 آله و سلم را كشته اى ، عمر گفت : اما بنده خدا؛ پس ‍ آرى ، و اما برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ؟ نه ... و ابوبكر سكوت اختيار كرده كلمه اى نگفت .
عمر به او گفت : آيا دستورى در اين مورد صادر نمى كنى ؟ ابوبكر گفت : تا هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام در كنار على عليه السلام است او را به چيزى مجبور نمى كنم ، (965)
و على عليه السلام خود را به قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسانده گريه مى كرد و فرياد مى كشيد و مى گفت :
(( ان القوم استضعفونى و كاد و ايقتلوننى :))
قوم مرا ضعيف شمردند، و نزديك بود مرا بكشند،(966)
عمر به ابوبكر گفت : برويم نزد فاطمه عليهاالسلام زيرا ما او را خشمگين نموديم ، و هر دو به نزد فاطمه عليهاالسلام شتافتند، و از او اجازه خواستند، حضرت عليهاالسلام به آنان اجازه نداد، نزد على عليه السلام آمدند و با او صحبت كردند، على عليه السلام ، با خواهش از فاطمه عليهاالسلام آنان را به حضور فاطمه عليهاالسلام رساند. و چون در حضورش نشستند، حضرت روى خود را به سوى ديوار گرداند، به حضرت سلام كردند، حضرت پاسخ سلام آنان را نداد.
ابوبكر سخن گفتن آغاز نمود، و گفت : اى محبوبه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خدا سوگند، من خويشان رسول خداى را پيش از خويشان خود دوست دارم ، و تو را من بيش از عايشه دخترم دوست مى دارم ، و دوست داشتم روزى كه پدرت رحلت نمود، من بجاى او ميمردم و پس از او زنده نمى ماندم ، آيا تو فكر مى كنى من تو را و مقام و منزلت تو را دانسته و فضيلت و شرافت تو را مى شناسم ، و آنگاه حق تو و ميراثت را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از تو باز مى دارم ؟ من خود از پدرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود: ما چيزى از خود به ارث نمى گذاريم و آنچه را از خود به جاى مى گذاريم صدقه است .
فاطمه عليهاالسلام فرمود: آيا اگر حديثى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به شما ارائه نمودم ، آن را تصديق مى كنيد، و به آن عمل خواهيد نمود؟ ابوبكر و عمر، گفتند: آرى ، فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشنيديد كه فرمود: رضاى فاطمه عليهاالسلام رضاى من ، خشم فاطمه عليهاالسلام خشم من است ، هر كه فاطمه عليهاالسلام را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر كه فاطمه عليهاالسلام را خشنود و راضى گرداند، مرا راضى نموده و هر كه فاطمه عليهاالسلام را به خشم آورد، مرا خشمگين نموده است ؟
گفتند: آرى ، اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم .
فاطمه عليهاالسلام فرمود: من خدا و فرشتگان را گواه مى گيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد و رضاى مرا فراهم ننموديد، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات نمايم از شما دو نفر به نزد او شكايت خواهم كرد.
ابوبكر گفت : من از خشم پيامبر صلى الله عليه و آله و خشم تو، به خدا پناه مى برم ، و ابوبكر ناليد و گريه سرداد بگونه اى كه نزديك بود جان به جان آفرين تسليم نمايد، و فاطمه عليهاالسلام مى فرمود:
در هر نمازى كه انجام مى دهم تو را نفرين خواهم نمود.(967)
پس از آن ابوبكر از منزل فاطمه عليهاالسلام بيرون آمد در حالى كه گريه مى كرد، و گروهى از مردم دور او را گرفته (و او را دل دارى مى دادند). و او به آنان گفت : هر يك از شما شب هنگام با خاطرى آسوده و شادمان در آغوش همسران خود مى آرميد، و مرا با اين وضع رها كرديد، من نيازى به بيعت ندارم ، بيعت خود را از گردن من برداريد، و مردم به او گفتند: اى خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، خلافت بدون تو استوار نخواهد ماند، و تو از همه ما به اين امر آگاه ترى ، و اگر تو استعفا دهى دين خدا، بپا نخواهد شد.(968)
و ابوبكر گفت : به خدا سوگند اگر نه آنچنان بود كه شما گفتيد: و از نابودى اسلام هراس نمى داشتم ، پس از آنچه از فاطمه عليهاالسلام شنيدم و ديدم ، يك شب نمى خوابيدم در حالى كه بيعت مسلمانى را بر عهده داشته باشم .
گويد: و على عليه السلام ، بيعت نكرد، تا هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام بدورد زندگى ، گفت . و او بجز هفتاد و پنچ روز بعد از پدر، در دنيا درنگ ننمود.... و آنگاه بود كه على عليه السلام با ابى بكر بيعت نمود.(969)
در صحيح مسلم آمده است : مردم در دوران فاطمه عليهاالسلام نسبت به على عليه السلام توجه خاصى داشتند، چون فاطمه عليهاالسلام بدرود زندگى گفت ، با ابوبكر بيعت نمود، و فاطمه عليهاالسلام شش ماه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زنده ماند....(970)
2 - 2 - 13: انگيزه بيعت على عليه السلام 
اميرالمومنين على عليه السلام در سخنان خود به پاره اى از علل و انگيزه هاى بيعت خود اشاره مى كند:
الف : تنهائى :
(( فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى ، فضننت بهم عن الموت ، و اغضيت على القذى ، و شربت على الشجى و صبرت على اخذ الكظم ، و على امر من طعم العلقم :))
ملاحظه كردم ديدم جز افراد خانواده ام ياورى ندارم ، مرگ را از آنان دريغ داشتم ، چشمان خود را، در حالى كه خاشاك در آن فرو رفته بود، فرو بستم ، و با گلوئى كه گويا استخوان در آن گير كرده ، جام تلخ حوادث را سركشيدم ، و در حالى كه استخوان در گلو گير كرده و نفسم بنده آمده بود شكيب نمودم ، و شربت تلخ ‌تر از حنظل را نوشيدم و بردبارى كردم .(971)
حضرت با صراحت هرچه تمام تر، بيعت خود را با ابوبكر از روى اضطرار و ناچارى مى داند، و اعلان مى دارد اگر بيعت نمى كردم خانواده ام را به خطر مى انداختم و چون نخواستم آنان دستخوش ‍ حوادث شوند، و مرگ دامنگير آنان گردد، تن به بيعت دادم .
ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه گويد:
بارها حضرت اين سخن را مى فرمود: (ياورى نداشتم ، و مرگ را از افراد خانواده خود دريغ مى داشتم )، و اين سخن را اندكى بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود، و نيز گفت : اگر چهل تن افراد با همت و اراده مى يافتم .(972)
و سپس ابن ابى الحديد گويد: و اما آنچه اكثر محدثين و بزرگان آنان گويند، اين است كه حضرت شش ماه از بيعت خوددارى ورزيد، تا اين كه فاطمه عليهاالسلام وفات يافت ، و پس از وفات حضرت فاطمه عليهاالسلام ، اميرالمومنين عليه السلام داوطلبانه بيعت نمود. و در صحيح مسلم و بخارى آمده است : تا هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام زنده بود، مردم به على عليه السلام توجه داشتند، چون وفات يافت از او روى گردان شدند.
و از خانه اش خارج گرديد، و با ابوبكر بيعت نمود، و مدت بقاى فاطمه عليهاالسلام بعد از پدرش شش ماه بود.(973) ب : تهديد به قتل :
ابن قتيبه و ديگران نوشته اند:
عمر و گروهى ، على عليه السلام را به زور از خانه بيرون آوردند، و به نزد ابى بكر بردند و به او گفتند: با ابى بكر بيعت كن ! و حضرت در پاسخ آنان فرمود: و اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ به او گفتند: در اين صورت به خداوندى كه جز او خدائى نيست ، گردنت را خواهيم زد، و او فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كشته ايد، و عمر گفت : اما بنده خدا، آرى ، وليكن برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله 