توجه به عداوت و دشمنى بنى العباس نسبت به آل على عليه السلام ، از ترس انتقال خلافت به آنان ، هرگز حاضر نبودند مطالبى كه حقانيت آل على عليه السلام را برساند از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و نيز رويدادهاى بعد از سايبان بنى ساعده مطرح شود.
لذا مى بينيم ابن هشام بسيارى از آن گونه رويدادهاى تاريخى را حذف مى نمايد، و نيز مشاهده مى شود كه ابن اسحاق را به تدليس و دروغگوئى متهم مى كنند.
در حالى كه بسيارى از بزرگان ، مانند ابن شهاب زهرى و شعبة ابن الحجاج و سفيان الثورى ، و زيادالبكائى ، او را تاءييد نموده ، و به هيچ چيزى متهم نمى نمايند... و خطيب در كتاب خود (تاريخ بغداد)، و نيز ابن سيد الناس در كتاب خود (عيون الاثر) هر كدام ، فصلى در كتاب خود براى دفاع از ابن اسحاق گشوده و تهمت هاى وارده را دفع نموده اند كه خلاصه آن چنين است :
امام اتهام تدليس ، و قدرى و شيعه بودن او، موجب نمى شود تا روايت او را رد نمائيم ، و تدليس بر دو گونه است ، تدليسى كه موجب مى شود عدالت را از بين ببرد، و آن كه به عدالت لطمه اى نمى زند، و تدليسى كه به او نسبت داده شد، از نوع اول نمى باشد، و هم چنين اتهام ، قدرى و شيعه بودن او نيز موجب نمى شود، روايت او مردود شناخته شود،...(927)
شيخ (ره ) در رجال خود ابن اسحاق را از اصحاب امام صادق عليه السلام دانسته ، گويد:
محمد بن اسحاق بن يسار مدنى مولاى فاطمه دختر عتبة ، كنيه اش ابوبكر صاحب كتاب (المغازى ) از اسيران عين التمر بوده ، و او اولين اسيرى است كه وارد مدينه شد، و در سال 151 ه -. ق بدرود زندگى گفت .(928)
محدث قمى (ره ) درباره اش گويد:
ظاهرا ابن اسحاق شيعه امامى بوده است ، چنانچه ابن حجر در (محكى التقريب ) به آن تصريح مى كند، مى گويد: محمد بن اسحاق پيشوائى است راستگو، مدلس و متهم به تشيع و قدرى است ...
و در سخنان علماى اهل سنت از او ستايش شده است ، در مختصر ذهبى است : او مردى راستگو، و از درياهاى علم و دانش است . و در تاريخ يافعى از شعبة ابن الجاج است گويد: محمد ابن اسحاق ، اميرالمؤ منين است ، يعنى در حديث پيشواى مؤ منين است . و از شافعى است : هر كه بخواهد در جنگ ها و زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تبحر پيدا كند، بايد از محمد بن اسحق بهره جويد. ابن خلكان گويد: او از نظر اكثر علماء در حديث ثابت و استوار بود، اما در جنگ ها و زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، پيشوائى او بر كسى پنهان نمى باشد... و اين كه بخارى با توجه به اين كه او را توصيف نموده ، و نيز مسلم از او روايت ننموده اند، به جهت گفته مالك بن انس در مورد اوست ، زيرا به او خبر دادند كه ابن اسحاق گفته است : حديث مالك را بياوريد تا علاج كنم ، زيرا من طبيب عيوب و نواقص حديث مالك هستم ، و به همين جهت مالك گفت : ابن اسحاق دجالى از دجال هاست ، و ما او را از مدينه خارج نموديم ،(929)
از آنچه گذشت اين نتيجه بدست مى آيد، كه اولا ابن اسحاق مورد اعتماد بوده است ديگر اين كه ظاهرا شيعة بوده است (930) و شايد به اين جهت او را شيعه دانسته اند كه از گفتن حقيقت دريغ نداشته است ، و مطالب بسيارى را كه ابن هشام از سيره نبوية ابن سحاق حذف نموده است ، هم آهنگ با روايات شيعه بوده است ، و به همين جهت منصور دستور داد نسخه اصلى آن را به بهانه طولانى بودن آن در خزانه حكومت نگهدارى نمايند، و مانع شد در دسترس مردم قرار گيرد، و نيز همين دليل است كه ابن ابى الحديد معتزلى حنفى را نيز شيعه دانسته اند، چون ابن ابى الحديد مردى صريح الهجه و آزادمنش بود، و هرچه در انديشه اش بود و آن را باور مى داشت به نگارش مى آورد. و به گفته ذهبى در ميزان الاعتدال : او مردى آزادانديش و صريح اللهجة بود.
ديگر اين كه بخشى از سيره نبوية ابن اسحاق را، ابن هشام به دليل رعايت مصالح نظام ، حذف كرده است . زيرا ابن هشام گويد: برخى از آنچه را ابن اسحاق ذكر نموده به جهت اختصار حذف مى نمايم ، و نيز آنچه مربوط به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبود، و نيز آنچه در موردش قرآن نازل نشده است ، و نيز چيزهائى كه ذكر آن ناپسند است ، و نيز برخى از مردم از ذكر آن ناراحت مى شوند، و نيز برخى را كه (بكائى ) آن را روايت ننموده است . (931)
پر واضح است نظير شركت عباس جد بزرگ بنى العباس در جنگ بدر و اسارت او توسط مسلمين نظام حاكم بنى عباس را ناراحت مى كند، پس ‍ حذف مى شود، و نيز مسائل مربوط به حقانيت على عليه السلام نيز حقانيت فرزندان على عليه السلام را به دنبال دارد و حكومت بنى العباس ‍ را زير سؤ ال مى برد، پس به همان دليل اين قبيل مسائل نيز حذف مى شود، لذا مى بينيم ابن هشام حتى كلمه اى نيز در مورد مسائل بعد از بيعت با ابى بكر نمى گويد.
3 - 1 - 13: مشروح داستان امتناع از بيعت  
در هنگامى كه انصار با ابى بكر بيعت نمودند، بنى هاشم نزد على عليه السلام فراهم آمدند، و زبير بن عوام نيز همراه آنان بود، چون مادرش ‍ صفيه دختر عبدالمطلب بود، زبير خود را از بنى هاشم مى دانست ، و على عليه السلام مى فرمود: زبير همچنان خود را از ما مى دانست تا اين كه فرزندانش بزرگ شدند، و او را از ما باز داشتند، بنوامية در اطراف عثمان و بنو زهره در كنار سعد و عبدالرحمن بن عوف ، در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اجتماع نموده بودند، پس چون ابوبكر و ابوعبيده به مسجد آمدند، و مردم با ابوبكر بيعت كرده بودند، عمر به آنان گفت : چه شده است كه شما را در مسجد به صورت حلقات پراكنده مى بينم ، برخيزد و با ابى بكر بيعت نمائيد، زيرا من و انصار با او بيعت نموده ايم ، پس عثمان با افراد خود از بنى اميه برخواستند و با ابى بكر بيعت نمودند، و سعد و نيز عبدالرحمن بن عوف و همراهانشان از بنى زهرة برخاستند و با ابى بكر بيعت كردند. اما على عليه السلام و عباس و افراد بنى هاشم ، در حالى كه زبير نيز همراه آنان بود، به منازل خود رفتند.
عمر همراه گروهى به اتفاق اءسيد بن حضير و سلمة بن اشيم ، به سوى آنان رفتند و از آنان خواستند كه نزد ابى بكر رفته و با او بيعت كنند، آنان امتناع ورزيدند، و زبير با شمشير كشيده بيرون آمد، عمر گفت : او را دستگير كنيد، سلمة ابن اشيم خود را به روى او پرتاب كرد و شمشير را از دستش ‍ گرفت و به ديوار كوبيد، و او را به نزد ابى بكر برده و بيعت نمود، پس از آن بنى هاشم به نزد ابى بكر رفته و با او بيعت كردند.
سپس على عليه السلام را نزد ابوبكر آوردند، و او مى گفت : من بنده خدا، و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستم ، (932) به او گفته شد: با ابى بكر بيعت كن ؟ فرمود: من در خلافت از شما سزاوارتر مى باشم ، من با شما بيعت نمى كنم ، شما سزاوارتر است با من بيعت نمائيد، شما خلافت را از انصار گرفتيد به دليل اين كه خود را خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دانستيد، و آن را به غصب از ما اهل بيت گرفتيد، آيا شما اين باور را در انصار بوجود نياورديد كه به خلافت سزاوارتر هستيد، چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از شما بود، پس آنان رهبرى را به شما و