ح و نقشه آنان آشكار و بر ملا مى شود، انصار با آن حالت ضعف و عدم اطمينانى كه به خود دارند، خود را مى بازند، زيرا آنان در واقع نهادى خود پذيره رياست سعد نبودند، و شرايط بود كه آنان را وادار به تشريك مساعى نموده لذا مى بينيم در اولين برخورد با مهاجرين تغيير موقف مى دهند.
گروه سه نفرى تازه وارد مهاجرين با آگاهى كامل از وضعيت انصار، و با اطلاع قبلى از اين همايش ، وارد اين نشست سرى مى شوند، آنان پيش از ورود به اين نشست ، از تشكيل آن آگاهى داشتند، زيرا دانستيم كه آنان را از موضوع نشست آگاه نموده بودند.(736) و با توجه به اين نكات چهره سعد بن عباده انصارى رئيس خزرج براى آنان غير آشنا نبود، و نيازى نداشت كه عمر درباره هويت او سؤ ال كند و بگويد: اين جامه بر خود پيچيده كيست ؟ و بگويند سعد است و آنگاه عمر او را بشناسد. و ليكن عمر از اين پرسش هدف ديگرى دارد، او مى خواهد:
1- قدرت نفوذ خود را اعمال كند، 2- سعد را چهره اى غير معروف ، معرفى نمايد، و اين خود براى سعد بن عبادة رئيس خزرج كه لااقل در سطح شبه جزيره معروفيت دارد توهين بزرگى است ، و او را در نظر حاضرين سبك و خوار جلوه دهد، 3- ديگر اينكه خود، اخطارى است بر عدم قدرت و توانائى اين شخص براى هدفى كه به خاطر آن ، اين اجتماع تشكيل داده شده است ، لذا عمر به محض ورود به جلسه مى گويد: من هذا؟: اين شخص كيست ؟ و به او پاسخ مى دهند: اين شخص ‍ سعد بن عباده انصارى است ، او بيمار است .
عمر با ورود خود اولين ضربه را بر پيكر سعد وارد مى كند، او در اين جمله مى خواهد بگويد: اين چهره ناشناس و يا كم اهميت و بى مقدار شايستگى خلافت را ندارد. و شايد اين پرسش نه از بابت ناشناسى سعد است ، و بلكه به جهت بى مقدار نمودن او براى احراز خلافت است ، و لذا پس از اين پرسش از سوى عمر، شخصى از انصار بر مى خيزد و مى گويد:
ما انصار و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و پيش مرگان او هستيم ، ولى شما اى مردم قريش ، همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستيد كه اندك ، اندك به ديار ما سرازير شده ايد، و اكنون مى بينيم كه آمده ايد حق ما را غصب كنيد؟
سخن گوئى از انصار نيز در اينجا از ذكر كلمه (مهاجر) كه نوعى فضيلت را ثابت مى كند، هنگام خطاب به ابوبكر و عمر و ابوعبيده ، خوددارى مى كند، و بالعكس از واژه قريش استفاده مى كند، كه خاطره جنگ هاى متعدد را عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زنده كند. و نيز از غصب حق صحبت مى كند، تا پاسخى لازم به اتهام ناشايستگى داده باشد. روشن است اين جمله خشم گروه تازه وارد را بر مى انگيزاند اما نه در اينجا زيرا با اندكى خشم و غضب ، و در نتيجه انصار برنده شناخته مى شوند. و بلكه بايد كارى كرد كه حس تقابل و تضاد دو شاخه انصار را برانگيخت ، و از دوگانگى آنان بهره جست .
لذا مى بينيم ، در اينجا، هم عمر مواظب ابى بكر است كه تندى نكند، و هم ابوبكر از عمر مراقبت دارد كه حدت به خرج ندهد.(737)
عمر گويد: من خود را براى سخنرانى آماده كرده بودم ، و خواستم رشته سخن را به دست گيرم ، ابوبكر نگذاشت ، و گفت : آرام باش ، اكنون تو چيزى مگوى ، و خود شروع به سخن نمود، و آنچه من مى خواستم بگويم ، بر زبان آورد.(738)
2 - 2- 10: سخنرانى ابوبكر در زير سايبان 
ابوبكر كه كاملا بر اوضاع مسلط شده ، و شرايط سخن و مقتضيات كلام كاملا در اختيار اوست ، و ميداند از كجا شروع كند، و چه بگويد، رشته سخن را به دست گرفته مى گويد:
خداوند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود را از ميان ما برانگيخت .... براى عرب خيلى سنگين بود كه دين خود را ترك گويد: پس خداوند اين افتخار را به مهاجرين صدر اسلام عطا فرمود، كه به او ايمان آورده و با او همراهى كنند، و با شدت ، اذيت و آزارى را كه از سوى قم عرب بر او وارد مى شد دفع نمودند، قوم عرب او را تكذيب نمودند، همه عرب با او مخالف بودند، وليكن مهاجرين صدر اسلام ، به همراه او استقامت ورزيدند و پايدارى نمودند. و هيچ باكى و هراسى از تعداد اندك خود و كثرت دشمن ، در دل راه ندادند، پس آنان اولين گروه مؤ من به خداوند، و اولين گروهى هستند كه خداى را در روى زمين نيايش نمودند، و آنان دوستان و خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستند، و از همه مردم به خلافت سزاوارتر مى باشند، و هيچكس با آنان در اين مسئله نزاعى ندارد، بجز كسى كه ظالم و ستمگر باشد.
و شما اى گروه انصار! كسى فضيلت شما را در دين ، و سابقه شما را در اسلام انكار نمى كند، خداوند شما را ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود قرار داد، و او را وادار به هجرت به سوى شما نمود، بنابراين پس از مهاجرين صدر اسلام ، كسى به پايه و رتبه شما نمى رسد، در اين صورت رياست عامه به ما تعلق دارد، و منصب وزارت به شما، و در موضوع مشورت ، شما با (مهاجرين ) تفاوتى نداشته ، و هيچ كارى بدون مشورت شما صورت نگيرد.(739)
و عرب ، خلافت را جز براى اين گروه (مهاجرين ) از قريش سزاوار نمى داند، و آنان (مهاجرين صدر اسلام )، بهترين و شريف ترين مردم ، از نظر نژاد، و از نظر زادگاه و موطن (مكه ) مى باشند.(740)
ابوبكر در سخنرانى خود نرمترين شيوه را بكار برد، او در اين سخنرانى ، بدون اينكه احساسات و عواطف انصار را تحريك كند، به دو موضوع اشاره مى كند:
آنچه را خود انصار در صدد بيان آن بودند، و آن را مايه افتخار و مباهات خود مى دانستند.
ابوبكر با صراحت كامل از آن ياد مى نمايد: خداوند شما را ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود قرار داد، و خانه شما را مركز هجرت پيامبرش ساخت ... و به اينگونه فضيلت آنان را انكار ننموده و بلكه پيش ‍ از آنچه خود مى گفتند، هجرت را نيز با صراحت به آن افزود و به اينگونه ، احساسات تحريك شد، آنان را فروكش مى كند.
و نكته ديگر اينكه به آنان گوشزد مى كند، شما در مورد خلافت اشتباه رفته ايد، فضيلت شما به جاى خود، اما اين فضيلت حقى را براى شما در امر خلافت ثابت نمى كند.
ابوبكر در اينجا نيز كوشش دارد، اشتباه آنان را به گونه اى ، به آنان گوشزد كند كه عواطف و احساسات آنان را خدشه دار ننمايد، و لذا از بكارگيرى واژه هاى تند و خشن ، خوددارى مى كند، و نمى گويد: شما اشتباه مى كنيد، دچار لغزش و خطا شده ايد... او همين معنا را در قالب الفاظ ديگرى به آنان تفهيم مى كند، او مى گويد: (( فليس بعد المهاجرين الاولين عندنا بمنزلتكم ...(741) : )) پس از مهاجرين صدر اسلام ، شما انصار حايز برترين مراتب فضيلت هستيد، بنابراين ما مهاجرين آغازين ، امراء و شما وزراء باشيد.
ابوبكر ضمن بيان فضيلت انصار، آنان را در مرتبه اى پائين تر از مهاجرين قرار مى دهد، فضيلت انصار را بيان مى كند، اما نه در رتبه مهاجرين ، تا جاى بحث در مسئله خلافت پيش نيايد، و خلافت را حق مسلم مهاجرين بر مى شمارد، و نه همه مهاجرين بلكه گروهى خاص از آنان ، تا به انصار بگويد، مهاجرين نيز از دست يابى به خلافت محروم هستند، تصور نشود، مسئله مهاجر و انصار است ، شما فضيلت داريد، مهاجرين نيز فضيلت دارند، اما خلافت مسئله دي