ادآورى كرده است در نامه‏اى مى‏نويسد:

«... اى معاويه! از كى شما رهبران رعيت و زمامداران اين امت شديد؟ بدون آن كه سابقه‏اى در اسلام و شرافتى والا داشته باشيد...»(47)

و نيز مى‏نويسد:

«... همان شمشيرى كه با آن جدّ و دايى و برادرت را در يك مكان (ميدان بدر) زدم نزد من است... چقدر به عموها و دايى‏ها شباهت دارى، همانان كه شقاوت و تمناى باطل آنان را وادار كرد كه محمّد (ص) را انكار كنند و به طورى كه مى‏دانى به خاك و خون افتادند...»(48)

و نيز مى‏نويسد:

«... اسيران آزاد شده جاهليت و فرزندانشان را با امتيازات ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجه‏ها و تعريف طباقاتشان چه كار؟ هيهات كه پيكانى صدايى مى‏دهد كه از او نيست و محكوم قصد حكومت دارد، اى انسان چرا در جاى خود نمى نشينى...»(49)

و نيز مى‏نويسد:

«اينكه مى‏گويى ما از فرزندان عبد مناف هستيم. ما نيز چنانيم ولى اميّه مانند هاشم و حرب مانند عبدالمطلب و ابوسفيان مانند ابوطالب نيستند و مهاجر مانند اسير آزاد شده و فرزندان صحيح النسب مانند منسوب به پدر، و حق جو مانند باطل خواه و مؤمن مانند مفسد نيست...» (50)

4 ـ در برخى از نامه‏ها، امام سابقه خود را در اسلام و شخصيت والايى كه دارد، به معاويه ياد آور مى شود. از جمله در نامه‏اى مى‏نويسد:

«... شگفتا از اين روزگار! كه مرا هم سنگ كسى قرار داده كه چون من گام بر نداشته و سابقه‏اى چون سابقه من كه هيچ كس مانند آن را پيدا نكرده، ندارد...»(51)

و نيز در نامه‏اى پس از ذكر اينكه حمزه سيد الشهداء و جعفر طيار از ماست، مى‏نويسد:

«... اگر نبود كه خداوند نهى كرده كه انسان خود را بستايد، گوينده‏اى فضايل بسيارى را مى‏گفت كه دل‏هاى مؤمنان آن را مى‏شناسد و گوشهاى شنوندگان از شنيدن آن ناراحت نيست، كسى را كه تيرش به خطا رفته رها كن، ما ساخته شده پروردگار هستيم و مردم ساخته شده ما هستند. عزّت و برترى و بخشش ما بر قوم تو، مارا از آن باز نداشت كه با شما اختلاط كنيم، همانند قبايل هم طراز ما از شما همسر گرفتيم و به شما همسر داديم در حالى كه شما در اين پايه نبوديد و چگونه چنين باشد در حالى كه پيامبر از ماست و تكذيب كننده از شما و شير خدا (حمزه) از ماست و شير پيمان‏ها (ابوسفيان) از شما و دو سرور جوانان اهل بهشت (حسن و حسين) از ما هستند و كودكان آتش (مروان) از شما و بهترين زنان جهانيان (فاطمه) از ماست و حمّال هيزم (زن ابولهب) از شما، و چيزهاى بسيارى كه درباره ما و شماست...»(52)

5 ـ در برخى از نامه‏ها به تهمت و انتقادهاى معاويه پاسخ‏هاى روشنى مى‏دهد. معاويه در نامه‏هاى متعددى كه به امام فرستاد، ضمن بدگويى‏هاى وقيحانه انتقادها و تهمت هايى را عنوان كرد كه امام از همه آنها پاسخ داد كه از جمله آنها است:

الف. دخالت داشتن امام در قتل عثمان، معاويه در چندين نامه امام را متهم مى‏كند كه در كشته شدن عثمان دخالت داشته است و يا از او مى‏خواهد كه قاتلان عثمان را تحويل بدهد. در اين باره معاويه در نامه‏اى خطاب به امام مى‏نويسد:

«... تو بودى كه مهاجرين را بر عثمان تحريك كردى و انصار را از او دور ساختى پس نادان از تو تبعيت كرد و ناتوان با تو قوت گرفت و اهل شام چيزى جز جنگ با تو را نمى خواهند تا اينكه قاتلان عثمان را تحويل بدهى و پس از آن خلافت به مشورت مسلمانان گذارده شود...»(53)

و در نامه ديگرى خطاب به امام مى‏نويسد:

«... تو نزد ياران عثمان مورد تهمت هستى، به قاتلان عثمان پناه دادى و آنان بازوى تو و ياران تو و اطرافيان تو هستند. به من گفته شده كه تو از خون عثمان خود را كنار مى‏كشى اگر راست مى‏گويى قاتلان او را در اختيار ما قرار بده تا آنها را بكشيم...»(54)

امام در پاسخ اين تهمتِ معاويه و درخواست او در جهت تحويل قاتلان عثمان، طى نامه‏هاى متعددى، مطالب روشن و آگاه كننده‏اى را عنوان مى‏كند از جمله در نامه‏اى خطاب به معاويه مى‏نويسد.

«... اى معاويه به جانم سوگند كه اگر به ديده خرد بنگرى و تابع هوا و هوس نباشى مى‏بينى كه من نسبت به خون عثمان بيزارتر از مردم بودم و مى‏دانى كه من از آن به كنار بودم، مگر اينكه حقيقت را بپوشانى و آنچه را كه برايت آشكار است پوشيده بدارى.»(55)

و در نامه ديگرى اظهار مى‏دارد كه امام تا آنجا كه ممكن بوده به عثمان كمك رسانده ولى معاويه با دفع الوقت و كوتاهى در كمك رسانى به عثمان به او خيانت كرده است، مى‏نويسد:

«... سپس كار مرا با عثمان ذكر كردى، بر توست كه درباره او كه خويشاوند تو بود، پاسخت دهند كه كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر و در كشته شدن او مؤثرتر بود؟ آيا كسى كه يارى خود را از وى دريغ نداشت و از او خواست كه بنشيند و از (كارهاى تحريك كننده) خود دارى كند يا كسى كه عثمان از او كمك خواست ولى او درنگ كرد و مرگ به سراغ او آمد...»(56)

و نيز مى‏نويسد:

«... و اما پرگويى تو درباره قاتلان عثمان و كشته شدن او، تو عثمان را هنگامى‏يارى كردى كه پيروزى را براى خود مى‏خواستى و آنگاه كه يارى تو به سود او بود اورا خوار كردى.»(57)

و در مورد تحويل قاتلان عثمان به معاويه چنين مى‏نويسد:

«... درباره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى، پس آنچه را كه مردم قبول كرده‏اند تو هم بپذير، آنگاه داورى آنان را پيش من آر تا تو و آنان را بر كتاب خدا ملزم كنم ولى آنچه تو مى‏خواهى مانند فريب دادن كودك است هنگامى‏كه مى‏خواهند او را از شير باز دارند.»(58)

در نامه ديگرى در اين مورد خطاب به معاويه مى‏نويسد:

«... اينكه مى‏گويى: قاتلان عثمان را به من تحويل بده، تو را با عثمان چه كار؟ تو مردى از بنى اميه هستى و فرزندان عثمان به اين كار از تو سزاوار ترند. اگر گمان مى‏كنى كه تو نسبت به خون پدرشان از آنان قوى‏تر هستى، به اطاعت من در آى آنگاه داورى آنان پيش من آر تا تو و آنان را بر پيروى از حجت وادار كنم...»(59)

اينكه امام معاويه را در قتل عثمان به نوعى شريك مى‏داند، اشاره به يك واقعيت مسلّم تاريخى است كه معاويه در زمان محصور بودن عثمان عمدا از يارى كردن به او كوتاهى نمود و هدفش اين بود كه عثمان كشته شود و خون او را بهانه قرار دهد و به خلافت برسد.

به گفته يعقوبى، معاويه پس از كمك خواهى عثمان، دوازده هزار نفر را فرستاد و گفت در محلى منتظر باشيد تا خبرى ازعثمان برسد، او يك نفر را نزد عثمان فرستاد تا خبر بياورد، وقتى او نزد عثمان رفت عثمان به او گفت كه آيا كمك آورده است يا نه؟ او گفت: آمده‏ام تا از وضع تو آگاه شوم و بعد كمك بياورم، عثمان گفت: نه بلكه آمده‏اى تا من كشته شوم.(60)

ابو ايوب انصارى نيز در نامه‏اى به معاويه نوشت: همانا كسى كه عثمان را منتظر گذاشت و اهل شام را از يارى كردن به او باز داشت تو بودى.(61) شبث بن ربعى نيز در نامه‏اى به معاويه نوشت: تو دوست داشتى كه عثمان كشته شود و آن را بهانه قرار دهى.(62)

همچنين ابن اعثم نقل مى‏كند كه عثمان كه خود را در خطر ديد به معاويه نامه‏اى نوشت و از او كمك خواست و اين نامه را توسط مسوربن مخرمه به او فرستاد، چون مسور نزد م