يگر در اثر اطاعت و پيروى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم (( ان اءولى الناس ‍ بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى والذين آمنوا و الله ولى المؤ منين : )) شايسته ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى نمودند و اين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و كسانى كه ايمان آورده اند، و خداوند ولى و سرپرست مؤ منان است ، (941)
آن روز كه مهاجرين در (سايبان ) با انصار استدلال نمودند، و با ذكر قرابت و خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بر انصار پيروز شدند، اگر دليل برترى آنان همين است پس حق با ماست نه با شما، و اگر دليل ديگرى دارد، ادعاى انصار به حال خود باقى است .
گمان برده اى كه من بر تمام خلفاء حسد ورزيده ام و بر همه آنها طغيان نمودم ، اگر چنين باشد، بر تو جنايتى نرفته كه از تو عذر خواهى كنم .
و گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند، و كشيدند كه بيعت كنم ، به خدا سوگند تو خواستى به اينگونه مرا مذمت نمائى ، وليكن به جاى مذمت مرا ستايش نموده اى ، خواسته اى رسوا سازى ، تو خود رسوا گشته اى ، براى يك مسلمان ننگ و عار نيست كه مظلوم واقع شود، تا هنگامى كه در دين خود ترديد نداشته ، و در يقين خود شك ننمايد.
ابن ابى الحديد گويد: در نامه اى كه معاويه توسط ابى امامة باهلى براى حضرت فرستاد، جمله (جمل المخشوش و يا فحل المخشوش ) را بكار برده است ، و در نامه اى كه توسط ابومسلم خولائى فرستاد (و پس از اين نامه بود كه جنگ صفين آغاز گرديد - م -) معاويه اين جملات را بكار گرفت :
(( حسدت الخلفاء، و بغيت عليهم ، عرفنا ذلك من نظرك الشزر، و قولك الهجر، و تنفسك الصعداء، و ابطائك عن الخلفاء )) (942) :
بر خلفاء حسد ورزيدى ، و بر آنان طغيان نمودى ، ما اين مطلب را از روى گردانى تو، و با گوشه چشم نگاه كردنت ، و با گفتار ناپسندت ، و آه سرد تو، و تاءخيرت در بيعت با خلفاء دريافتيم ، (943)
و حضرت در پاسخ اين جملات ، به معاويه نوشت :
(( و ذكرت ابطانى عن الخلفاء، و حسدى اياهم و البغى عليهم ، فاما البغى فمعاذالله ان يكون ، و اما الكراهة لهم فوالله ما اعتذر للناس من ذلك )) (944)
تاءخير مرا در بيعت با خلفاء و نيز حسادت و طغيان مرا بر آنان يادآور شدى ؛ اما طغيان ، به خدا پناه مى برم كه چنين باشد، و اما كراهت من از بيعت با آنان چيزى نيست كه از آنان در برابر مردم عذرخواهى كنم ...
ملاحظه مى شود، امام (ع ) سرزنش معاويه را انكار نمى كند، و بلكه آن را مايه افتخار خود مى داند. و اما آيا امتناع حضرت ، از بيعت به همان دليل است كه معاويه گفته است ؟ حضرت صريحا آن را انكار مى نمايد و دليل امتناع خود را از بيعت با ابى بكر يك تكليف و وظيفه مى داند چنانچه ديديم فاطمه زهرا عليهاالسلام صريحا فرمود: ابوالحسن جز آنچه شايسته بود انجام نداد،(945)
و نيز در پايان سخن خود با جمع مهاجرين و در حضور ابى بكر، هنگامى كه او را به مسجد بردند پس از استدلال به دليل مهاجرين گويد: انصاف را در مورد ما رعايت كنيد، (حق ما را به ما باز گردانيد) و گرنه در ستم خود بمانيد.(946) نسبت ظلم و ستم دادن توسط اميرالمؤ منين عليه السلام ، صريح است در اين كه آنان به تكليف خود عمل ننمودند، و واجب خود را انجام ندادند.
و نيز امتناع حضرت از بيعت در حدى بوده است كه به زور او را از خانه بيرون مى آوردند و او تسليم نمى شود مگر بعد از رحلت زهرا عليهاالسلام .
ابوبكر بن عباس گويد: على عليه السلام از بيعت با ابى بكر امتناع ورزيد، يقه او را گرفتند، و به حالت دو، او را بردند و او مى گفت : اى گروه مسلمين چرا مى خواهيد گردن كسى را بزنيد كه امتناع او از بيعت بجهت ايجاد اختلاف نبوده بلكه دليل ديگرى دارد. به هر مجلسى كه عبور مى كرد به او مى گفتند: برو بيعت كن .(947)
و ابوبكر بن عياش گويد: ابن عباس روزى با عمر در يكى از كوچه هاى مدينه قدم مى زد، عمر به او گفت : دوستت را نمى بينم جز اين كه مظلوم واقع شده است (مقصود عمر، على عليه السلام است - م -) ابن عباس به او گفت : مورد ظلم را به او برگردان (اختلاف را به او واگذار - م -).
عمر دست خود را از دست ابن عباس رها كرد، و مدتى با خود زمزمه مى كرد، سپس ايستاد، ابن عباس گويد: من خود را به عمر رساندم و او به من گفت : اى پسر عباس ؛ گمان نمى كنم آنان او را مانع شدند مگر به اين جهت كه او را كوچك (جوان ) دانستند؟ ابن عباس گويد، با خود گفتم : اين عذر بدتر از اول است ، و به او گفتم : به خدا سوگند، خداوند او را كوچك ندانست هنگامى كه فرمان ابلاغ سوره برائت را از ابوبكر گرفت و به على عليه السلام واگذار نمود.(948)
و اين كه امام عليه السلام در گفتگوى خود با مهاجرين ، و نيز در پاسخ نامه معاويه ، مسئله قرابت و خويشى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نسبت به خود مطرح مى سازد، به اين جهت است كه آنان براى دست يابى به خلافت به چنين دليلى توسل جستند، و لذا مى بينيم حضرت در گفتگوى خود با مهاجرين به اين حد پسنده نكرده و شايستگى خود را براى خلافت از دو ديدگاه علم و عمل ، تئورى و اجرا مطرح مى نمايد، و آگاهى به دين كه امور حكومت ، يكى از شاخه هاى اصلى آن بشمار مى آيد، و نيز اجراى قسط و عدالت را كه هدف اصلى حكومت است ، انحصارا در وجود خود مى بيند، او مى فرمايد:
و ما به اين امر از شما شايسته تر مى باشيم ، تا هنگامى كه قارى قرآن ، فقيه دينى ، عالم به احكام و روش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و آگاهى به امور رعيت ، در ميان ماست ، و آن كه بيت المال را بگونه مساوى در ميان رعيت تقسيم مى نمايد، (949)
و بالاخره اميرالمؤ منين عليه السلام طبق روايت طبرى و ابن اثير به مدت شش ماه از بيعت با ابى بكر امتناع ورزيد.(950) و يعقوبى مى نويسد شش ‍ ماه ، و طبق روايتى چهل روز بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ابوبكر بيعت نمود.(951)
و ابن قتيبه مى نويسد: على عليه السلام با ابى بكر بيعت ننمود، تا اين كه فاطمه عليهاالسلام بدرود زندگى گفت ، و فاطمه عليهاالسلام پس از پدر تنها هفتاد و پنج روز در دنيا درنگ داشت ، (952)
5 - 1 - 13: كسانى كه از بيعت تخلف ورزيدند 
ضمن بررسى گردهمائى (سايبان بنى ساعدة ) دانستيم افرادى نه چندان اندك و بى نام ، بلكه از اصحاب سرشناس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از بيعت با ابى بكر سر بر تافتند از آن جمله خزيمة بن ثابت ، اءبى ابن كعب ، معاذ بن جبل و تعداد ديگرى كه عبدالرحمن ابن عوف در ميان آنان سخنرانى مى كند، و به آنان مى گويد: گرچه همه شماها اصحاب فضيلت هستيد، و...(953) . و نيز براء بن عازب ، مقداد ابن اسود، عبادة بن صامت ، سلمان فارسى ، اباذر، حذيفة و ابولهيثم بن تيهان كه در گردهمائى شبانه فضاى بنى بياضة جمع شده ، و راجع به موضوع روز كه بيعت با ابى بكر باشد به گفتگو مى نشينند و سپس براى مشورت به منزل ابى ابن كعب مى شوند.(954)
و از آن جمله خالد بن سعيد بن عاص است كه از كارگذاران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يمن بود، و هنگامى به مدينه مى آيد كه با ابوبكر بيعت نموده اند، چند روزى خود را نشان نمى دهد، و با اب