ا هر دو مى باشد.
عمر سخنان ابوبكر را بريد، و با همان روش تند و خشونت آميز خود به عباس گفت :
آرى به خدا... و ديگر اينكه ما يه اينجا نيامده ايم تا اظهار نياز كنيم ، و يا اينكه نيازمند تو بوده ايم .... نه ! ولى دوست نداشتيم كه از جانب شما اشكالى در اتفاق مسلمانان بوجود آيد، آنگاه شومى اين كار دامن گير شما و مسلمين گردد، اينك در كار خود و مسلمين نيك بنگريد...
عباس ، پس از درود و ستايش پروردگار، در پاسخ آنان چنين گفت :
خداوند، پيامبر خود را بر انگيخت چنانچه توصيف نمودى ، تا اينكه بدرود زندگى گفت ، و امور مردم را به خود مردم واگذار نمود، تا خود در اين باره تصميم بگيرند و به دور از هواى نفس ، به حق و حقيقت دست يابند....
عباس در اينجا به شيوه و عقيده آنان سخن مى گويد، و در مقام اثبات عقيده شخصى خود نمى باشد، او مى خواهد به آنان ثابت كند، حتى طبق گفتار خود آنان و استدلالشان عمل ننموده اند، و لذا در ضمن سخنان خود گويد: من اكنون نمى خواهم خلافت را از شما سلب نمايم ، وليكن اين استدلال شما نيازمند چنين بيانى است .....
لازم به يادآورى است عبدالفتاح عبدالمقصود نويسنده معاصر مصرى در كتاب خود (امام على عليه السلام ) ضمن نقل گفته عباس ، جمله (اختيار) راندارد، گر چه اين قتيبه آن را ذكر نموده است . دنباله سخن :
بسيار خوب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدرود زندگى گفت ، و امور مردم را به خود آنان واگذارد، تا از حق و حقيقت پيروى نموده و به دنبال هواى نفس نروند، تو با چه حقى اين منصب را اشغال نمودى ؟ اگر به دليل اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از شماست خلافت را متصرف شده اى ؟ حق ما را غصب نموده اى ، و اگر به اين دليل كه مومنين آن را به تو واگذار نموده اند؟ ما از مومنين هستيم ، و اين منصب را به تو واگذار نكرده ايم ، اگر مقصودت اين است كه مومنين تو را به اين كار وادار و ملزم نموده اند، چنين الزامى در بين نيست ، زيرا ما به اين كار تو كراهت داريم ، چه ناسازگار است اين گفته ات : كه مردم نمى پذيرند و به خلافت تو رضايت ندارند، با اين گفته ات كه گوئى : مردم به تو مايل هستند، و از روى رضا و رغبت به تو راءى داده اند؟
و آنچه را پيشنهاد مى دهى به ما ببخشى ، اگر حق تو مى باشد كه به ما واگذار مى كنى ، براى خودت باشد. و اگر حق مومنين است ، تو صلاحيت واگذارى آن را ندارى ، و اگر حق ماست اين حق تجزيه پذير نيست ، و ما به اين تجربه رضا ندهيم .
و بدان آنچه را مى گويم نه بدان جهت است كه مى خواهم خلافت را از تو سلب نمايم ، وليكن استدلالت بهره اى از پاسخ مى طلبد. (طبق استدلال خودتان بايد استدلال كنيم ، و پاسخ دهيم ).
و اما گفته ات : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از ما و شماست ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همانند درختى است كه ما شاخه هاى آن هستيم ، و شما همسايگان آن ، و اما گفته ات اى عمر كه تو بر ما از مردم هراس دارى ، كارى است كه تو خود آغازگر آن هستى ، و از خداوند يارى مى جويم .(895)
و در نتيجه اين نقشه نيز مؤ ثر و كارگر نيفتاد، و ماءيوسانه عباس را به حال خود گذاشتند.
5- 12 پيشنهاد بيعت با على عليه السلام از سوى قوم 
آنچه مايه نگرانى قوم را فراهم آورده ، تمايالات گروههاى مختلفى بود كه بيم آن مى رفت هر لحظه در برابر گروه حاكم جبهه بگيرند، و قطعا اگر اين گونه تلاشى كه براى انحراف خلافت از مسير خود صورت گرفت ، در جهت استقرار وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، انجام مى شد، امكان نداشت كوچكترين تحرك خلافى صورت گيرد، اما متاءسفانه وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كنار زده شد، و مجال براى فرصت طلبان باز شد، و البته خواهيم ديد كه درايت و آگاهى و بردبارى ناشى از ايمان امير المومنين عليه السلام هرگونه تحرك را از فرصت طلبان سلب نمود، ولى در اين ميان نيز كسانى بودند كه واقعا به خاطر طرفدارى از حق و حقيقت على عليه السلام از بيعت اجتناب ورزيدند، و در انتظار بودند شايد بتوانند، آب از جوى رفته را باز گردانند. و از آن جمله شوراى فضاى بنى بياضه است . در چند صفحه قبل از همايش تنى چند، در فضاى بنى بياضه ، سخنى داشتيم ، كه پس از همايش ، به نزد ابى ابن كعب رفته و از او مشورت خواستند، و او كار را تمام شده يافت اما اين گروه به اين اكتفا ننموده ، و پس از تبادل آراء چنين نتيجه گرفتند كه بدون مشورت با امام عليه السلام دست به اقدامى نزنند، و به اين منظور، به حضور امام عليه السلام رسيدند و عرضه داشتند: (( يا امير المومنين تركت حقا انت اولى به من غيرك )) :اى امير مومنان ، تو حقى را رها كردى كه از ديگران به آن سزاوارتر بودى ، زيرا ما خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم كه فرمود: (( على مع الحق و الحق مع على عليه السلام ، يميل مع الحق كيف مال )) : على با حق است و حق با على است حق به هر جا رود، على نيز در آنجاست .
و ما تصميم داشتيم او را از منبر به زير بكشيم ، و بعد تغيير راءى داده آمديم موضوع را به مشورت بگذاريم ، اكنون هر چه دستور مى دهيد؟
امير المومنين عليه السلام فرمودند:
به خدا سوگند، اگر چنين مى كرديد اعلان جنگ داده بوديد، ولى شما همانند نمك در طعام ، و يا سرمه در چشم هستيد، (گروه شما اندك است ) و سوگند به خدا در اين صورت شما با شمشيرهاى كشيده به نزد من آمده و آمادگى خود را براى جنگ اعلان مى كرديد، و آنگاه بود كه آنان خود را به اينجا رسانده و مرا مجبور به بيعت و يا جنگ مى نمودند، و من چاره اى نداشتم جز اينكه از خود دفاع كنم ، در اين صورت فتنه برپا مى شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در هنگام وفات خود به من سفارش نمود: (( ان الامة ستغدر بك بعدى ...(896) )) امت به تو خيانت خواهد كرد؛ عرض كردم : هرگاه چنين شد، من چه بكنم ؟ فرمود: اگر يارانى يافتى اقدام كن ، وگرنه سكوت اختيار كن ...
اكنون دستور اين است كه به مسجد رفته و با آنان در اين مورد استدلال كنيد، تا حجت بر آنان تمام شود، و ديگر عذرى نداشته باشند.
و اولين كسى كه هيئت حاكمه را استيضاح مى كند، خالد بن سعيد بن العاص ، سپس اباذر و مقداد، و همچنين يكى پس از ديگرى شروع به استيضاح مى نمايد كه آشوبى برپا شده ، و در پايان اميرالمؤ منين عليه السلام دستور مى دهد: آرامش را حفظ نمايند، و بخصوص خالد بن سعيد را امر به آرامش نموده ، و مى گويد: خداوند انديشه تو را مى داند و تو را مى ستايد.(897)
شواهدى در دست هست كه صحت اين جريان را تاءييد مى كند، زيرا اولا اين گروه كه با آن شور و التهاب ، همايش ياد شده را تشكيل مى دهند، چگونه است كه على عليه السلام به آنان دستور مى دهد سكونت اختيار كنند، مبادا به درگيرى و فتنه بيانجامد، گرچه محدثين اهل سنت ، از قبيل ابن ابى الحديد، و ابن قتيبة اين داستان را تا منزل اءبى ابن كعب بيشتر پى گيرى نمى كنند، اما عكس العمل نظام حاكم را در مورد اين افراد بازگو مى كنند، و حتى دليل آن را نيز بيان مى دارند.
ابن اثير مى نويسد: اولين پرچم فرماندهى سپاه اعزامى به شام ر