ر انتخاب مى كرد؟
عايشه : ابوبكر را انتخاب مى نمود؛
سؤ ال : پس از او چه كسى را؟
عايشه : عمر را انتخاب مى نمود؛
سؤ ال : پس از او خلافت را به چه كسى واگذار مى نمود؟
عايشه : ابوعبيده جراح را، و از شخص بعد از ابوعبيده ساكت ماند.(807)
عايشه خود اظهارنظر مى كند، و گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدرود زندگى گفت : و كسى را جايگزين خود ننمود، و اگر شخصى را انتخاب مى كرد، آن شخص ابوبكر بود.(808)
و ما پيش از اين بيان داشتيم كه عايشه بطور كلى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نفى نموده بود، او گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدرود گفت ، در حالى كه سرش در دامن من بود، چگونه وصيت كرد كه من ندانستم .(809)
سيد مرتضى عسكرى در مورد دو روايت ياد شده گويد:
ما زمان انتشار حديث ياد شده را، در دوران شيخين احتمال مى دهيم ، از اين نظر كه نام خلفاى راشدين (ابوبكر و عمر) به همان گونه و ترتيب خلافت ، در اين روايت آمده است .(810)
ابن ابى الحديد گويد: روايتى كه در مورد ابى بكر، در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم ذكر شده است صحيح نيست .
ابن ابى الحديد، سپس متن روايت را ذكر مى كند، و در پايان اضافه مى كند كه اين مطلب صريح مذهب معتزله است .(811)
و ما به دليل رعايت امانت در نقل تمام مطلب ابن ابى الحديد را ذكر مى كنيم .
ابن ابى الحديد گويد: اينكه قريش و انصار، براى شايستگى خود متوسل به خويشى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و بيان فضائل خود مى شوند، و اميرالمؤ منين عليه السلام فقط به بطلان دلائل آنان بسنده مى كند، و متوسل به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت نمى شود گواهى است براينكه دستورى در اين زمينه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صادر نشده است :
زيرا اگر چنين دستورى در مورد اميرالمؤ منين على عليه السلام و يا ابوبكر وجود مى داشت ، ابوبكر هنگام احتجاج با انصار به آن استدلال مى نمود، و اميرالمؤ منين نيز، با آن بر عليه ابى بكر احتجاج مى نمود، زيرا آنان در مقام استدلال از هيچ چيزى فروگذارى نكرده و حتى نسبت ظلم و تعدى نيز داده اند، پس اگر دستورى وجود مى داشت ، در همان موقع به آن استدلال مى شد، زيرا استعمال عطر بعد از عروسى ، فايده اى ندارد و نيز اين خود گواه است براينكه حديث روايت شده در مورد ابى بكر در دو صحيح بخارى و مسلم آمده ، صحيح نمى باشد.(812)
پاسخ اينكه ما قبلا دليل عدم احتجاج اميرالمؤ منين عليه السلام را در طول دوران قبل از خلافت خود در فصل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان داشتيم ، و در اينجا بر آنچه گذشت افزون مى گوئيم :
1- اولا زمينه احتجاج به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى على عليه السلام ، و ابوبكر يكسان نبوده است ، زيرا شرايط براى ابوبكر كاملا فراهم بوده ، آنان بدون داشتن دستور، بر اوضاع به دلائل شرائط موجود مسلط شدند، و اگر در زمينه خلافت ابوبكر دستورى وجود مى داشت ، نياز به تحمل آن همه مسائل نبود كه بخشى از آن در قسمت هاى قبل گذشت ، و بخشى ديگر در قسمت هاى بعدى همين كتاب بيان خواهد شد.
2- به همان دليل كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از اعتراض عمر در مورد نگارش وصيت ، اصرارى براى نگارش آن نورزيد، على عليه السلام نيز اصرارى نداشت كه متعرض وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شود، و هرگز به صلاح نبود، چون به همان گونه كه گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ناروا دانسته ، و نسبت هذيان به او دادند بعد از رحلت نيز امكان داشت چنين نسبتى بدهند، و در نتيجه احتجاج به نص اصل آن را زير سؤ ال مى برد، اما در مورد ابى بكر چنين مانعى وجود نمى داشت .
3- اصرار در اين امر جان على عليه السلام را به مخاطره مى انداخت ، چنانچه قبلا به آن اشاره شد.(813) چنانچه در مورد سعد بن عباده انجام گرديد.
دكتر احمد محمود صبحى در اين رابطه مطلبى دارد كه ذكر آن سودمند خواهد بود؛ گويد:
بدون ترديد، جعل در اين روايت (روايت فراخوانى ابوبكر) آشكارا مشهود است و اين حديث را به منظور مقابله با حديثى كه شيعه آن را مورد نگارش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه عمر مانع آن گرديد، جعل نموده اند، (اين حديث را تنها شيعه نقل ننموده است ، بلكه اهل سنت نيز چنانچه در حديث قلم و كاغذ گذشت به گونه متواتر نقل نموده اند - م -) و اگر چنين مطلبى صحت مى داشت ، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اراده كرده بود در مورد ابى بكر چيزى بنويسد، دستورى آشكارا براى خلافت ابى بكر، منظور مى شد، در حالى كه كسى چنين چيزى نگفته است ، وانگهى چگونه شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد در مورد ابى بكر چيزى نوشته شود اما به نگارش نيامد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن صرف نظر كرد؟ (آيا مانع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند.) وانگهى ثابت نشده است كه عايشه پدر و برادر خود را فراخوانده باشد، در حالى كه او فراوان مشتاق بود كه آنان براى چنين منظورى فراخوانده شوند.(814)
روايات ديگرى نيز در اين زمينه ذكر نموده اند كه ما به يك مورد آن اشاره مى كنيم :
عبد الملك بن عمير اللخمى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند، كه فرمود: (( اقتدوا باللذين من بعدى : )) پيروى كنيد از كسانى كه پس از من خواهند بود. ابوبكر و عمر.
1- اين دو روايت ضعيف است ، زيرا عبدالملك لخمى را تضعيف نموده اند.(815)
2- واژه اقتداء: پيروى كردن ، هيچگونه تلازمى با پيشوائى و امامت ندارد و اگر چنين باشد، ابوبكر و عمر خصوصيتى ندارند، زيرا روايتى ديگر در اين زمينه هست ، با همين واژه كه شامل همه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى شود: (( اءصحابى كالنجوم باءيهم اقتديتم اهتديتم : )) اصحاب من همانند ستارگان هستند، به هر كدام اقتدا نموديد، هدايت مى شويد.(816)
3- اگر نظير اين روايت و روايات ديگر كه در اين زمينه بيان داشته اند، واقعا از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صدور يافته ، ابوبكر هنگام مرگ خود وقتى عمر را براى خلافت بعد از خود نصب مى كند، و مهاجرين و انصار به او اعتراض مى كنند، كه چرا عمر را براى خلافت تعيين نموده اى ، در پاسخ مى گويد: بهترين مردم را انتخاب نمودم .(817) و اگر دستورى در مورد عمر صادر شده ، عين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نقل مى نمود.
و نيز اگر چنين دستورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى بود هرگز ابوبكر نمى گذشت : دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كنم ، خلافت از آن چه كسى است .(818)
5 - 11: تكذيب وصيت  
تاكنون وضعيت رواياتى كه در مورد خلافت ابى بكر، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است روشن گرديد و آنچه اين مساءله را قطعى تر جلوه مى دهد، مطالبى است كه در ضمن گفتگوهاى افراد درگير در سايبان بنى ساعده به دست مى آيد:
1- ابوبكر هنگام مذاكره در سايبان بنى ساعده به عمر، و ابوعبيده اشاره كرده و به مردم مى گويد: (( بايعوا اءيهما شئتم : )) با هر يك از اين دو