ه گيرند و قول داد كه با آنها بيعت خواهد كرد(31) و اين اقدام تنهابراى تضعيف على(ع) بود.

معاويه پيش از آن كه فرمان بر كنارى خود از حكومت شام را از امام دريافت كند، به وسيله نائله همسر عثمان از قتل او با خبر شد و نائله نامه‏اى همراه با پيراهن خون آلود عثمان به معاويه فرستاده بود(32) او كه هنوز نامه‏اى از امام دريافت نكرده بود، خونخواهى عثمان و انتقام از قاتلان او راعنوان كرده بود و آن را مقدمه‏اى براى دست اندازى به خلافت قرار داده بود. در همين راستا، معاويه به شرحبيل زاهد حمص نامه نوشت و از او خواست كه با معاويه به عنوان امير منطقه شام بيعت كند تا خون عثمان را بگيرد، شرحبيل نوشت: خون خليفه پيشين را كسى مى‏تواند بگيرد كه خليفه مسلمين باشد نه امير منطقه، از اين جهت من با تو به عنوان خليفه مسلمين بيعت مى‏كنم. وقتى نامه شرحبيل به معاويه رسيد سخت خوشحال شد و نامه را براى مردم شام خواند و از آنان به عنوان خليفه مسلمين بيعت گرفت سپس باب مكاتبه با على را گشود.(33)

بنابر اين معاويه از آغاز درطمع خلافت بود و به حكومت شام رضايت نمى داد و تثبيت او در اين مقام مانع توطئه‏ها و مخالفت‏هاى او نمى‏شد. البته طبق بعضى از روايات تاريخى، معاويه به جرير بجلى فرستاده امام به شام پيشنهاد كرد كه امام شام و مصر را در اختيار من بگذارد و پس از خود كسى را تعيين نكند، دراين صورت من خلافت او را تأييد مى‏كنم.(34) ولى به طورى كه مشروحا به جريان مذاكره جرير بجلى با معاويه خواهيم پرداخت، هدف معاويه از اين پيشنهاد وقت گذرانى براى جمع آورى نيرو و آماده شدن به جنگ با اميرالمؤمنين بود و او در اين پيشنهاد خود صداقت نداشت.

با توجه به مجموع آنچه گفتيم، امام هم به خاطر پاسدارى از ارزشهاى دينى و هم به خاطر مصالح سياسى، معاويه را از حكومت عزل كرد و اين اقدام پى آمدهاى مهمى داشت كه از جمله آنها تبادل نامه‏هاى گوناگون ميان امام و معاويه و تحريك افرادى چون طلحه و زبير توسط معاويه در جهت رودررويى با امام و خونخواهى عثمان و جنگ صفين بود.

تبادل نامه ميان امام و معاويه

پس از آنكه مردم با امام بيعت كردند، امام عاملان خود را به شهرها فرستاد و از جمله سهل بن حنيف را به عنوان والى شام به آن ديارگسيل داشت، در نزديكى‏هاى تبوك گروهى از سپاه شام راه را بر او بستند و گفتند: اگر تو را عثمان فرستاده است، مرحبا بر تو ولى اگر كسى ديگرى فرستاده است از همين جا بر گرد و سهل از آنجا برگشت.(35)

پس از اين جريان امام نامه‏اى به معاويه نوشت و آن را توسط سبرة الجهنى به شام فرستاد ولى معاويه به اين نامه پاسخ نداد و فرستاده امام را برگردانيد(36) البته طبرى كه اين جريان را نقل مى‏كند متن نامه را نمى آورد ولى ظاهر اين است كه اين همان نامه‏اى است كه در نهج البلاغه آمده و گفته شده كه امام اين نامه را پس از بيعت مردم با او به معاويه نوشت، متن نامه چنين است:

«از على اميرالمؤمنين به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، تو خود از معذور بودن من درباره شما و روى گردانى من از شما آگاهى دارى، تا اينكه شد آنچه بايد مى‏شد و باز داشتن از آن ممكن نبود، داستان دراز و سخن بسيار است، آنچه گذشت، گذشت و آنچه پيش آمد، پس از آنان كه نزد تو هستند بيعت بگير و با گروهى از ياران خود نزد من بيا.(37)

ظاهرا اين نخستين نامه امام به معاويه پس از بيعت مردم با او است و ابن ابى الحديد متن ديگرى را نقل مى‏كند كه تقريبا شبيه همين مضمون است.(38) امام طى اين نامه از معاويه خواست كه با او بيعت كند و به مدينه آيد و به طورى كه ملاحظه مى شود لحن ملايمى دارد. ولى معاويه كه هواى خلافت بر سر داشت مردم شام را جمع كرد و از آنها براى خونخواهى عثمان بيعت گرفت.(39)

معاويه كه پاسخ نامه نخستين على را نداده بود پس از سه ماه توسط شخصى به نام قبيصه طومار سفيدى به سوى امام فرستاد كه فقط در بالاى آن نوشته شده بود: ازمعاويه به على و زير آن مهر معاويه بود و هيچ مطلبى در آن درج نشده بود، وقتى فرستاده معاويه آن طومار را به امام داد و امام نوشته‏اى در آن نديد به فرستاده گفت: چه چيزى پشت سر تو بود؟ او گفت: آيا در امان هستم؟ امام فرمود: آرى قاصدها در امانند و كشته نمى شوند. او گفت: من قومى‏را ترك كردم كه جز قصاص به چيز ديگرى راضى نيستند. امام گفت: قصاص از چه كسى؟ او گفت: از خود تو، و من شصت هزار پيرمرد را ديدم كه زير پيراهن عثمان گريه مى‏كردند و آن را بر منبر دمشق نصب كرده بودند.(40)

پس از اين جريان و تا شروع جنگ صفين نامه‏هاى متعددى ميان امام و معاويه رد و بدل شد و شايد تعداد آنها به سى نامه برسد و سيد رضى در نهج البلاغه شانزده نامه از امام به معاويه را نقل كرده است و ما لزومى نمى بينم كه همه آن نامه‏ها را در اين جا نقل كنيم و فقط نكات برجسته آنها را مى‏آوريم:

1 ـ امام در نامه‏هاى خود همواره معاويه را نصيحت كرده و او را از افتادن در دام شيطان بر حذر داشته و آخرت را به او ياد آورى كرده است. در نامه اى پس از نصيحت‏هايى خطاب به معاويه نوشته است:

«از خدا بترس و از كسانى نباش كه به خدا اميدى ندارند و شايسته كلمه عذاب خدا شده‏اند، همانا خداوند در كمين اسست و بزودى دنيا به تو پشت مى‏كند و براى تو حسرتى باقى مى‏ماند»(41)

و در نامه‏اى ديگر نوشته است:

«در مورد آنچه در اختيار دارى از خدا بترس و در حق خداوند بر تو نظر كن و به معرفت چيزى كه در ندانستن آن معذور نيستى، بر گرد، همانا اطاعت نشانه‏هايى روشن و راه هايى نورانى و روش‏هايى آشكار دارد كه هوشمندان در آن گام مى‏نهد و نابخردان باآن مخالفت مى‏كنند.»(42)

و در نامه‏اى ديگر نوشته است:

«... (اى معاويه) از روزى بر حذر باش كه افرادى كه كارهاى پسنديده انجام داده‏اند خوشحالند و كسانى كه شيطان را زمامدار خود قرار داده‏اند سخت پشيمانند...»(43)

2 ـ در برخى از نامه‏ها، معاويه به خاطر كارهاى خلافى كه كرده مورد سرزنش شديد امام قرار گرفته است از جمله در نامه‏اى مى‏نويسد:

«سبحان اللّه! چقدر به هوا و هوس‏هاى بدعت‏آميز و سرگردان كننده وابسته شده‏اى، آنهم همراه با ضايع كردن حقيقت‏ها و دور افكندن پيمان هايى كه مطلوب خداوند است و بر بندگانش حجت دارد...»(44)

و در نامه ديگرى خطاب به معاويه مى‏نويسد:

«گروه بسيارى از مردم را تباه كردى و با گمراهى خود آنها رافريب دادى و آنها را در موج درياى خود انداختى به گونه‏اى كه تاريكى‏ها آنان را فرا گرفت و شبهه‏ها به آنان روى آورد...»(45)

و نيز مى‏نويسد:

«چگونه خواهى بود هنگامى‏كه پرده از اين دنيايى كه تو در آن هستى فرو افتد؟ تو به آرايش اين دنيا خوشحال شده‏اى و فريب لذت آن را خورده‏اى، دنيا تو را خوانده و تو اجابت كرده‏اى و تو را با خود كشيده و تو از آن پيروى كرده‏اى و به تو فرمان داده و تو اطاعت نموده‏اى، بزودى در جايى قرار مى‏دهد كه هيچ سپرى تو را از آن نجات نمى دهد...»(46)

3 ـ همچنين امام در نامه هايى، گذشته معاويه و خاندان او را ي