خواهد بود كه خداوند از من راجع به توليت معاويه بر دو نفر از مسلمانان در يك شب سياه پرسش كند. آنگاه امام اين آيه را خواند: و ما كنت متخذ المضلّين عضدا(2) و من هرگز گمراهان را ياور نخواهم گرفت.(3)

بدينگونه امام، پيشنهاد مغيره و ابن عباس و ساير كسانى را كه احيانا از روى مصلحت خواهى خواستار تثبيت موقت معاويه بودند با قاطعيت رد كرد و معاويه را بر كنار نمود. البته تنها معاويه نبود كه از كار بر كنار شد بلكه امام همه عاملان عثمان را عزل كرد جز ابوموسى اشعرى را كه از سوى عثمان حاكم كوفه بود و به اصرار مالك اشتر در حكومت تثبيت كرد.(4)

ابن قتيبه در مورد معاويه مطلبى دارد كه در منابع ديگر ديده نمى شود ومغاير با شيوه شناخته شده اميرالمؤمنين است، او چنين اظهار مى‏دارد كه اميرالمؤمنين به مغيرة بن شعبه پيشنهاد حكومت شام را داد ولى او قبول نكرد و سخن قبلى خود را تكرار نمود و از امام خواست كه معاويه را در شام تثبيت كند و امام به معاويه نوشت: تو را در حكومت و اموالى كه در اختيار دارى والى كردم، پس بيعت كن و با هزار نفر از اهل شام نزد من آى و معاويه در پاسسخ شعرى را فرستاد كه مضمون آن تهديد به جنگ بود.(5)

تا آنجا كه بررسى كردم در هيچ منبعى اين مطلب را نيافتيم و مورخانى كه در اين باره به تفصيل سخن گفته‏اند و جزئيات واقعه را آورده‏اند، چنين چيزى را ذكر نكرده‏اند بلكه ضد آن را آورده‏اند. طبرى نقل مى‏كند كه ابن عباس به امام گفت: صلاح ديد من اين است كه معاويه را تثبيت كنى، وقتى با تو بيعت كرد، كندن او از جايگاهش به عهده من باشد. امام گفت: نه به خدا سوگند، جز شمشير چيزى به او نخواهم داد. و چون امام اصرار ابن عباس را ديد به او گفت: وظيفه تو گفتن نظر خويش است ولى تصميم‏گيرى با من است و اگر با حرف تو مخالفت كردم از من اطاعت كن، ابن عباس گفت: چنين خواهم كرد و كم‏ترين حقى كه بر مى‏دارى اطاعت كردن است.(6)

ابن جوزى نقل مى‏كند كه امام در پاسخ ابن عباس و مغيره گفت: به خدا سوگند هيچ يك از آنان را حاكم نخواهم كرد. ابن عباس باز اصرار كرد امام فرمود: به خدا سوگند كه چنين كارى هرگز نخواهد شد.(7)

مسعودى نقل مى‏كند كه امام در پاسخ اين پيشنهاد ابن عباسس فرمود: به خدا سوگند كه در دين خود سازش نخواهم كرد و در كار خود متوسل به ريا نخواهم شد و چون ابن عباس اصرار كرد، فرمود: نه به خدا سوگند كه معاويه را حتّى دو روز حكومت نخواهم داد.(8)

البته دنيورى نقل مى‏كند كه امام در پاسخ مغيره گفت: در اين باره فكر مى‏كنم.(9) ولى ابن مطلب اگر هم از امام صادر شده باشد ـ كه خود جاى ترديد است ـ بدان معنا نيست كه امام در عزل معاويه ترديد داشت بلكه براى آن بود كه مغيره را كه شخص مستقيمى نبود از سر خود رها كند بعدها مغيره گفته بود كه بار اول على را نصيحت كردم و بار دوم به او خيانت كردم و او همان كسى است كه از امام جدا شد و به مكه رفت.(10)

اساسا حكومت دادن به معاويه هر چند كه به صورت موقت و به تعبير امام فقط دو روز باشد، از اميرالمؤمنين كه نماينده همه ارزش‏هاى اسلامى‏است بعيد است و به طورى كه خواهيم گفت حتّى از نظر سياسى نيز اين كار به مصلحت امام نبود. در راستاى همين سياست، امام طى نامه‏اى از معاويه خواست كه با او بيعت كند و از مردم شام نيز بيعت بگيرد و همراه با جمعى از يارانش نزد امام بيايد.(11)

كسانى كه به عمق مسائل توجه ندارند، ظاهر بينانه از امام انتقاد كرده‏اند كه چرا او سخن نصيحت گران را نپذيرفت و بلافاصله معاويه را عزل كرد؟ اگر او معاويه را هر چند به طور موقت در حكومت تثبيت مى‏كرد؟ اين همه گرفتارى‏ها و جنگ‏ها پيش نمى آمد و اين تعداد از بزرگان اصحاب و از جمله خود او به شهادت نمى‏رسيدند و مسلمانان دچار اين مصيبت هاى هولناك نمى شدند.

انتقاد كنندگان معتقدند كه على (ع) در فن سياست وارد نبود وحتى شخصى چون ابن سينا على را داشمندتر از عمر ولى عمر را سياست‏مدارتر از على مى‏داند.(12) و يا حتّى در زمان خود اميرالمؤمنين كسانى معاويه را زرنگ‏تر از على مى‏دانستند و امام در پاسخ آنها فرمود:

و اللّه ما معاوية بادهى منى و لكنه يغدر و يفجر.(13)

به خدا سوگند كه معاويه زيرك‏تر از من نيست بلكه او حيله مى‏كند و از راه گناه وارد مى‏شود.

همانگونه كه گفتيم، انتقاد كنندگان از سياست امام در عزل معاويه، به ژرفاى كار پى نبرده‏اند و ظاهر بينانه قضاوت مى‏كنند. اگر كسى درست بينديشد خواهد ديد كه عزل معاويه علاوه بر اين كه اقدامى‏مطابق با ارزشهاى اسلامى بود، از نظر سياست هم كارى درست و منطقى و عاقلانه بود. براى روشن شدن مطلب اين موضوع را در سه قسمت مورد بحث قرار مى‏دهيم:

1 - امام سخت پاى بند اسلام و آموزه‏هاى دينى بود و در طول عمر خود هرگز حاضر نشد به خاطر مصلحت جويى حقيقت را فدا كند و از مسير اسلاام خارج شود يك نمونه آن جريان شوراى پيشنهادى عمر بود كه جون عبدالرحمان بن عوف به او گفت كه با تو بيعت مى‏كنم مشروط بر اينكه به قرآن و سنت و روشن شيخين (ابوبكر و عمر) عمل كنى، امام عمل كردن به قرآن و سنت را پذيرفت ولى عمل به روشن شيخين را قول نداد و به همين جهت، از انتخاب به خلافت در آن شورا بازماند.(14)

اگر او يك وعده دروغ و بر خلاف حق مى‏داد و حتّى بعدها هم به آن عمل نمى‏كرد عنان خلافت به دست او بود؛ ولى او هرگز به خاطر رسيدن به قدرت حاضر به دروغ گفتن نبود.

در جريان عزل معاويه نيز چنين شد و او حاضر نبود به خاطر مصلحت، حكومت ستمگران را بر مسلمانان حتّى به طور موقت امضا كند و لذا به طورى كه پيشتر نقل كرديم، او با تمسك به آيه شريفه: و ما كنت متخذ المضلين عضدا تكليف شرعى خود مى‏دانست كه دست ستمگران را از سرنوشت مسلمانان كوتاه كند.او مى‏فرمود: من يا بايد بامعاويه بجنگم و يا دين به محمد كافر شوم.(15)

او بارها از پاى بندى خود به حق و راستى سخن گفته و خاطر نشان كرده است كه او نيز راه‏هاى حيله و نيرنگ را مى‏داند ولى پاى بندى به دين او را از اين كار باز مى‏دارد:

- و لقد اصبحنا في زمان قد اتخذ اكثراهله الغدر كيسا و نسبهم اهل الجهل فيه إلى حسن ا لحيلة، مالهم قاتلهم اللّه قد يرى الحوّل ا لقلّب وجه الحيلة و دونها مانع من امر اللّه ونهيه فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها و ينتهز فرصتها من لاحريجة له في الدين(16)

همانا در زمانى هستيم كه بيشتر مردم، حيله گرى را زرنگى مى‏شمارند و نادانان آنها را به حسن تدبير نسبت مى‏دهند آنان را چه شده است؟ خدا آنان را بكشد! چه بسا كسى كه در كوره حوادث بزرگ شده و به فراز و نشيب‏ها آگاه است راه حيله‏گرى را مى‏داند ولى امر و نهى الهى مانع او است و با اينكه توانايى انجام آن را دارد، آشكارا، آن را رها مى‏سازد، ولى كسى كه پروايى در دين ندارد از آن فرصت استفاده مى‏كند.

ـ واللّه ما معاوية بادهي منّى و كلنّه يغدر و يفجر و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس و لكن كلّ غدرة فجرة و كل فجرة كفرة.(17)

به خدا سوگند كه معاويه زيرك‏تر از من نيست 