، عمر و ابوعبيده مى توانيد بيعت نمائيد.(819)
اگر ابوبكر ماءموريت دارد، حكومت را عهده دار شود، به چه حقى به ديگران تعارف مى كند؟ و يا حقيقتا مى خواهد خلافت را به ديگرى واگذار كند؟.
2- فرداى بيعت در سايبان بنى ساعده ، اظهار مى دارد: (( اقيلونى ؛ اءقيلونى فلست بخيركم : )) مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، زيرا من بهترين شما نيستم ، اگر ابوبكر از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ماءموريت دارد حكومت را تشكيل دهد، نبايد از آن استعفا دهد. ابن قتيبة دينورى (متوفاى سال 270 ه‍ ق ) داستان استعفاى ابوبكر را مشروحا بيان مى دارد، فاطمه سلام الله عليه به ابى بكر و عمر مى گويد:
اگر حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى شما نقل كنم ، آيا به آن عمل نموده ، و آن را تصديق مى كنيد؟ گفتند: آرى ؛ فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا از رسول خدا نشنيديد كه رضاى فاطمه عليهاالسلام رضاى من است ، و خشم فاطمه عليهاالسلام خشم من است پس هر كس دخترم فاطمه عليهاالسلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر كس فاطمه را راضى كند، مرا راضى كرده ، و هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است ؟ گفتند: آرى اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، شنيديم .
فرمود: خدا و فرشتگان را گواه مى گيرم كه شما هر دو مرا به خشم آورديد، و مرا راضى ننموديد، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كنم ، از شما دو نفر به او شكايت مى كنم . ابوبكر گفت : من از خشم تو، و خشم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خدا پناه مى برم . سپس ناله اى كرد كه نزديك بود جان به جان آفرين تسليم نمايد، و او همچنان گريه مى كرد، و فاطمه عليهاالسلام مى فرمود: در هر نمازى كه مى خوانم به شما نفرين خواهم كرد.
و ابوبكر در حالى كه گريه مى كرد، از نزد فاطمه عليهاالسلام خارج شد، پس مردم دور او جمع شدند، و او به آنان گفت : هر يك از شما در آغوش ‍ همسر خود، شادمان مى خوابيد، و مرا به اين وضع و روزگار مبتلا كرده و رها نموديد، نيازى به بيعت شما ندارم ، مرا رها كنيد...(820) . و اميرالمؤ منين عليه السلام نيز از اين گفته ابوبكر در شگفت است ، و ما در ارتباط با اين گفته ابى بكر در فصل بعدى سخنى خواهيم داشت ، و آنچه در اينجا موردنظر است استعفاى ابوبكر است كه نشانه نبود دستورى از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت ابى بكر مى باشد.
3- ابوبكر رسما اعتراف مى كند چيزى در اين بابت از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشنيده است ؛ او گويد: (( وددت انى كنت ساءلت رسول الله عن هذا الامر فيمن هو؟ فلا ينازعه احد، و وددت اءنى كنت ساءلته : هل للانصار فى هذا حق . )) (821) دوست مى داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كرده بودم : خلافت به چه كسى تعلق دارد؟ تا كسى با اهل آن درگير نشود، و آيا انصار در اين موضوع حقى دارند؟.
و آيا اگر در مورد ابى بكر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستورى داده بود او نمى شنيد؟ و يا اين كه ممكن است اين سخن براى منظور ديگرى است كه خود بهتر مى دانسته است ، و آيا اين گفته اش با گفتار قبلى او كه گفته بود: پيامبر فرمود: (( الائمة من قريش )) : پيشوايان از قريش ‍ هستند، (( و ان هذا الامر لا يصلح الا لهذا الحى من قريش : )) و اينكه خلافت جز براى اين قبيله از قريش براى ديگرى صلاح نيست .(822) متناقض است اين دو گفتار مى رساند كه طبق گمان ابى بكر خلافت براى قريش است و انصار از قريش نمى باشند، چرا آرزو مى كند از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، شنيده بود كه خلافت به قريش تعلق دارد و ديگران در آن بهره ندارند؟ اگر چنين است چرا آرزو مى كند اى كاش ‍ مى دانست آيا بهره دارند يا ندارند و اگر نمى دانست چرا ادعا مى كند خلافت در قريش انحصار دارد و همين اشكال نيز متوجه عمر مى شود كه در هنگام مرگ خود مى گويد: (( لو كان سالم حيا ماتخا لجنى فيه الشكوك :)) اگر سالم زنده مى بود شك نداشتم كه خلافت از آن اوست (823) در حالى كه سالم از قريش نبوده است .
ابن ابى اوفى گويد: ابوبكر دوست مى داشت در مورد خلافت دستورى از پيامبر بيابد تا خود را مهار شده در اختيار او بگذارد.(824)
البته اين روايات به نظر مى رسد بيشتر براى توجيه ناديده گرفتن دستورات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد وصيت به امامت اميرالمؤ منين بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، كه البته براى اثبات وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيازى به اينگونه روايات نيست و در بحث مربوط مقدارى از آن گذشت . و ذكر اينگونه روايات به همين مقدار كافى است كه وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نسبت به ابى بكر منتفى مى سازد.
6 - 11: اعتراف عمر 
عمر در گفتارى كه در مدينه اظهار مى دارد: (( ان بيعة ابى بكر كانت فلتة ، فقد كانت كذلك غير ان الله وقى شرها:(825) )) بيعت با ابى بكر يك لغزش بود، جز اينكه خداوند نگذارد فتنه اى بر پا شود.
در معناى اين واژه (فلتة ) بحث فراوان شد، و به گوشه اى از آن اشاره خواهيم كرد، اما پيش از تعرض به آن لازم است يادآور شويم (فلتة ) بر هر معنائى كه باشد، تصريحى است از سوى عمر كه خلافت ابى بكر طبق دستور صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و حتى اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نبوده است ، حتى مسئله خواندن نماز ابى بكر را (در صورت صحت آن بحث آن گذشت ) كه در همايش سايبان بنى ساعده ، نشانه شايستگى خلافت ابى بكر به حساب آوردند، در اينجا زير سؤ ال مى برد.
داستان اين سخن چنين است : ابن عباس گويد: به همراه عمر حج را انجام داديم ، عبدالرحمن ابن عوف در منى به من گفت : امروز شخصى به نزد عمر آمد، و به او خبر داد كه شخصى ادعا كرده است ، اگر عمر بميرد من با على عليه السلام بيعت خواهم نمود.(826)
عمر ناراحت شد و گفت : من امشب راجع به اين موضوع سخن خواهم گفت ، و آنان را كه مى خواهند حق مردم را غصب نمايند بر حذر خواهم داشت .
عبدالرحمن به عمر گفت : اكنون در اينجا كه گونه هاى مختلف مردم حضور دارند طرح چنين موضوعى صلاح نيست ، از آن بيم دارم سخن شما را درست درك نكنند، بهتر است در مدينه و در ميان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آنچه مى خواهيد بگوئيد. و چون عمر به مدينه مى آيد در اولين جمعه ، چون مؤ دن اذان ظهر را گفت به منبر صعود نمود، و گفت : لازم است سخنى بگويم كه بايد آن را به ذهن بسپاريد و به هر سو كه رفتيد، به آن گونه كه از من شنيده ايد براى ديگران بازگو كنيد، به من خبر داده اند شخصى از شما گفته است اگر عمر بميرد با (فلان ) بيعت خواهيم نمود، كسى مغرور نشود كه بگويد: بيعت با ابى بكر لغزش (و يا ناگهانى ) بوده است آرى چنين بوده است ، جز اينكه خداوند از شر آن لغزش جلوگيرى نمود، و كسى حق ندارد چنين آرزوئى داشته باشد و...(827)
اكنون ببينيم (فلته ) به چه معنايى است ؟
ابن اثير براى اين واژه چند معنا بيان داشته است ، به معناى خلاص و رهايى از چيزى ، (انفلت ): رها شد، خود را خلاص كرد، و به معناى (فجاة ) و ناگهانى و به 