ند، به آنان امان دهد و آنان را از آنجا تبعيد نمايد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين درخواست را پذيرفت ، و چون اين خبر به گوش مردم فدك رسيد، آنان نيز همين پيشنهاد را دادند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آنان نيز پذيرفت ، و چون تصرف فدك بدون جنگ و خونريزى انجام شد، به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تعلق يافت .
ابوبكر جوهرى در روايتى ديگر گويد:
نمايندگان فدك در خيبر، و يا در راه ، و يا در هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه بازگشت ، پيشنهاد را به رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم داده و او بر اساس نصف قرارداد صلح را امضاء نمود.
و ابن ابى الحديد گويد: روايت شده است ، قرارداد صلح بر اساس همه سرزمين فدك صورت گرفت ، و خداوند آگاهتر است كه كدام يك از اين دو، صورت گرفته است (1007) ، يعنى آيا مصالحه در مورد نيمى از فدك و يا همه آن انجام پذيرفته است .
و به اين گونه فدك در اختيار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت ، و پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر به ادعاى اين كه فدك از اموال صدقه است آن را در اختيار خود قرار داد و گفت : من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده ام كه فرمود: هرچه را از خود به جاى گذارده ايم صدقه است و ما چيزى به عنوان ارث به جاى نمى گذاريم ، و من جز آنچه را ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مورد آن انجام داد، انجام نخواهم داد، و بحث در اين است كه آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن را به عنوان بيت المال و صدقه برداشت ، و به اين كيفيت با آن عمل مى كرد، اين موضوعى است كه در سطور آينده متعرض آن مى شويم .
به هر حال ابوبكر فدك را به عنوان اموال صدقه برداشت و پس از او عمر و بعد عثمان و در زمان على عليه السلام نيز به دلائلى كه بعدا روشن مى شود به همان گونه عمل نمود. و در زمان معاويه و پس از شهادت امام حسن عليه السلام ، معاويه فدك را به سه بخش تقسيم نمود؛ يك سوم را در اختيار مروان ، و يك سوم ديگر را در اختيار عمرو بن عثمان بن عفان ، و يك سوم را در اختيار فرزندش يزيد قرار داد، و همچنان فدك را دست بدست نمودند، تا اين كه همه آن در دوران خلافت مروان ، به مروان انتقال يافت ، و او نيز آن را به فرزندش عبدالعزيز واگذار نمود، و او آن را به فرزندش عمر بن عبدالعزيز بخشيد. و چون خلافت به عمر عبدالعزيز منتقل گرديد، اولين ستمى را كه بازداشت ، بازگرداندن فدك بود، و به اين منظور حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام را فراخواند، و گفته شده : على بن الحسين عليه السلام را فرا خواند، و فدك را به او بازگرداند و در مدت خلافت عمر بن عبدالعزيز در اختيار فرزندان فاطمه عليهاالسلام قرار داشت ، تا اين كه خلافت به يزيد بن عاتكة رسيد، او فدك را از فرزندان فاطمه عليهاالسلام گرفت ، و در اختيار بنى مروان قرار گرفت و همچنان دست به دست مى شد، تا اين كه دولت بنى اميه منقرض ‍ گرديد، و چون خلافت به ابوالعباس سفاح اولين خليفه عباسى ، انتقال يافت ، فدك را به عبدالله بن الحسن بن حسن ، بازگرداند، و ابوجعفر منصور، مجددا آن را باز پس گرفت ، فرزندش مهدى عباسى دوباره آن را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام بازگرداند، پس از او موسى فرزند مهدى عباسى ، و برادرش هارون آن را باز پس گرفت ، تا اين كه خلافت به ماءمون رسيد، روزى ماءمون براى دادخواهى كرسى تشكيل داده بود، اولين نامه اى كه بدستش آمد، در آن نگاه كرد و گريه نمود، سپس به ملازم خود كه بالاى سرش ايستاده بود رو كرد و گفت : ندا دهد، وكيل فاطمه عليهاالسلام كجاست ؟ پيرمردى برخاست و نزد ماءمون آمد، ماءمون با او به احتجاج پرداخت ، پس از آن ماءمون فدك را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام بازگرداند، دعبل كه در آنجا حضور داشت برخاست و به اين مناسبت قصيده اى سرود كه آغاز آن چنين است :
(( اءصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد ماءمون هاشم فدكا:))
چهره روزگار خندان گرديد بر اثر بازگرداندن ماءمون فدك را به هاشم ((آل على عليه السلام ))
و همچنان در اختيار فرزندان فاطمه عليهاالسلام قرار گرفت ، تا اين كه متوكل عباسى مجددا آن را از آنان باز پس گرفت و در اختيار عبدالله بن عمر (بازيار) قرار داد.(1008)
4 - 14: باز خواست فدك  
ابن بابويه از ابى سعيد خدرى روايت كرده گويد: چون آيه (( (و آت ذالقربى حقه ):)) حق خويش و قوم را به او واگذار(1009) ، نازل گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى فاطمه عليهاالسلام فدك از آن تو مى باشد. و در روايت ديگرى از ابى سعيد، همانند آن روايت شده .
و از (عطيه ) است ؛ چون آيه شده نازل گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه عليهاالسلام را فرا خواند و فدك را به او داد.
و از على بن الحسين عليه السلام است : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذار نمود.
و به اين گونه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذار نمود، و به همين دليل است كه فاطمه عليهاالسلام قبل از ادعاى ارث ، حق خود را مطالبه مى كند، و فدك را بخششى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و در زمان حيات خود او مى داند،(1010) و ابوبكر نيز او را تصديق مى نمايد.(1011)
از ابى سعيد خدرى است : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت ، فاطمه عليهاالسلام به نزد ابى بكر آمد و خواستار فدك گرديد، و ابوبكر در پاسخ گفت : من مى دانم كه تو انشاءالله ، جز حق نمى گوئى ، وليكن شهود و گواه خود را بياور و او على عليه السلام ، و بعد اءم ايمن را آورد و هر دو شهادت دادند، ابوبكر گفت : زنى ديگر، يا مردى ديگر بايد شهادت دهند، كه من سند آن را براى تو صادر كنم .(1012)
ابوبكر جوهرى گويد: هشام بن محمد، از پدرش روايت كرده گويد: فاطمه عليهاالسلام به ابى بكر گفت : اءم ايمن ، شهادت مى دهد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به من واگذار نمود، ابوبكر پاسخ داد؛ اى دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خدا سوگند هيچ كسى را به اندازه پدرت دوست ندارم ، و دوست داشتم آن روزى كه پدرت از دنيا رفت ، آسمان بر زمين فرود مى آمد، به خدا سوگند، من فقر و تنگدستى عايشة را بيش از فقر و تنگدستى تو مى پسندم ، تو فكر مى كنى حق سرخ ‌پوست و سفيدپوست را بدهم و تو را از حقت باز دارم ؟ در حالى كه تو دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستى ؛ اين مال متعلق به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبود، و بلكه اموال مسلمين بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به آنان مى داد، و در راه خداوند انفاق مى كرد، و چون وفات يافت من متصدى آن گشتم چنانچه او بود، فاطمه گفت : به خدا سوگند من هرگز با تو سخن نخواهم گفت ؛ ابوبكر گفت : به خدا سوگند من هرگز تو را رها نخواهم كرد؛ فرمود: به خدا سوگند تو را نفرين مى كنم ، و ابوبكر پاسخ داد: من تو را دعا مى كنم . و چون وفات فاطمه عليهاالسلام فرا رسيد، وصيت نمود ابوبكر بر او نماز مگذارد، پس او را شبانه دفن كردند، و بين و