، و گويا چنين شخصى در ميان آنان وجود ندارد، و چنان زير پايش گرفتند كه نزديك بود قالب تهى كند.
يكى از افراد قبيله كه در ضمن جمعى از افراد قبيله دور اين پير بيمار را گرفته بود، با آهنگى التماس آميز، خطاب به انصار مى گويد:اى مردم ، مواظب سعد باشيد؛ او را پيمال نكنيد، او را نكشيد؟ و عمر كه سخت مراقب اوضاع است ، با فريادى تند و خشم آلود فرياد مى كشد: بكشيدش ، خدا او را بكشد!!(767) در حالى كه تا لحظه هائى پيش عمر خويشتن دار بود، و از خشونت احتراز مى جست ، اما اكنون با قاطعيت هر چه تمامتر خشم خود را ظاهر مى كند، يعنى مسئله خلافت تمام شده است ، مقاومت بى فايده است ، و به اين گونه اعلان مى دارد: همچنانچه دو تيره انصار از ما حمايت نمودند، همه مهاجرين نيز حمايت خود را از ما دريغ نمى ورزند، قاطعيت در اينگونه موارد لازم و ضرورى است ، اما احتمال دارد، اين تهديد مؤ ثر واقع نشود و عكس العمل شديد، داشته باشد چرا كه ممكن است اينچنين برخورد خشونت آميز نسبت به رئيس ‍ قبيله كه مظهر قدرت و شخصيت قبيله است ، احساسات افراد قبيله را برانگيزاند، و براى كسانى كه هنوز قدرت را به دست نگرفته اند، و بر اوضاع مسلط نيستند، بسيار گران تمام شود، آن وقت چه بايد كرد؟ آيا عمر آن روى سكه را ديده است ؟ و يا بدون توجه به عواقب و پى آمدهاى آن و فقط خشم ذاتى و جبلى او، او را به اين كار وا داشته است ؟ تصور نمى شود چنين باشد، زيرا عمر با آمادگى كامل ، و با در دست داشتن كنترل خويش وارد صحنه شده است . اما عمر همه چيز را مد نظر دارد، او مى داند همراهش ، در صورت بروز خشونت ، و يا احتمال آن ، با نرمى و ملاطفت ، مانع بر هم خوردن اوضاع است ، و نمى گذارد، اوضاع به وخامت بكشد، عمر به اين اندازه اكتفا نكرده ، و بالاى سر سعد، حاضر شده و به او مى گويد: تصميم داشتم آنچنان تو را لگدكوب كنم كه بازوانت خرد شود، و يكى از انصار ريش عمر را به دست گرفت ، و گفت به خدا سوگند، اگر يك دانه مو از او كم شود، يك دندان در دهانت باقى نخواهد ماند.
در اينجا ابوبكر پا در ميان شده و خطاب به عمر گويد: آرام باش اى عمر، مدارا كردن در اينجا شايسته تر است .
و پس از گفتگوئى كوتاه سعد از آنجا خارج مى شود.(768)
و آيا عمر از سعد دست مى كشد، و او را به حال خود رها مى كند؟ خير بايد سعد بيعت كند، اگر كسى مانند سعد كه داعيه خلافت داشته و از بيعت سر برتافته ، رها شود، در آينده اى نه چندان درو باعث دردسر خواهد شد، و مشروعيت حكومت آنان را زير سؤ ال مى برد، لذا بعد از آرامش نسبى اوضاع به دنبال سعد كه در منزل به استراحت پرداخته مى فرستد و از او مى خواهد بيعت كند، و او در پاسخ مى گويد:
(نه .... به خدا سوگند نه ....! با شما بيعت نمى كنم مگر آن موقعى كه هر چه تير در تركش خود دارم به سوى شما رها كنم ، و نيزه خود را با خونتان رنگين سازم ، و تا گاهى كه دستانم مى تواند شمشير به دست گيرد، شما را با شمشير از خود مى رانم ، و با خاندان و پيروان خود با شما نبرد مى كنم ، و گر چه آدميان و پريان در كنار شما باشند، من با شما بيعت نخواهم كرد تا آنگاهى كه خداى خود را ملاقات كنم .(769)
سعد بن عباده ، اين جبهه گيرى را رسما، كارى الهى دانسته ، زيرا او خوب مى داند صاحب حقيقى اين حق چه كسى است . او قبل از اين خود را شايسته ، آن مى دانست ، ولى اكنون كه دست خود را از آن كوتاه مى بيند، لااقل كلمه اى حق بگويد، گرچه نه با صراحت باشد، چنانچه همه انصار، و يا برخى از آنان ، پس از ياس از حكومت چنين گفتند، و با صراحت اظهار داشتند:
(لانبايع الا عليا) : جز با على عليه السلام ، با ديگرى بيعت نكنيم !(770) سعد در گفتار خود پا برجاست ، ممكن نيست عقب نشينى كند، او سوگند ياد مى كند اگر توان مى داشت قيام كند قدرت را از دست آنان مى گرفت ، و پس از اداى سوگند دستور مى دهد، جسم بيمار او را به منزل منتقل نمايند.
سعد را چند روزى رها ساختند، سپس به دنبال او فرستادند كه حضور يابد و بيعت نمايد، و او امتناع ورزيد، و تهديد نمود، و چون اين مطلب به ابوبكر رسيد، عمر به ابوبكر گفت : او را وا مگذار تا اينكه بيعت نمايد، عمر اصرار دارد تا از او بيعت بگيرد، بشير بن سعد كوشش مى كند مضرات اصرار ورزيدن عمر را به او بفهماند، به او مى گويد: سعد لج كرده است ، او هرگز بيعت نخواهد نمود، تا اينكه كشته شود، و كشته نخواهد شد، و نمى شود مگر اين كه زن و فرزندان و خانواده و گروهى از قبيله اش ‍ كشته نشوند، او را رها كنيد، رها كردن او به شما لطمه اى نمى زند، و آنان او را به حال خود وا مى گذارند. و سعد در نماز آنان حاضر نمى شد، و در مجلس آنان حضور نمى يافت ، و با آنان به منى كوچ نمى كرد و خود حج انجام مى دارد، تا اينكه ابوبكر از دنيا رفت .(771)
اما عمر وجود سعد را براى حكومت خود خطرناك مى بيند، او فعلا سعد را رها مى سازد، و در آينده سعد را به انتظار حوادث مى گذارد.
ابن ابى الحديد گويد: سعد با ابوبكر و عمر بيعت نكرد، و در هيچ يك از اجتماعات شركت نمى نمود، و هميشه در فكر اين بود، افرادى بيابد تا عليه دستگاه شورش نمايند، و هرگز به قضاوت دستگاه قضائى آنان تن نداد، تا اينكه ابوبكر از دنيا رفت ، در دوران خلافت عمر با عمر ملاقات نمود، در حالى كه سوار بر اسب بود، و عمر بر شتر سوار بود، عمر به او گفت :اى سعد هيهات ! و سعد نيز به او گفت : هيهات ! (اشاره به اينكه هرگز به هدف خود نخواهى رسيد- م -) و آنگاه به او گفت : تو معاشر همان كسى هستى كه با او معاشرت مى كنى ؟ و عمر گفت : آرى ، سپس به او گفت : به خدا سوگند هيچ چيزى را دشمن تر از همسايگى با تو نمى دانم ؛ عمر به او گفت : هر كسى همسايگى شخصى را دوست ندارد، از همسايگى اش ‍ منتقل مى شود، و سعد در پاسخ گفت : اميدوارم به همسايگى كسى بروم كه از تو و اصحاب تو آنان را بيشتر دوست دارم و طولى نكشيد كه به سوى شام رهسپار گرديد، و در حوران شام بدرود زندگى گفت .(772)
آيا سعد به خاطر تهديدهاى ، پى در پى نظام حاكم ، و يا با طرح و نقشه قبلى ، و يا به خاطر رنجش از قبيله و عشيره اش ، اقامت در ميان عشيره و قبيله خود را نپسنديد، و بيگانه را برگزيد؟ به هر ترتيب بود سعد، عازم شام گرديد، و ديرى نپائيد، كه زمزمه جنيان را چند شب پى در پى شنيدند كه مى گويند:
(( قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده
رميناه بسهمين لم يخطا فواده ))
ما بزرگ خزرج ، سعد بن عباده را كشتيم ، قلبش را با دو تير نشان گرفتيم كه هيچيك از آنها به خطا نرفت .
و بعد مردم نشستند و گفتند: اين آواى جنيان است كه سعد را كشته اند، و مردم دنبال صدا را گرفته و رفتند، و جسد باد كرده سعد را در درون چاهى يافتند، مردم كوتاه نظر چنين پنداشتند، ولى كسانى كه به راز مطلب آشنا بودند، دانستند:
خالد بن وليد به دستور هيئت حاكمه در كمين سعد نشسته ، و او را كشته ، و در چاهى انداخته ، و آنگاه رفيق خالد در تاريكى سه شب ، پى در پى آن آواز را سر داده است .(773)
ابن عبد ربه گويد: ابوالمنذر هشام بن محمد كلبى گفت : عمر مردى را به سوى شام مى فرستد، و به او دستو