و سلم ، نه . و ابوبكر ساكت مانده و چيزى نمى گفت ، عمر به ابوبكر گفت : آيا در مورد او دستورى نمى دهيد؟ و ابوبكر گفت : تا هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام در كنار اوست ، او را به چيزى مجبور نخواهيم كرد.(974)
و اكنون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفته است ، و اگر امتناع ورزد، با توجه به اين كه ديگر مردم به او توجهى ندارند، چنانچه ذكر شده آيا احتمال نمى رود كه تهديد را در موردش به اجرا در آورند؟ به اين تصريح توجه نمائيد:
احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب سقيفه گويد: چون با ابى بكر بيعت شد، مقداد و زبير با گروهى نزد على عليه السلام رفت و آمد مى كردند، و او در خانه فاطمه عليهاالسلام بود، عمر به نزد فاطمه عليهاالسلام آمد و گفت : اى دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هيچ كس از پدرت به نزد ما محبوب تر نبود، و پس از پدرت هيچ كس به اندازه تو به نزد ما محبوب نمى باشد، به خدا سوگند هيچ يك از اين مسائل مرا باز نمى دارد از اين كه خانه تو را بر آنان به آتش بكشم . و چون عمر بيرون رفت ، كسانى كه در خانه جمع بودند، به نزد فاطمه عليهاالسلام آمدند، و فاطمه عليهاالسلام فرمود: مى دانيد عمر نزد من آمده بود، و سوگند ياد كرد اگر مجددا در اينجا اجتماع كنيد، خانه را بر سر شما آتش خواهد زد، و به خدا سوگند، او سوگند خود را اجراء مى كند...(975)
و نه اين است كه على عليه السلام از مرگ مى هراسد كه او خود گفت :
(( و الله لابن ابى طالب انس بالموت من الطفل بثدى امه :))
به خدا سوگند فرزند ابى طالب ، علاقه اش به مرگ از كودك شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است .(976)
بلكه او بيم دارد، مرگ ، او را از هدف باز دارد، هدفى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آن خبر داده و به آن وصيت كرده بود:
در هنگامى كه ابوسفيان پيشنهاد بيعت با على عليه السلام مى دهد، حضرت در پاسخ به او مى فرمايد: تو پيشنهادى مى دهى و كارى مى خواهى كه ما اصحاب آن نمى باشيم ، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با ما قرارى دارد، كه ما بر سر آن قرار هستيم .(977)
محمد بن اسحاق (اولين سيره نگار) گويد: چون با ابوبكر بيعت شد، قبيله تميم بن مره به آن افتخار نمود، و عموم مهاجرين و همه انصار، ترديدى نداشتند كه خليفه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، على عليه السلام است ، فضل بن عباس گفت :
اى گروه قريش ، و به خصوص فرزندان تيم ، شما خلافت را بدست آوريد، به دليل اين كه نبوت در ميان قريش بوده است ، در حالى كه نبوت در ميان ما و خانواده ما بوده است ، و نه شما، و اگر خلافتى را كه ما اهل آن بوديم مطالبه مى كرديم ، مردم از روى حسد و حقد با ما، بيش از ديگران نسبت به ما كراهت داشتند كه خلافت به ما برسد، در حالى كه صاحب ما ((على عليه السلام )) عهدى ((از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم )) دارد، كه به ناچار به آن التزام داشته ، و به آن مى رسد.(978)
و نيز هنگامى كه على عليه السلام آرزوى شهادت در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را دارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به او مى فرمايد: پس چه كسى با ناكثين و قاسطين و مارقين پيكار مى كند؟(979)
ج : هراس از فتنه :
بى ترديد مهمترين عاملى كه على عليه السلام را وادار به بيعت مى كند. هراس او از فتنه هائى است كه احتمال مى رود هر آن بروز كند، و آتش آن ، همه چيز را به يك بار نابود نمايد، و اين خود اصلى ترين انگيزه بيعت او را با ابوبكر تشكيل مى دهد، و حتى دو عامل پيشين نيز به دليل اين كه موجبات فتنه را فراهم مى كرد، از عوامل و انگيزه هاى بيعت خود، آن ها را به شمار آورد، و حضرت در پاره اى از سخنان خود به آن اشاره مى كند: او در هنگام توجه به سوى بصره ، بپا خواست ، و براى مردم سخنرانى كرد، و پس از حمد و ثناى پرورگار و درود به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
چون خداوند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خود را به سوى خود برد، قريش خلافت را از ما گرفت و به خود اختصاص داد، و ما را از حقى كه ما از همه مردم به آن سزاوارتر بوديم باز داشت ، ملاحظه نمودم ، شكيبائى در اين بهتر از پراكندگى امور مسلمين ، و ريختن خود آنان است ، و مردم تازه به اسلام گرويده اند، و دين ، همچون خيگ دوغ ، در جنبش و اضطراب است ، كوچكترين سستى و اهمال ، آن را از بين مى برد، و كوچكترين اختلافى آن را واژگون مى كند، گروهى كار را بدست گرفتند، و از هيچ گونه تلاشى در كار خود كندى ننمودند، پس از آن به سراى پاداش ‍ و جزاء شتافتند، و خداوند مسئول زدودن گناهان ، و بخشش لغزشهاى آنان است ....(980)
و نيز حضرت در خطبه اى در آغاز خلافتش در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در مدينه انگيزه خود را از بيعت با ابى بكر، بيان مى دارد، اصل موضوع ايراد اين خطبه و خطبه قبل ، در مورد نقض بيعت طلحه و زيبر است ، وليكن در آغاز خطبه وضعيت موجود آن زمان را بيان مى دارد:
چون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدرود زندگى گفت ، پنداشتيم ، ما اهل او، و وارثان او، و خاندان او هستيم ، و دوستان او بوده ، و هيچ كس جز ما چنين نيست .
و هرگز كسى در خلافت از او با ما نزاعى نخواهد داشت ، و هيچ طمع گرى ، در حق ما طمع نخواهد ورزيد، كه ناگهان قوم ما، براى ما قد علم كردند، و خلافت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ما را، از ما غصب نمودند، و خلافت به ديگرى انتقال يافت ، و ما جزء رعيت شده و به مردم عادى تبديل شديم ، بگونه اى كه ضعيف در ما طمع ورزيد، مردم خوار و زبون ، بر ما عزت يافتند، پس چشمان به خاطر اين روى داد به حال ما گريان شد، و ترس در سينه ها نشست ، و مردم دچار جزع و هراس ‍ گرديدند. و به خدا سوگند اگر ترس از پراكندگى در ميان مسلمين نمى بود، و اين كه كفر بازگردد، و دين نابود شود، ما به گونه اى ديگر، و بجز آنگونه كه با آنان عمل نموديم ، رفتار مى كرديم ، پس خلافت را حكامى بدست گرفتند، كه خير و نيكى را از مردم دريغ نداشتند. پس از آن مرا از خانه ام براى بيعت كشانديد....(981)
د: بيم نابودى اسلام :
حضرت در نامه اى به اهل مصر توسط مالك ، انگيزه ديگر خود را در بيعت با ابى بكر بيان مى دارد، ابن ابى الحديد در شرح اين نامه گويد: اين حديث (نامه ) اشاره به اين است كه على عليه السلام در ايام ابى بكر جنبشى نمود (از سكوت در آمد و بيعت نمود) و گويا اين گفتار پاسخى است از پرسشى كه چرا على عليه السلام در زير فرمان ابوبكر پيكار نمود، و براى او كار كرد، و حضرت عذر خود را در اين رابطه بيان مى كند، و گويد: چنين نيست كه اين گوينده تصور كرده است ، يعنى اين كه براى ابى بكر كار كرده ، و براى او پيكار نمودم ، بلكه از باب دفع ضرر از جان خود و دين بوده ، زيرا دفاع در هر شرايطى واجب است ، چه مردم پيشوائى داشته باشند، و يا نداشته باشند،(982) يعنى اين كه بيعت و حركت من هرگز دليل بر چيزى نمى باشد، و اكنون بخشى از نامه ، كه پس ‍ از آن اوضاع و شرايط آنروز را مطرح خواهيم نمود:
(( فلما مضى صلى الله و آله تنازع المسلمون الامر من بعده فوالله ما كان يلقى فى روعى ، و لا