يده است ...؟ سعد بن معاذ انصارى رئيس قبيله اوس بر مى خيزد و عرضه مى دارد:
من !اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، اگر اين شخص از قبيله و تبار من باشد، او را در جا مى كشم ! و اگر از برادران خزرج باشد، هر آنچه دستور دهى اجراء مى كنم .
تا اينجا قضيه بسيار عادى است .
اما سعدبن عبادة ، رئيس قبيله خزرج كه حضور دارد، گرچه مرد صالحى است اما تعصب قومى او را آرام نمى گذارد، و نمى تواند اين جسارت را كه از سوى يكى از افراد قبيله دشمن پيشين متوجه يكى از افراد قبيله اش ‍ شده است تحمل نمايد، لذا برمى خيزد، و خطاب به سعد بن معاذ، رئيس ‍ (اءوس ) مى گويد:
دروغ گفتى ، به خدا سوگند، او را نمى كشى و توانايى اين كار را هم ندارى .
اسيد بن حضير عموزاده سعد بن معاذ از قبيله اوس بر مى خيزد:
اى سعد، فرزند عبادة ؛ تو دروغ گفتى ، به خدا سوگند او را مى كشيم و صد در صد اين كار را انجام مى دهيم ، تو منافق هستى زيرا از منافقين پشتيبانى مى كنى ...و بلافاصله هر دو قبيله برخاستند، تا كشتار را شروع نمايند. و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با تدبير ملكوتى خود آنان را آرام مى گرداند.(698)
و در آينده خواهيم دانست ، عامل اصلى دست يابى به پيروزى در سقيفه ، ترس و بيمى است كه اين دو قبيله از يكديگر داشته ، و همين امر باعث مى شود كه در بيعت شتاب كنند، و بر يكديگر سبقت گيرند، مبادا طرف مقابل آنان ، پيشى گرفته ، و مقرب دستگاه خلافت شوند، و بر شاخه ديگر انصار چيره گردند. اما اكنون و پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مسئله ديگرى در پيش است ، كه هر دو قبيله را با هم مورد تهديد قرار مى دهد، لااقل اين تصور در ميان آنان وجود دارد.
و گرچه آنان در خانه و كاشانه و سرزمين خود به سر مى برند، و گروه متخاصم (مهاجرين ) هر چه باشند، ميهمانان آنان به شمار مى آيند، اما در سابقه تارخى و مجد و عظمتى كه بر اثر مجاورت با خانه خدا تحصيل نموده ، و نيز سابقه بازرگانى و ثروت انبوه ، و جنگ جويان كار آزموده و نيز سقت در اسلام ، و ايمان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، همه اين مسائل امتيازاتى است كه آنان دارند و بوسيله آنها، ديگران را مرعوب مى نمايند. و از سوى ديگر انصار، بارها از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود مطالبى جسته و گريخته ، و به گونه اى صريح راجع به مقهوريت و مظلوميت خود شنيده بودند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صريحا به آنان خبر داده بود: انصار؛ شما بعد از من گرفتارى هائى خواهيد داشت ، با صبر و بردبارى آن را تحمل نموده ، تا هنگام قيامت با من ملاقات نمائيد.(699)
3-1-10: انگيزه انصار 
انصار همان گروهى بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در پناه خود جاى دادند، او را نصرت و يارى نمودند، هنگامى كه واقعا اسلام چنين نيازى داشت ، و در اين باره از بذل جان و مال ، و همه چيز خود دريغ نورزيدند، بنابراين (با صرف نظر از دستورات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت ) خود را شايسته خلافت از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستند، و اين منصب را به منزله پاداش زحمات خود منظور مى داشتند. و همين انصار بودند كه براى پيروزى اسلام ، با قريش پيكارها نمودند، مردان و قهرمان هاى آنان را كشتند و قريش را تار و مار كردند.
و اكنون چنين مى پنداشتند كه اگر اندكى كوتاه بيايند، و رياست و زعامت در اختيار همان افرادى قرار گيرد، كه تا ديروز بستگان و خويشان آنان توسط انصار كشته شده اند، از انصار انتقام گيرند، و چنانچه يادآور شديم ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز آنان را از آينده بيم داده بود.
و نيز هيچ بعيد نيست آنان احساس كرده بودند، خلافت از مسير اصلى خود منحرف خواهد شد، به دليل ممانعت از نگارش وصيت نسبت به على عليه السلام . (700) و يا به دليل دشمنى با على عليه السلام به خاطر جنگ ها و دلاورى هايش ، در جنگ هاى پيشين ، قريش نخواهد گذارد خلافت به على عليه السلام برسد، و آنان اين موضوع را احساس نموده بودند، و به همين جهت اقدام نمودند حكومت را خود به دست گيرند. تا لااقل خود مصون باشند، زيرا حق على عليه السلام را از دست رفته مى پنداشتند، و در اين رابطه خود را خطا كار نمى دانستند.
و به همين منظور در سايبان بنى ساعده حضور يافته ، تا كار را يك سره كنند.
و ما انصار را به خاطر اين طرز تفكر تبرئه نمى كنيم زيرا آنان اگر شتاب نمى كردند و طبق دستور عمل مى كردند، هيچ گونه اتفاقى رخ نمى داد، و مصونيت همگان طبق پيش بينى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تاءمين مى شد، اما به قول سلمان (ره ) در جمله معروف خود (كرديد و نكرديد)(701) كار بر خلاف مراد انصار انجام گرديد.
و انصار خود به اين موضوع در اجتماع ياد شده تصريح كردند. (( و لكننا نخاف ان يليها بعدكم من قتلنا اءبنائهم و اخوانهم : )) ما از آن مى ترسيم كه پس از شما كسانى متصدى اين امر بشوند كه ما فرزندان و پدران ، و برادران آنها را كشته ايم .(702)
حباب بن مننذر، يكى از افراد قبيله خزرج انصار، پس از تمام شدن سقيفه و بيعت با ابى بكر، خطاب به انصار گويد:اى مردم انصار!!!... به آنچه گفتم ، خواهيد رسيد به خدا سوگند، گويا مى بينم فرزندان شما بر در خانه هاى آنان دست سؤ ال دراز كرده و آنان از دادن جرعه اى آب خود دارى مى ورزند. و ابوبكر پاسخ مى دهد: و آيا از ما چنين بيم و ترسى دارى ؟ و حباب پاسخ مى دهد: نه ...از تو هرگز؛ وليكن از كسى كه پس از تو روز كار خواهد آمد(اين گفتگو مى رساند، گويا حباب از نقشه و طرح آنان خبر داشته است كه پس از ابوبكر چه كسى زمام امور را به دست خواهد گرفت - م -).
ابوبكر در پاسخ مى گويد: اگر چنين تصورى هست ، پس اختيار حكومت را به دست تو و اصحابت قرار دهيم ، و هيچ گونه الزامى نيست تا از ما پيروى كنيد.
حباب : هيهات اى ابوبكر هرگاه من و شما زندگى را بدرود گفتيم ، پس از تو كسى خواهد آمد كه طعم ستم را به ما بچشاند.(703)
ابن سعد در طبقات خود، اين گفتگو را به عمر نسبت داده و گويد: حباب بن منذر كه از رزمندگان بدر بود گفت : اى قوم ما با شما در امر خلافت رقابت نمى كنيم ، وليكن از آن مى ترسيم ، كسى متصدى خلافت شود، و (يا گفت : كسى كه پس از ابوبكر روى كار خواهد آمد) گروههائى باشند كه پدران و برادران آنان را كشته ايم ؛ و عمر در پاسخ گفت : هرگاه چنين است ، پس بمير اگر مى توانى . (704) و كاملا حدس حباب درست از كار در آمد، زيرا پس از اينكه عمر خلافت را به دست گرفت ، اولين ضربه را بر پيكر انصار وارد ساخت ، و آنان را در مرتبه پائين طبقات اجتماعى قرار داد.(705)
و مى بينم با وجود دشمنى ديرينه اين دو گروه از انصار، در دوران قبل از اسلام كه ساليان درازى كينه توزى ها داشته و با يك ديگر دشمنى مى ورزيدند و نتيجه آن كشت و كشتارهائى بود كه انجام گرديد و نتايج زيان بخشى از خود بر جاى گذارد، چنانچه شرح كوتاهى از آن گذشت . على رغم همه آنچه گذشت ، به دلايلى كه بزودى بيان خواهد شد در زير سايبان بنى ساعده ، هر دو گروه با هم اجتماع نموده ، و مت