 گفته ، و بسيارى از آن ها را روايت نموده اند): اين است كه على عليه السلام از بيعت با ابى بكر خوددارى ورزيد، تا اين كه او را به زور از خانه بيرون كشيدند، و اين كه زبير بن عوام از بيعت با ابى بكر خوددارى نمود، و گفت : جز با على عليه السلام بيعت نخواهم كرد، و هم چنين ابوسفيان بن حرب ، و خالد بن سعيد بن العاص بن امية بن عبد شمس ، و عباس بن عبدالمطلب و فرزندانش ، و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب ، و همه بنى هاشم ، بيعت ننمودند.
و گويند؛ زبير، شمشير كشيد، و چون عمر در حالى كه گروهى از انصار و ديگران با او بودند، حضور يافت ، در ضمن سخنانى ، گفت : شمشير اين مرد را بگيريد، و آن را به سنگ بگوبيد، و گفته مى شود: عمر شمشير زبير را گرفت و به سنگ كوبيد و آن را شكست ، و همگى را جلو انداخته به نزد ابى بكر برد و آنان را وادار به بيعت نمود، و جز خواستند او را به زور، از آن جا خارج كنند، فاطمه عليهاالسلام خود را به در خانه رساند، و كسانى كه به دنبال على عليه السلام آمده بودند، چون صداى حضرت فاطمه عليهاالسلام را شنيدند پراكنده شدند، و دانستند كه على عليه السلام به تنهائى ، به آنان صدمه نخواهد زد، پس او را به حال خود گذاردند. و گفته شده است : او را نيز ضمن كسانى كه از منزل بيرون بردند، به نزد ابوبكر آورده و او بيعت نمود.
و ابوجعفر محمد بن جرير طبرى بسيارى از اين مطالب را روايت نموده است .
اما داستان آتش زدن ، و امور دردناك ديگر، و اين كه عمامه به گردن حضرت انداخته و او را كشان كشان بردند، و مردم دور او را گرفته بودند، بعيد است انجام شده باشد، و تنها شيعه هستند كه اين گونه مطالب را روايت نموده ، گرچه گروهى از اهل حديث از اهل سنت نيز همانند آن را روايت نموده اند، و ما اين گونه موارد را ذكر خواهيم نمود.(915)
ابوجعفر طبرى گويد: على عليه السلام و هيچ يك از بنى هاشم به مدت شش ماه با ابى بكر بيعت ننمودند... و على عليه السلام به دنبال ابى بكر فرستاد و به او پيغام داد كه به تنهائى به نزد او برود، و دوست نداشت كه عمر با او باشد، و به همين جهت عمر به او گفت : تنها به نزد على عليه السلام نرود، و ابوبكر گفت به تنهائى خواهم رفت ، و ممكن است آنان با من چه رفتارى داشته باشند؟
و بالاخره ابوبكر به نزد على عليه السلام رفت در حالى كه بنى هاشم گرد او فراهم آمده بودند... و على عليه السلام اظهار مى دارد ما در امر خلافت حقى داشتيم ، شما با ما از در استبداد وارد شديد، و خويشاوندى خود با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و حق خودشان را يادآور شد، و همچنان على عليه السلام در اين باره سخن مى گفت ، تا اين كه ابوبكر به گريه افتاد.(916)
و طبرى در جاى ديگر گويد: فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر دورى جست ، و با او سخن نمى گفت ، تا اين كه وفات يافت ، و على عليه السلام شبانه او را دفن نمود، و به ابوبكر اطلاع نداد، و تا هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام زنده بود، مردم على عليه السلام را ملاحظه مى نمودند، و چون وفات يافت ، مردم از او پراكنده شدند، و فاطمه عليهاالسلام به مدت شش ماه ، بعد از رحلت پدر بزرگوارش در ميان مردم درنگ داشت .(917)
2 - 1 - 13: نقدى كوتاه بر كتب تاريخ 
ابوجعفر طبرى (224 - 310 ه -. ق ) خيلى كوتاه از روى داد امتناع حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام ، در بيعت با ابى بكر مى گذرد، اما در همين اختصار به مطالب زيادى اشاره دارد، از دفن پنهانى حضرت فاطمه عليهاالسلام ، امتناع حضرت از بيعت ، گريه ابوبكر، در پى هشدار مكرر اميرالمؤ منين عليه السلام به او در مورد ناديده گرفتن حقوق خود و نيز آرزوى ابوبكر در عدم تعرض به خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام (918) كه اينها خود گوياى همه مسائلى است كه شيعه از آن ياد مى كند. و ابن ابى الحديد، خود نيز بسيارى از اين مطالب را به نقل محدثين اهل سنت ، يادآور مى شود. و ما در بخش (فاطمه عليهاالسلام در جبهه مخالف ) از آن ياد خواهيم نمود.
ابن اثير (ت - 555 - وفات 630) كه بيش از سيصد سال پيش از طبرى مى زيسته است خيلى كوتاه تر متعرض اين داستان شده است ، او گويد:
على عليه السلام و بنى هاشم و طلحة و زبير، بيعت ننمودند، و زبير گفت : شمشير خود را در نيام نكنم ، تا اين كه با على عليه السلام بيعت شود. پس ‍ عمر گفت : شمشير او را بگيريد و به سنگ بكوبيد. و در پايان گويد: صحيح آن است كه على عليه السلام ، بيعت ننمود، مگر بعد از شش ماه ، و خدا بهتر مى داند.(919)
زهرى گويد: على عليه السلام و بنى هاشم و زبير به مدت شش ماه بيعت ننمودند تا اين كه فاطمه عليهاالسلام بدرود زندگى گفت .(920)
اين گزارش كوتاه بسيارى از مطالب را روشن مى سازد.
ابن قتيبة نيز بسيارى از رويدادهائى را كه شيعه مى گويد، بيان مى كند،(921)
ابن قتيبه در سال 270 ه -. ق بدرود زندگى مى گويد، يعنى 60 سال قبل از درگذشت ، ابوجعفر طبرى .
ابن ابى الحديد معتزلى حنفى مذهب ، به نقل جوهرى در كتاب سقيفة تهديد به آتش زدن خانه فاطمه عليهاالسلام را بر روى كسانى كه در خانه اش پناه گرفته بودند، ذكر مى كند.(922)
و ابن هشام در سيره نبوية اى كه آن را به خود نسبت داده حتى اشاره اى به روى دادهاى بعد ار بيعت با ابى بكر ننموده كه گويا هيچ حادثه اى رخ نداده است . سيره نبوية منسوب به ابن هشام ، در واقع خلاصه و مختصرى است از سيرة نبوية ابن اسحاق (تولد 85 ه -. ق - وفات 153 ه -. ق )، اولين كارى كه تاريخ زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و جنگ ها و مسائل ديگر مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مطرح نموده است .
ابن اسحاق به دستور منصور خليفه عباسى براى فرزندش مهدى كتابى نگاشت كه از آفرينش آدم تا دوران خود را در آن مطرح نمود، و چون آن را به خليفه ارائه داد، خليفه به او گفت : كتاب را طولانى نمودى آن را كوتاه كن ، و نسخه مفصل را دستور داد كه در خزينه نگهدارى نمايند (تصور مى شود نسخه اصلى آن در كتابخانه كوپرلى آستانه موجود باشد(923) -) البته بخشى از آن و شايد اختصار يافته آن باشد، در حقيقت اولين كتابى كه در سيره نبوية نوشته شد، سيره ابن اسحاق بود، و مى توانيم بگوئيم هر كتابى كه بعد از ابن اسحاق در سيره نبوية نوشته شده است خوشه چين خرمن او و مشتى از درياى بى كران اوست .(924)
سيره نبوية ابن اسحاق دستخوش تحولات زيادى گرديد، شرح و تعليق بر آن نوشته شد، آن را مختصر نمودند، حتى به نظم در آوردند، از جمله كسانى كه سيره نبوية ابن اسحاق را كوتاه نمود، عبدالملك بن هشام بن ايوب حميرى است كه ضمن كوتاه نمودن آن بسيارى از مطالب را كه طبق ذوق حاكمان وقت نبوده است حذف نموده ، چنانچه ابن هشام خود در اين مورد گويد:
و برخى از مطالبى را كه ابن اسحاق آن را ذكر نموده بود من حذف كردم ... از آن جمله مسائلى كه ذكر آن ناشايست بود، و نيز مطالبى كه برخى از مردم آن را نمى پسنديدند.(925)
مصححين سيره نبوية ابن هشام مى نويسند: ابن هشام داستان شركت عباس را در جنگ بدر و اسارت او را حذف نمود، زيرا بنى عباس آن را نمى پسنديدند، و او از ترس بنى عباس آن را در كتاب خود نياورده است .(926)
و با 