 در كتاب سقيفه روايت نموده است : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوسفيان را براى جمع آورى صدقات ، فرستاده بود، چون از ماءموريت خود بازگشت ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافته بود. ابوسفيان با گروهى برخورد نمود، سؤ ال كرد: چه كسى پس از او متصدى امور گرديد؟ به او گفتند: ابوبكر؛ ابوسفيان گفت : ابوفضيل ؟ گفتند: آرى ، گفت : پس دو نفر مستضعف على عليه السلام و عباس چه كردند؟ به خدا سوگند خلافت را براى آنان به دست خواهم آورد.
ابوبكر احد بن عبدالعزيز گفت : راوى ، يعنى جعفر بن سليمان گويد: ابوسفيان جمله ديگرى گفت كه راويان حديث آن را حفظ ننموده اند، پس ‍ چون ابوسفيان وارد مدينه شد، گفت : گرد و غبار برافراشته اى مى بينم كه جز خون آن را فرو نخواهند نشاند.
گويد: عمر با ابوبكر مذاكره كرد و به او گفت : ما از شر ابوسفيان در امان نيستيم ، و اموال جمع آورى شده را به ابوسفيان واگذار نمود، و او راضى شد، و ديگر سخنى نگفت .(908) ابن ابى الحديد مشابه اين مورد، را درباره زنى از بنى عدى ابن النجار نقل مى كند: چون مردم گرد ابى بكر را گرفتند، تقسيمى بين زنان مهاجر و انصار فرستاد، از آن جمله توسط زيد بن ثابت مبلغى براى زنى از بنى عدى ابن النجار فرستاد، زن سؤ ال كرد: چيست ؟ پاسخ داد: هديه اى است كه ابوبكر، براى زنان فرستاده است ، زن نمى پذيرد، و مى گويد: آيا به من رشوه مى دهيد، به خدا سوگند چيزى از آن نخواهم پذيرفت ، و آن را به او باز گرداند.(909)
زبير بن بكار در (موفقيات ) نقل مى كند: چون مردم با ابى بكر بيعت نمودند. ابوسفيان به خانه اى كه على عليه السلام در آنجا بود، گذر كرد، به آنجا كه رسيد ايستاد و اين اشعار را سرود:
(( بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم
و لا سيما تيم بن مرة او عدى ))
اى فرزند هاشم مگذاريد مردم به شما چشم طمع داشته باشند، بخصوص قبيله (تيم )، يا قبيله (عدى )، مقصود قبيله ابوبكر، و عمر است .
(( فما الامر الا فيكم و اليكم
و ليس لها الا ابو حسن على ))
خلافت جز در ميان شما، و به سوى شما نمى باشد و كسى جز ابوالحسن على عليه السلام شايستگى آن را ندارد.
)) اءبا حسن ؛ فاشدد بها كف حازم
فانك بالامر الذى يرتجى ملى ))
اى پدر حسن با دست دورانديش خود خلافت را محكم بگير زيرا تو كمال شايستگى آن را دارا هستى .
اميرالمؤ منين عليه السلام ، در پاسخ او گفت : تو چيزى را خواهانى كه ما اهل آن نيستيم ، و رسول خدا با من عهدى استوار نموده كه پايبند به آن هستم .
ابوسفيان على عليه السلام را رها نمود، و به سراغ عباس بن عبدالمطلب به منزلش رفت ، و به او گفت : اى ابوالفضل ، تو نسبت به ميراث برادرزاده ات شايسته تر از ديگران هستى ، دست خود بگشا تا من با تو بيعت كنم ، و پس از بيعت من با تو، مردم با تو مخالفت نخواهند كرد. عباس خنديد و گفت :اى ابوسفيان ؛ على عليه السلام بيعت با تو را رد مى كند، و عباس آن را مطالبه نمايد؟ ابوسفيان از در خانه عباس ماءيوس ‍ برگشت .(910)
تحريكات ديگرى در تواريخ براى ابوسفيان ذكر نموده اند، بجز آنچه گذشت ، ابن ابى الحديد گويد: ابوسفيان آمد در حالى كه مى گفت :
آگاه باشيد؛ به خدا سوگند، توفانى از گرد و غبار مى بينم كه جز با خون آرام نخواهد گرفت . اى فرزندان عبد مناف ؛ ابوبكر به كدامين دليل حق شما را گرفته است ؟ كجايند آن بيچارگان ؟ كجايند آن دو كه به خوارى تن داده اند؟ على عليه السلام و عباس ؟ چه شده است كه خلافت در ميان پائين ترين طبقات قريش قرار گرفته است ؟
سپس با على عليه السلام پيشنهاد بيعت مى دهد، و مى گويد: به خدا سوگند اگر مايل باشى مدينه را پر از سرباز سوار و پياده نظام خواهم نمود!.
و حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او امتناع ورزيد، اما ابوسفيان دست بردار نيست ، و در خواسته خود اصرار مى ورزد، و با دو بيت شعر طعنه آميز، و اهانت بار، به اصطلاح خود مى خواهد على عليه السلام را تحريك نمايد.(911) حضرت به او پرخاش كرده و مى گويد: ابوسفيان به خدا تو جز فتنه و آشوب هدفى ندارى ، تو هميشه براى اسلام دردسر آفريده ، و با آن دشمن بوده اى ، ما نيازى به اندرز تو نداريم .(912)
بار ديگر ابوسفيان در ضمن گروهى از مهاجرين و زبير بن عوام به نزد على عليه السلام و عباس مى آيند، (و شايد اولين بار، او با اين كيفيت آمده و چون به نتيجه نرسيده است به آن گونه كه ياد شد عمل مى كند - م -). اين بار به گونه اى سخن مى گويند كه بوى نهضت و قيام مى دهد، عباس ‍ عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ مى گويد:
ما سخنان شما را شنيديم ، اگر به شما پاسخ مثبت دهيم ، به اين دليل نيست كه يارانمان اندكند، و اگر انديشه شما را رها كنيم ، نه به دليل بدگمانى ما به شماست به ما مهلت دهيد؟ تا به انديشه خود مراجعه كنيم ، اگر راه خروجى از اين ورطه گناه يافتيم ، و حق با فريادهاى پياپى بر ما و آنان نهيب زد (كه برخيزيد و قيام كنيد)، دستان خود را براى دستيابى به عظمت و مجد مى گشوديم ، هرگز آن را نبنديم ، و يا اينكه به خواسته خود دست يابيم ، و اگر اقدامى ننموديم ، نه از اين جهت است كه يارانمان اندكند، و يا دستانمان ناتوان است .
به خدا سوگند، اگر نه اين بود كه اسلام از خونريزى جلوگيرى نموده است ، صخره ، سنگها، آنچنان خرد شوند و درهم بكوبند كه صداى برخورد آن از بلنديها شنيده شود.
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام ، كه تاكنون به اين سخنان گوش مى داد، در حالى كه نشسته بود، و زانوان خود را بغل گرفته بود، زانوان خود را رها كرد، و راست نشست ، و فرمود:
صبر، بردبارى است ، و تقوى دين و آئين است ، حجت ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم است و راه ، صراط است .(913) و فرمود:
(( اءيها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاة ، و عرجوا عن طريق المنافرة ،
و ضعوا تيجان المفاخرة ، افلح من نهض بجناح ، اءو استسلم فاءراح ...(914) ))
امواج فتنه ها را با كشتى هاى نجات بشكافيد، و راه پراكندگى و اختلاف را كنار بگذاريد، و تاج مفاخت و فخرفروشى را از سر بنهيد رستگار است آنكه با داشتن نيرو، قيام كند، و يا اينكه در صورت مساعد نبودن شرايط تسليم وضع موجود شود (تا زمينه را فراهم نمايد).
زمامدارى بر مردم همچون آبى گنديده ، و يا لقمه اى است كه گلوگير انسان مى شود، آنكه ميوه را پيش از رسيدنش بچيند، به كسى ماند، كه بذر را در كوير و شوره زار بپاشد. اگر سخنى بگويم خواهند گفت : براى دستيابى به حكومت حريص است ، و اگر سكوت كنم خواهند گفت : از مرگ هراس دارم . پس از آن همه رويدادها؛ به خدا سوگند فرزند ابى طالب آنچنان با مرگ انس دارد، كه بيش از كودك شيرخوار به پستان مادرش ‍ مى باشد، اما من به اسرارى آگاهم كه اگر آنها را بازگو نمايم ، همانند لرزش ‍ طناب در چاه دچار اضطراب خواهيد گرديد.فصل سيزدهم : رخداد بيعت از ديدگاه على عليه السلام 
1 - 1 - 13: خوددارى اميرالمؤ منين عليه السلام از بيعت  
ابن ابى الحديد در اين مورد مى گويد:
روايات در مورد داستان سايبان بنى ساعده مختلف است و آن چه شيعة در اين باره گويد (و گروهى از محدثين اهل سنت نيز برخى از آن ها را