لم پروردگار خود را ملاقات نمايد، و هفت دينار صدقه نزد او باشد؟ و آنها را در ميان فقراى مسلمين توزيع نمود.(581)
عايشه گويد: دينارهايى از طلا به دست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد، آنها را تقسيم نمود، بجز شش دينار كه آنها را به يكى از زنان خود سپرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خواب نرفت ، كه سؤ ال كرد: آن شش دينار چه شد؟ گفتند: به فلان همسرت داده شد؛ فرمود: آن را بياوريد، سپس آن را در ميان پنج خانواده از انصار تقسيم نمود، سپس ‍ فرمود: بقيه را نيز انفاق كنيد، و فرمود: اكنون راحت شدم و به خواب رفت .(582)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شبى را به صبح رساند، چهره مباركش ‍ گوياى اين مسئله بود كه موضوع مهمى او را به خود مشغول داشته است ، و شب را در فكر آن مسئله به صبح رسانده است ، از او سؤ ال شد: چهره ات گوياى اين است كه شب گذشته موضوع مهمى تو را به خود مشغول داشته است . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خاطر دو (اوقية ) طلاى صدقه بود كه من آن را به مصرف خودش نرسانده و شب گذشته نزد من باقى مانده بود.(583)
سهل بن سعد گويد: هفت دينار نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، و آن را به عايشه سپرده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بيمارى خود به عايشه دستور داد: آنها را به نزد على عليه السلام بفرست ، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى هوش گرديد، و عايشه به او مشغول گرديد، تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سه بار آن را تكرار كرد، و همه اين دفعات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى هوش ‍ مى گرديد، و عايشه به او مشغول بود، پس دينارها را به نزد على عليه السلام فرستاد، و او آنها را صدقه داد.(584)
حلبى شافعى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بيمارى خود چهل برده را آزاد نمود، و هفت و يا شش دينار نزد او بود، و به عايشه دستور داد آنها را صدقه بدهد، و در روايتى ، به عايشه دستور داد كه آنها را به نزد على عليه السلام بفرستد، تا او آنها را صدقه دهد، و عايشه آنها را به نزد على عليه السلام فرستاد، و او آنها را صدقه داد.(585)
5 - 9: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آغوش على عليه السلام 
الف : از طريق اهل بيت عليهم السلام 
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آخرين لحظات زندگى خود فرمود: برادرم را صدا زنيد بيايد، عايشه پدرش را خواند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از او روى گرداند، و حفضة پدر خود را صدا زد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از او نيز روى گرداند، ام سلمة على عليه السلام را فرا خواند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى مدتى طولانى با او به آهستگى صحبت كرد تا اينكه بى هوش گرديد، در اين هنگام حسن و حسين عليهماالسلام آمدند، در حالى كه فرياد مى كشيدند و گريه مى كردند، خود را به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم انداختند، على عليه السلام خواست آنان را از روى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دور نمايد، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به هوش آمد، و فرمود: على آنان را به حال خود واگذار، تا من آنان را ببويم و آنان مرا ببويند، و از آنان توشه بردارم و آنان از من توشه بردارند. آنگاه على عليه السلام را زير پوشش خود فرا خواند، و لبهاى خود را بر لبانش ‍ گذارد، و نجوى را با او آغاز نمود، و چون لحظه احتضار فرا رسيد، به على عليه السلام فرمود: سر مرا در دامان خود قرار ده زيرا امر خداوند فرا رسيد، و چون جان من از تنم مفارقت نمود، آن را با دست خود بگير و به صورت خود مسح نما، سپس مرا رو به قبله نما، و خود متصدى امور من باش ، و اولين كسى كه بر من نماز گذارد توئى ، و از من جدا مشو، تا اينكه مرا در مرقدم قرار دهى ، و از خداوند متعال يارى طلب .
على عليه السلام سر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در دامان خود قرار داد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بى هوش گرديد، و فاطمه گريان شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اشاره كرد كه به او نزديك شود، و رازى را با او در ميان نهاد كه فاطمه شاد گرديد، و چهره اش شاداب شد.... پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدرود زندگى گفت ، و على عليه السلام دست راست خود را در زير چانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار داد، در اين هنگام روح مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از تن جدا شد و در دستان على عليه السلام قرار گرفت ، و آن را به صورت خود مسح نمود، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به جانب قبله قرار داد و عبايش را به رويش كشيد، و متصدى اموراتش گرديد.(586)
ب : از طريق اهل سنت  
احمد در مسند خود از ابن عباس : چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيمار گرديد، در آن بيمارى كه از دنيا رفت ، فرمود: على عليه السلام را بگوئيد بيايد، عايشه گفت : ابابكر را بگوئيم بيايد؟ حفضة گفت : عمر را برايت صدا كنيم ؟ ام الفضل گفت : عباس را صدا زنيم ؟ و چون همگى حاضر شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سر خود را بلند نمود و چون على عليه السلام را در جمع حاضرين مشاهده نفرمود، ساكت شد، و عمر گفت : از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برخيزيد و عايشه گفت : واى بر شما! جز على ابن ابى طالب را نمى خواهد و چون او را ديد، لباس خود را گشود و او را به زير لباس (عباى ) خود كشيد، و او را در بر گرفت تا اينكه بدرود زندگى گفت ، در حالى كه دست او روى على عليه السلام قرار داشت .(587) طبرانى در (ولايت ) و دارقطنى در (صحيح ) و سمعانى در (فضائل ) و گروهى از بزرگان شيعه ، از حسين بن على بن الحسن بن الحسن و عبدالله بن عباس و ابى سعيد خدرى ، و عبدالله بن حارث ، از عايشه (لفظ روايت از صحيح دارقطنى است ): چون لحظه احتضار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد (و او در خانه عايشه بود) فرمود: بگوئيد دوست من بيايد، من ابوبكر را فرا خواندم ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او نگاه كرد، سر خود را بر زمين نهاد سپس فرمود: دوستم را بگوئيد بيايد، عمر را خواندند؛ و چون به او نظر افكند، فرمود: دوستم را بگوئيد بيايد؛ و من گفتم : واى بر شما او جز على بن ابى طالب را نمى خواهد.... تا آخر حديث .(588) محمد بن سعد بن منيع بصرى دو گونه روايات در اين مورد نقل مى كند، و ما نمونه اى از هر دو دسته روايات را ذكر مى كنيم ، ابن سعد شش روايت در مورد على عليه السلام بيان مى كند:
1- جابر بن عبدالله انصارى گويد: كعب الاحبار در زمان عمر بپا خواست ، و ما نزد عمر حضور داشتيم ، از عمر سؤ ال نمود: آخرين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه بود؟ عمر گفت : از على عليه السلام سؤ ال كنيد، كعب گفت : او اكنون كجاست ؟ عمر گفت : همين جاست ، و از او سؤ ال كرد، و على عليه السلام پاسخ داد: او را به سينه خود تكيه دادم ، پس سر خود را روى شانه ام گذارد، و فرمود: الصلاة ، الصلاة : نماز را به پا داريد.
2- اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بيمارى خود، فرمود: برادرم را بخوانيد پس على عليه السلام را صدا كردن