردند(569) .
روايت ديگرى از طبرى است كه مى گويد: عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در هنگام خورانيدن دارو به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا حضور نداشته است . اين روايت نيز از عايشه است : چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از آن دارو خورانيديم و به هوش آمد، فرمود: همگان را از آن دارو بخورانيد، بجز عمويم عباس زيرا او حضور نداشته است (570) .
مجموع روايات به سه دسته تقسيم مى شود، يك دسته مى گويند: عباس از انجام آن خوددارى ورزيد، دسته دوم فقط متعرض حضور عباس و اينكه او اين كار را انجام داده است مى شود، و دسته سوم ، حضور عباس را با صراحت نفى مى كند.
ابن ابى الحديد گويد: من از تناقض اين روايات در شگفتم ، در برخى از آنها آمده است : كه عباس در هنگام خورانيدن دارو به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، حضور نداشته است ، و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را معاف مى دارد، و در يكى از اين روايات از حضور عباس ياد مى كند، و در اين روايت نيز سخنان مختلف وجود دارد، عباس ‍ گويد: من از دادن دارو به پيامبر خوددارى مى كنم ، پس از آن ، دارو را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوراندند، و چون به هوش آمد، سؤ ال نمود، گفتند: عمويت عباس چنين كرد، و گفت : داروئى است از حبشه مخصوص مبتلايان به ذات الجنب .
چگونه عباس امتناع مى ورزد، و آنگاه هم او اشاره مى كند كه اين كار را انجام دهند، و بگويد: اين دارو از حبشه است .
ابن ابى الحديد گويد: من از ابوجعفر يحيى بن ابوزيد بصرى سؤ ال كردم : آيا در آن روز به على عليه السلام از آن دارو خوراندند؟ گفت : به خدا پناه مى برم ، اگر چنين بود عايشه از آن ياد مى كرد، گويد فاطمه عليهاالسلام و فرزندانش نيز حضور داشتند، و هرگز از آن دارو به آنان خورانيده نشد.(571)
حلبى شافعى گويد: به اين جهت آنان چنين نسبتى به عباس دادند، زيرا از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم واهمه داشتند. و به اين جهت است ك