بكر بيعت نمى كند، به نزد بنى هاشم آمده و به آنان مى گويد: شما ظاهر و باطن ، و رازدار رسول صلى الله عليه و آله و سلم هستيد، شما خود عصا هستيد نه پوسته گرد آن ، به هر چه رضا داديد، ما نيز رضا مى دهيم ، و به هر خشم نموديد، خشم مى نمائيم ، به من بگوئيد آيا شما بيعت نموديد؟ گفتند: آرى ، گفت : پس من نيز بيعت مى كنم ... و پس از آن با ابى بكر بيعت نمود، و اين خبر به گوش ابى بكر رسيد، چندان خوش آيند او نگرديد، و عمر كينه اش را در دل گرفت ، و چون ابوبكر او را فرمانده سپاهى نمود، عمر به او گفت : آيا او را منصب فرماندهى ميدهى ، در حالى كه در بيعت با تو تاءخير نمود، و به بنى هاشم گفت : آنچه را شنيدى من به او اطمينان ندارم ، و ابوبكر او را از فرماندهى عزل نمود(955)
يعقوبى گويد: خالد بن سعيد در مدينه حضور نداشت ، چون به مدينه آمد، نزد على عليه السلام رفته و به او پيشنهاد بيعت داد، و گروهى گرد على عليه السلام را فرا گرفته ، و از او مى خواستند بيعت را بپذيرد،(956)
عباس بن عبدالمطلب ، و طلحة و زبير، و همه بنى هاشم ، نيز در آغاز بيعت ننمودند، و برخى گويند پس از هجوم به خانه فاطمه عليهاالسلام ، همه كسانى را كه در خانه فاطمه عليهاالسلام حضور داشتند به زور به نزد ابوبكر برده و از آنان بيعت گرفتند، و على عليه السلام را مجبور به بيعت ننمودند،(957)
و ابن اثير گويد (به نقل از زهرى ): على عليه السلام و بنى هاشم و زبير به مدت شش ماه با ابى بكر بيعت ننمودند، تا اين كه فاطمه عليهاالسلام رحلت نمود.(958)
و طبرى نيز همين مطلب را بيان داشته است ، به نقل از زهرى ، جز اين كه از زبير سخنى به ميان نياورده است ، (959)
و سخن را در اين رابطه با گفتارى از ابن الحديد، به پايان مى رسانيم ، او گويد:
گروهى از راويان گفته اند: على عليه السلام بيعت ننمود، و او را به زور وادار به بيعت نمودند، و زبير بن عوام نيز از بيعت با ابى بكر امتناع ورزيد، و ابوسفيان بن حرب ، و فرزندانش و ابوسفيان بن الحارث بن عبدالمطلب ، و همه بنى هاشم از بيعت امتناع ورزيدند، و گويند زبير شمشير كشيد و...(960)
ابوبكر احمدبن عبدالعزيز روايت كند: سلمان و زبير و انصار در نظر داشتند با على عليه السلام بيعت نمايند، چون با ابوبكر بيعت شد، گفت : راهنماى معدن را چسبيديد، و خود معدن را رها كرديد، و در روايت ديگر، سلمان گفت : كهنسال را انتخاب كرديد، و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود را رها نموديد، اگر خلافت را در ميان آنان و اهل بيت عليه السلام قرار مى داديد هيچ كس با شما مخالفت نمى كرد، و نعمت شما فراوان مى گرديد، در ناز و نعمت زندگى مى نموديد،(961)
ابن ابى الحديد گويد: متكلمين اين خبر را در باب امامت نقل نموده اند كه سلمان گفت : (كرديد، و نكرديد) يعنى اسلام آورديد، و تسليم نشديد (طبق تفسير شيعه ) اصحاب ما گويد: مقصود سلمان اين است : اشتباه كرديد، و به هدف اصابت ننموديد،(962)
ابن ابى الحديد گويد: چون خوددارى اميرالمؤ منين عليه السلام از بيعت به طول انجاميد و ابوبكر و عمر در اين رابطه سخت گرفتند و شدت عمل از خود نشان دادند، ام مسطح در كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ايستاد، و خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشت :
اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم !
(( قد كان بعدك اءنباء وهينمة (963)
لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب : ))
پس از تو اخبارى و گفتگوهاى پنهانى بوده است كه اگر تو حضور مى داشتى حوادث ناگوار فراوان نمى گشت
(( انا فقدناك فقد الارض و ابلها
فاختل قومك فاشهدهم و لا تغب ))
ما تو را از دست داديم همانند زمينى كه باران فراوان خود را از دست بدهد - قوم تو دچاراختلال گرديد، در ميان آنان حضور پيدا كن ، و غايب مشو.(964)
بيعت على عليهالسلام
1 - 2 - 13: چگونگى بيعت  
ابوبكر در جستجوى كسانى بود كه از بيعت با او سرتافته ، و نزد على عليه السلام ، حضور داشتند، ابوبكر، عمر را به نزد آنان فرستاد، و آنان در اين لحظه در خانه على عليه السلام حضور داشتند، عمر آنان را صدا كرد كه براى بيعت از منزل خارج شوند، و آنان امتناع نمودند. عمر دستور داد هيزم بياورند، و گفت : سوگند به آن كه جان من در دست اوست ، از خانه خارج مى شويد، و يا خانه را با آن كه در آن قرار دارد بسوزانم ؟ كسى گفت : اى اباحفص (كينه عمر بود)، فاطمه عليهاالسلام در اين خانه هست ، عمر گفت : وگر چه او باشد.
و آنان از منزل خارج شده ، و با ابوبكر بيعت نمودند، به جز على عليه السلام كه سوگند ياد نموده بود تا قرآن را جمع آورى ننموده ردا بر تن نگيرد و از خانه پاى بيرون ننهد، و چون فاطمه عليهاالسلام اصرار قوم را مشاهده كرد، بر درگاهى در ايستاد و فرمود: من هيچ پيمانى با قومى ندارم كه بدترين حضور را از خود به نمايش گذاردند. پيكر رسول خداى را در پيش روى خود، رها كردند، و كار خود را يكسره ، ناسره نموديد، چرا بر ما حكومت نموديد؟ و حق ما را به ما باز نمى گردانيد؟ و ...؟
و عمر به نزد ابوبكر بازگشت و به او گفت : چرا از اين مرد متخلف بيعت نمى گيرى ؟ و ابوبكر به قنفذ، غلام خود گفت : برو على عليه السلام را به نزد من فرا خوان ، و چون قنفذ به نزد على عليه السلام رفت ، از او سؤ ال نمود: براى چه منظورى آمده اى ؟ پاسخ داد: خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تو را فرا مى خواند؛ و حضرت فرمود: چه زود به دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دروغ بستيد. و قنفذ برمى گردد و پيام اميرالمؤ منين عليه السلام را به ابوبكر ابلاغ مى دارد.
راوى مى گويد: ابوبكر گريه زيادى كرد، و عمر بار دوم به ابوبكر گفت : او را مهلت مده ، و از او بيعت بگير، ابوبكر به قنفذ گفت : نزد على عليه السلام باز گرد و به او بگو: اميرالمؤ منين (يعنى ابوبكر - م -) تو را مى طلبد، تا با او بيعت نمائى ؛ قنفذ دستور را اجراء نمود، و پيام را به على عليه السلام رساند، على عليه السلام با صداى بلند فرمود: سبحان الله ، ادعائى نمود كه شايسته آن نمى باشد. قنفذ به نزد ابى بكر بازگشت ، و گفتار حضرت عليه السلام را به ابوبكر رساند، و ابوبكر مدتى طولانى گريه سرداد.
پس از آن عمر برخاست و به اتفاق گروهى به در خانه فاطمه عليهاالسلام آمد، و در را كوبيدند، چون فاطمه عليهاالسلام صداهاى آنان را شنيد، با رساترين صدا، بانگ برداشت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما پس از تو چه چيزهائى از فرزند خطاب ، و فرزند ابى قحافة ديديم ، و از دست آنها چه ها كشيديم ...
و چون قوم صداى فاطمه عليهاالسلام و گريه او را شنيدند، در حالى كه گريه مى كردند، و نزديك بود دلهاى آنان شكافته ، و جگرهايشان پاره پاره شود، در خانه فاطمه عليهاالسلام را ترك گفتند، و تنها عمر و چند نفرى از آنان باقى مانده و على عليه السلام را از خانه بيرون كشيدند، و نزد ابى بكر بردند، و به او گفتند: بيعت نما؛ فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفتند: در اين صورت به خداوندى كه جز او خدائى نيست گردنت را قطع مى كنيم ؛ فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا صلى الله عليه 