لكه او حيله مى‏كند و از راه گناه وارد مى شود اگر نبود كه نيرنگ را ناپسند مى‏دارم، من از زيرك‏ترين مردم بودم ولى هر نيرنگى گناه است و هر گناهى نوعى كفر است.

و بدين سان امام خط مشى كلى خود را مشخص مى‏سازد و با شفافيت تمام سياست مبتنى بر ارزش‏ها را اعلام مى‏دارد و عزل معاويه نيز در راستاى همين طرز فكر و شيوه حكومت امام بود.

2 ـ مطلب ديگر اين كه عزل معاويه حتّى از نظر سياسى و مصالح حكومت نيز كارى واقع بينانه و درست بود. زيرا كسانى كه پس از قتل عثمان با امام بيعت كرده بودند؛ بزرگ‏ترين ايرادى كه بر عثمان داشتند به كار گماردن حاكمان ناشايست و به خصوص معاويه بود.

وقتى معاويه در دوران گرفتارى عثمان نزد او رفت، عثمان به او گفت: سپاه تو كجاست؟ معاويه گفت من فقط با سه نفر به مدينه آمده‏ام. عثمان گفت: خداوند خويشاوندى تو را پيوند ندهد و تو را يارى نكند و به تو جزاى خير ندهد، به خدا سوگند كه كشته نمى شوم مگر براى تو و مردم به من خشم نكرده‏اند مگر به جهت تو.(18)

او درست مى‏گفت و مردم به خاطر حاكمان ستمگرى كه عثمان به كار گمارده بود و به خصوص به خاطر معاويه بر او شوريده بود مسلمانان راجع به توليت معاويه بر شام و ظلم ستمى كه به مردم مى‏كند، باعثمان صحبت كردند و او عذر آورد كه پيش از من عمر هم او را والى شام كرده بود اما مسلمانان عذر او را نپذيرفتند و جز به بركنارى معاويه به چيزى قانع نشدند.(19)

همان كسانى كه به خاطر وجود امثال معاويه عثمان را كشتند، با اميرالمؤمنين بيعت كردند و پر واضح است كه على نمى‏توانست و نبايد عمال عثمان و به خصوص معاويه را درمقام خود تثبيت كند و گر نه مورد خشم ياران خود قرار مى‏گرفت و همان اعتراضى را كه به عثمان داشتند به ا و هم وارد مى‏كردند.

ابن ابى الحديد از شخصى به نام «ابن سنان» نقل مى‏كند كه گفته است «اگر على خلافت خود را با توليت معاويه بر شام و تثبيت او شروع مى‏كرد، در آغاز كار به همان چيزى گرفتار مى‏شد كه عثمان در پايان كار به آن گرفتار شده بود و اين كار باعث خلع او و قتل او مى‏شد. حتّى اگر از نظر شرعى اين كار روا بود و مسؤوليتى نداشت از نظر سياست نادرست و زشت بود و باعث شورش و مخالفت مى‏شد.(20)

در منابع تاريخى آمده است كه مردى از مصر به نام سودان بن حمران مرادى به امام گفت: ما با تو بيعت كرديم ولى اگر در ميان ما مانند عثمان عمل كنى، تو را نيز مى‏كشيم.(21)

3 ـ خود امام بارها در خصوص معاويه با عثمان صحبت كرده بود و او را به سبب توليت معاويه بر شام سرزنش كرده بود. او در گفتگويى با عثمان از ولايت معاويه به شدت انتقاد كرد و عذر عثمان را كه عمر هم او را والى كرده بود نپذيرفت و گفت:

معاويه از عمر مى‏ترسيد ولى اكنون كارهايى مى‏كند و آن را به تو نسبت مى‏دهد و تو بر او غضب نمى كنى.(22)

با اين وجود چگونه امام مى‏توانست پس از رسيدن به قدرت لحظه‏اى به حكومت معاويه رضايت بدهد؟ به گفته طه حسين: «على نمى توانست حكام عثمان را سر كار باقى بگذارد زيرا وى بارها عثمان را در گماشتن آن حكام سرزنش كرده بود، چون كه رفتار آن حكام با مردم شرم آور بود. از اين رو على نمى توانست حكامى‏را كه ديروز خواهان بركنارى آنان بود، امرزو ابقايشان را خواستار شود».(23)

4 ـ معاويه دشمنى ديرينه‏اى با امام داشت و اين به دوران پيش از اسلام و نزاعى كه ميان بنى هاشم و بنى اميه بود بر مى‏گرد اين دو قبيله همواره با يكديگر دشمنى و رقابت داشتند.(24) و در عهد رسول اللّه ابوسفيان پدر معاويه جنگ‏هاى خونينى بر ضد پيامبر و على راه انداخته بود و على (ع) در جنگ بدر تنها در يك روز سه تن از نزديكان معاويه را كشته بود و كينه‏هاى مربوط به بدر و حنين و احد، مانند آتشى در دل معاويه زبانه مى‏كشيد و همواره در صد انتقام‏گيرى از على بود و ديديم كه چون يزيد پسر معاويه، حسين (ع) پسر على را كشت، آرزو مى‏كرد كاش پدرانم كه در بدر كشته شدند زنده بودند و مى‏ديدند كه چگونه انتقام آنان را گرفته‏ام.(25)

اين كينه‏ها و دشمنى‏ها همواره وجود داشت و گاه و بى‏گاه ظهور و بروز مى‏كرد و بارها ميان على و معاويه درگيرى هايى به وجود مى‏آمد از جمله در ايام عثمان وقتى معاويه مى‏خواست از مدينه به شام رود با تندى به على گفت: اگر پس از من يك مو از سرعثمان كم شود، تو را با صد هزار شمشير مى‏زنم!(26)

با توجه به اين سابقه‏ها، امام چگونه مى‏توانست با معاويه كنار بيايد و او را از سوى خود حاكم سرزمين پهناور شام كند و با او از در سازش و تفاهم در آيد؟

5 ـ مطلب ديگر اين كه اگر امام سخن مغيره وا بن عباس را مى‏پذيرفت و به طور موقت معاويه را در مقام خود تثبيت مى‏كرد تا پس از راست شدن كار او را بر كنار كند، بدون شك معاويه از قصد امام آگاه مى‏شد و او زيرك‏تر از آن بود كه نفهمد او را فريب مى‏دهند و او هرگز به امام اعتماد نمى كرد و براى حفظ موقعيت خود در آينده نقشه‏هاى خود را در جهت مخالفت با امام عملى مى‏ساخت و حتّى از اين فرصت بهره بردارى تبليغى مى‏كرد و به مردم مى‏گفت: على مرا شايسته حكومت مى‏داند.

معاويه به خوبى مى‏دانست كه على با او بالاخره برخورد خواهد كرد و تفاهم ميان اين دو امكان ندارد اين مطلب را عمروعاص نيز طى نامه‏اى به معاويه تذكر داد و بلافاصله پس از بيعت مردم با على و بر گرداندن اموال عمومى از خانه عثمان به بيت المال، به معاويه نوشت: هر آنچه مى‏خواهى بكن چون پسر ابوطالب هر مالى را كه دارى از تو خواهد گرفت.(27)

6 ـ معاويه از اول در خلافت طمع داشت و از هنگامى‏كه معاويه به دعوت عثمان به مدينه آمد و در يك جلسه مشورتى در جهت تسلط بر اوضاع شركت كرد اين قصد او آشكار شد و به گفته طبرى، چون عثمان عمال خود را جمع كرد معاويه پس از آمدن به نزد او همواره طمع خلافت داشت(28) و حتّى برخى از اطرافيان او نيز از قصد او آگاهى داشتند و لذا پس از تمام شدن آن جلسه كعب كه پشت سر عثمان حركت مى‏كرد گفت: به خدا سوگند امير پس از او كسى است كه سوار قاطر شده است واشاره به معاويه كرد(29) و مردى به نام حجاج بن‏خزيمه كه بلافاصله پس از كشته شدن عثمان به شام رفت و خبر قتل عثمان را به او رسانيد، به معاويه اميرالمؤمنين خطاب كرد و او را تشويق به مقاومت در برابر على نمود. او بعدها به مردم شام افتخار مى‏كرد و مى‏گفت: من (نخستين بار) به معاويه اميرالمؤمنين گفتم.(30) اساسا معاويه از مدت‏ها پيش براى خلافت زمينه سازى مى‏كرد و به طورى كه خواهيم گفت، معاويه خود در قتل عثمان مؤثر بود و هيچ گونه كمكى به او نكرد، گويا مى‏خواست عثمان زودتر از ميان برود تا زمينه و بهانه براى او فراهم شود.

البته معاويه جرئت آن را نداشت كه بلافاصله پس از قتل عثمان خود را خليفه مسلمين اعلام كند و مهمترين مانع او بيعت مردم با على بود و براى شكستن اين سدّ به چندين نفر از اصحاب پيامبر كه ميان مردم وجهه‏اى داشتند مانند طلحه و زبير و عبداللّه بن عمر نامه نوشت و از آنها خواست كه خلافت رابر عهد