» كه به معناى شكاف است ولى «انفاق» به معناى پر كردن شكاف است و «تحكيم» به معناى قبول حكميت است ولى «محكّمه» به معناى گروهى است كه تحكيم را قبول ندارند. در اينجا نيز «قسط» به معناى عدل است ولى «قاسط» كسى است كه مخالف عدل است و ستمگرى مى‏كند.(1)

قرآن كريم از ستمگرانى كه مخالف قسط و عدل هستند به عنوان «قاسطون» ياد كرده و آنان را وعده جهنم داده است:

و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا.(2) و قاسطان هيزم جهنم هستند.

با توجه به مفهوم لغوى «قاسطين» مى‏گوييم منظور از آنان آن گروه از دشمنان و مخالفان حكومت اميرالمؤمنين بودند كه با ستمگرى و زور گويى در برابر حكومت عادلانه او ايستادند و به قصد دست اندازى به حكومت، با او از سر جنگ در آمدند و آنان معاويه و ياران او بودند كه زير بار حكومت امام نرفتند و با بهانه‏هاى واهى قصد بر اندازى حكومت او را داشتند.

در پيش بينى هاى پيامبر، گاهى از اين گروه به عنوان قاسطين ياد شده و گاهى هم به آنان «فته باغيه = گروه ستمگر» اطلاق شده است. همچنين در اظهارات امام نيز معاويه و ياران او «قاسطين» ناميده شده‏اند:

عن على (ع) قال: امرت ان اقاتل الناكثين والقاسطين و المارقين ففعلت ما أمرت به؛ فاما الناكثون فهم اهل البصرة و غير هم من اصحاب الجمل، و امّا المارقون فهم الخوارج و اما القاسطون فهم اهل الشام و غيرهم من احزاب معاويه.(3)

على (ع) فرمود: من مأمور شده بودم كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كنم و مأموريت خود را انجام دادم، ناكثون همان اهل بصره و جز آنها از ياران جمل بودند و مارقون همان خوارج بودند و قاسطين اهل شام و جز آنها از هواخواهان معاويه بودند.

و در جاى ديگر امام از اصحاب معاويه به عنوان اهل «بغى» و از ياران جمل به عنوان اهل «نكث» و از خوارج به عنوان اهل «فساد» ياد مى‏كند:

الا و قد امرنى اللّه بقتال اهل البغى و النكث و الفساد فى الارض.(4)

آگاه باشيد كه خداوند مرا به جنگ با اهل ستم و پيمان شكنى و فساد در زمين فرمان داد.

همچنين امام در برخى از اظهارات خود اصحاب معاويه با همان قاسطين را به عنوان فاسقان معرفى كرده است:

فلمّا نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و فسق آخرون.(5)

و چون به امر حكومت برخاستم گروهى پيمان شكنى كردند و گروهى از دين خارج شدند و ديگرانى هم فاسق شدند.

به هر حال منظور از قاسطين همان معاويه و ياران او هستند كه سرسخت‏ترين دشمنان حكومت علوى بودند و براى بر اندازى آن توطئه‏هاى بسيارى كردند كه از همه آنها مهم‏تر جريان جنگ صفين بود كه به امام تحميل كردند و تفصيل آن خواهد آمد، اين جنگ باعث كشته شدن حدود هفتاد هزار نفر از سپاه اميرالمؤمنين(ع) شد(6) و به طورى كه خواهيم ديد، جنگ صفين زخمى عميق بر پيكر اسلام بود و پى آمدهاى ناگوارى براى جهان اسلام داشت كه از جمله آنها پيدايش گروه خوارج و شهادت اميرالمؤمنين و به حكومت رسييدن معاويه را مى‏توان نام برد. 

پى‏نوشتها:‌

1 - رجوع شود به: جوهرى، الصحاح، ج 3، ص 1152، ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ص 160.
2 - سوره جن، آيه 15.
3 - قاضى نعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص 388؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 305.
4 - نهج البلاغه، خطبه 192.
5 - نهج البلاغه، خطبه 3.
6 - مسعودى، التنبيه و الاشراف،ص 256.چهره‏هاى سرشناس قاسطين

گفتيم كه «قاسطين» همان دشمنان اميرالمؤمنين بودند كه در كنار معاويه قرار داشتند و با حكومت على (ع) مخالفت مى‏كردند، در اينجا برخى از چهره‏هاى شاخص و سرشناس حزب قاسطين را كه در جريانات سياسى نظامى نقش مهمى داشتند، به طور اجمال معرفى مى‏كنيم تا ماهيت اصلى آنان روشن شود:

1 - معاوية ابن ابى سفيان

رهبر حزب قاسطين، معاويه بود او در سال هشتم هجرت در حالى كه 28 سال داشت در جريان فتح مكه از روى اكراه و اجبار مسلمان شد، عمر در زمان خلافت خود او را والى شام كرد و مورد اعتراض برخى از صحابه از جمله حذيفه قرار گرفت.(7)

عثمان نيز او را در مقام خود تثبيت كرد و او حدود بيست سال در شام حكومت مى‏كرد و تصوير مردم شام از اسلام به همان صورتى بود كه او ساخته بود،

پس از قتل عثمان و بيعت مردم با اميرالمؤمنين، او زير بار نرفت وعلاوه بر توطئه‏هاى خود ديگران را نيز بر ضد امام مى‏شورانيد. او طلحه و زبير را تشويق به نقض بيعت و جنگ با امام كرد.(8) و مى‏توان گفت كه علاوه بر جنگ صفين كه تفصيل آن خواهد آمد، در دو جنگ جمل و نهروان نيز دست معاويه در كار بود.

او پس از شهادت اميرالمؤمنين با حيله‏ها و شيطنت‏هاى خاصى كه داشت باعث پراكنده شدن فرماندهان سپاه امام حسن شد و امام حسن را مجبور به صلح كرد. او قاتل حجر بن عدى و عمر وبن حمق وبسيارى از شيعيان بود، پدر او ابوسفيان همواره با پيامبر اسلام جنگيد و در جريان فتح مكه از روى اكراه مسلمان شد و مادر او هند در جنگ احد باعث كشته شدن حمزه عموى پيامبر شد و جگر او را در دهانش جويد و به هند جگر خوار معروف شد.

اگر چه معاويه به ظاهر مسلمان شده بود ولى پيامبر همواره از او ناراحت بود واو را نفرين مى‏كرد(9) و در حق او فرمود: هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد.(10) او كينه خاصى با بنى هاشم و حتى شخص پيامبر اسلام داشت. يك روز مغيرة بن شعبه به او پيشنهاد كرد كه اكنون كه خلافت را قبضه كرده‏اى با بنى هاشم از در مهربانى در آى، معاويه در پاسخ او اظهار داشت كه ابوبكر و عمر و عثمان خلافت كردند و رفتند و نامى‏از آنان باقى نماند ولى نام محمّد هر روز پنج مرتبه در اذان گفته مى شود واى بر تو پس از اين ديگر چه مى‏ماند جز اينكه اين نام دفن شود.(11)

2 ـ عمر و بن عاص

او پنجاه سال پيش از هجرت از مادرى زناكار متولد شد، مادرش او را به پنج نفر نسبت مى‏داد و سرانجام او را به عاص بن وائل ملحق كرد.(12) وميان او و پدرش فقط 13 سال تفاوت سنّى وجود داشت(13) وعاص كسى بود كه همواره پيامبر خدا را هجو مى‏كرد و همو بود كه پيامبر را «ابتر» خطاب كرده بود و سوره كوثر در پاسخ به او نازل شد.(14)

خود عمرو نيز پيامبر را هجو مى‏كرد و آزار مى‏داد و پيامبر او را لعنت مى‏كرد.(15)

او در جريان صلح حديبيه مسلمان شد(16) و چون با فنون جنگ آشنايى داشت، پيامبر او را در جنگ ذات السلاسل فرمانده لشكر كرد و همو بود كه در عهد عمر، مصر رافتح نمود و تا زمان عثمان والى مصر بود تا اينكه عثمان او را از حكومت مصر عزل كرد.(17)او در جريان جنگ صفين فرمانده سپاه شام و مشاور معاويه بود و توطئه‏ها و حيله گرى‏هاى او در جنگ صفين، از جمله جريان قرآن به نيزه كردن او در تاريخ معروف است. همچنين او در مسأله حكميت،ابوموسى اشعرى را فريب داد و در تثبيت حكومت معاويه كوشش فراوان كرد.

اميرالمؤمنين در نامه‏اى خطاب به عمروعاص فرمود: تودين خود را تابع دنياى كسى كردى كه گمراهى او آشكار است.(18) و نيز در جاى ديگرى فرمود: عمروعاص با معاويه بيعت نكرد مگر اينكه با او شرط نمود كه سهمى به او بدهد و در برابر زير پاگذاشتن دين عطيه اى به او ببخشد.(19)

عمروعاص در سال 43 هجرى در حالى كه از 