عاويه آمد و نامه عثمان را خواند، معاويه گفت: اى مسور من آشكارا مى‏گويم كه در آغاز كار به آنچه خدا دوست دارد عمل كرد ولى بعدا تغير داد و خدا نيز سرنوشت اورا تغيير داد آيا براى من سزاوار است كه آنچه خدا تغيير داده برگردانم.(63)

ب. مورد ديگرى كه معاويه در نامه هاى خود به امام ايراد گرفته اين بود كه او به ابوبكر و عمر و عثمان حسد ورزيده و آنها را بد مى‏دانسته است. معاويه اين موضوع را بدان جهت مطرح مى‏كرد كه تا از امام سخنى بر ضد شيخين صادر شود و او آن را دستاويز قرار دهد. اودر نامه‏اى به امام نوشت:

«... افضل مردم پس از پيامبر و خير خواه‏ترين آنها براى خدا و رسولش خليفه پس پيامبر سپس جانشين او و سومى خليفه مظلوم عثمان بود و تو به همه آنها حسد ورزيدى و به همه آنها ظلم كردى...»(64)

امام در پاسخ آن نوشت:

«... و اينكه گفتى به خلفا حسد نمودم و از آنها دورى كردم و به آنها ستم روا داشتم، اما ستم كردن، به خدا پناه مى‏برم كه چنين باشد و اما دورى كردن ودوست نداشتن كار آنها چيزى است كه من به سبب آن از مردم عذر خواهى نمى كنم....»(65)

و نيز در اين باره در نامه‏اى ديگر خطاب به معاويه نوشت:

«... اينكه گمان كردى كه برترين مردم در اسلام فلان و فلان است، چيزى را گفتى كه اگر هم درست باشد به تو ربطى ندارد و اگر نادرست باشد صدمه‏اى به تو وارد نمى‏شود، تو را با برتر و غير برتر چكار؟...»(66)

ج. مورد ديگر از انتقادهاى معاويه كه در نامه‏هاى او پس از جنگ جمل منعكس است كشته شدن طلحه وزبير و ناراحتى عايشه و نيز انتقال امام از مدينه به كوفه بود، او در نامه‏اى خطاب به امام مى‏نويسد:

«... تو دو پيرمرد اسلام، ابو محمد طلحه و ابو عبداللّه زبير را كه به بهشت وعده داده شده‏اند و قاتل يكى از آنها در آتش است، كشتى و ام‏المؤمنين عايشه را راندى و او را خوار ساختى... ديگر اينكه تو دارالهجرة (مدينه) را ترك كردى...»(67)

امام در پاسخ او نوشت:

«اينكه درباره كشته شدن طلحه و زبير و رانده شدن عايشه و انتقال من به ميان دو شهر (بصره و كوفه) نوشتى، اينها كارهايى است كه تو از آن غايب بودى و عذر آن به تو نمى رسد.»(68)

و در نامه ديگر مى‏نويسد:

«... طلحه و زبير با من بيعت كردند سپس بيعت مرا شكستند و نقض آنان مانند ردّ آنان بود و من براى همين با آنان جهاد كردم تا اينكه حق استوار شد و فرمان خدا آشكار گشت در حالى كه آنان ناپسند مى‏داشتند...»(69)

6 ـ از جمله مطالبى كه در نامه‏هاى متبادل ميان امام و معاويه به چشم مى‏خورد تهديد به جنگ است كه از هر دو طرف واقع شده است. معاويه در چندين نامه امام را تهديد به جنگ كرده است از جمله در نامه‏اى مى‏نويسد:

«... تو بيعتى برگردن ما ندارى و تو را طاعتى بر ما نيست و تو نرد ما مقبوليت ندارى و براى تو و يارانت پيش ما جز شمشير نيست، سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست، قاتلان عثمان را هر كجا باشند دنبال مى‏كنيم و آنها را مى‏كشيم و يا روح ما به خدا ملحق شود...»(70)

و در نامه ديگرى مى‏نويسد:

«آماده جنگ و تحمل ضربت باش، به خدا سوگند كه كار به آنجا كه مى‏دانى خواهدكشيد...»(71)

امام نيز پس از مأيوس شدن از به راه آمدن معاويه و پس از اتمام حجت، او را به جنگ تهديد نمود؛ از جمله در نامه‏اى خطاب به معاويه نوشت:

«... اينگه گفتى براى من و يارانم چيزى جز شمشير نزد تو نيست، پس از گرياندن خنداندى! كى فرزندان عبدالمطلب را ديده‏اى كه به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند؟ پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد، بزودى آن كس كه تو او را طلب مى‏كنى تو را طلب خواهد كرد و آنچه از آن دورى مى‏كنى به تو نزديك خواهد شد و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سوى تو خواهم آمد، سپاهى كه بسيار انبوه است و غبارش (به هنگام حركت) آسمان راتيره مى‏كند، آنها لباس مرگ پوشيده‏اند و بهترين ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است. فرزندان بدر و شمشيرهاى هاشمى همراه آنهاست كه فرود آمدن تيزى آنها را در برادر و دائى و جدّ و خاندانت به ياد دارى و آن از ستمگران دور نيست.»(72)

همچنين امام در نامه ديگرى نوشت:

«... گويا تو را مى‏بينم كه فردا مانند ناله كردن شتران از بارها، از جنگ ناله مى‏كنى و من و يارانم را به سوى كتابى مى‏خوانيد كه با زبان آن را گرامى مى‏داريد و در قلب آن را انكار مى‏كنيد.»(73)

جالب است كه امام در اين نامه، قرآن به نيزه كردن سپاه معاويه را پيش بينى مى‏كند.

اين بود قسمتى از مضامين نامه هايى كه ميان امام و معاويه رهبر گروه قاسطين رد و بدل شد. گاهى گفته مى شود كه چرا امام اين قدر با معاويه مكاتبه نمود و بهتر بود كه به او اعتنا نمى‏كرد، ولى اين كار براى اتمام حجت به معاويه و اهل شام لازم بود و لذا مى‏بينيم كه با وجود اين نامه‏ها، باز هم گروهى از اصحاب امام پيش از آغاز جنگ صفين به امام پيشنهاد كردند كه باز هم به معاويه و ياران او نامه بنويسد و آنان را به اطاعت خود بخواند تا كاملاً حجت بر آنان تمام شود و امام نيز پيشنهاد آنان را عملى كرد و نامه‏اى به معاويه و همراهان او نوشت و آنان را به حفظ خون مسلمانان دعوت كرد ولى معاويه در پاسخ آن شعرى نوشت و بر جنگ اصرار كرد.(74)

پى‏نوشتها:‌

1 - تاريخ طبرى، ج 2، ص 703،؛ و قريب به آن، مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 355؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 446؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 48؛ دنيورى، الأخبار الطوال، ص 142.
2 - سوره كهف، آيه 51.
3 - طوسى، الامالى، ص 87؛ ابن شهر آشوب، المناقب ، ج 3، ص 195.
4 - تاريخ‏يعقوبى، ج 2، ص 179.
5 - الامامة و السياسة، ج 1، ص 48.
6 - تاريخ طبرى ج 2، ص 704؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 307
7 - ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص 322. و قريب به اين مضمون: ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 239.
8 - مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 355
9 - دينورى، الأخبار الطوال، ص 142، نظير آن: ابن جوزى، المنتظم، ج3، ص 322.
10 - ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 239.
11 - نهج البلاغه، نامه 75.
12 - ابن سينا، الشفاء الالهيات، ص 452 (مقاله دهم فصل پنجم).
13 - نهج البلاغة، خطبه 200.
14 - تاريخ طبرى، ج 2، ص 586.
15 - اسكافى، المعيار و الموازنه ص54.
16 - نهج البلاغه، خطبه 41.
17 - نهج البلاغة، خطبه 200.
18 - ذهبى، تاريخ الاسلام، عهد الخلفاء الراشدين، ص 450.
19 - ابن ابى الحديد، ج 10، ص 247
20 - ابن ابى الحديد، ج 10، ص 247
21 - ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 433.
22 - تاريخ طبرى، ج 2، ص 645؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 276.
23 - طه حسين، على و فرزندانش (ترجمه محمد على شيرازى)، ص 29.
24 - رجوع شود به: تقى الدين مقريزى، النزاع و التخاصم بين بنى امية وبنى هاشم.
25 - ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 194، ابن اعثم، الفتوح، ج 5، ص 150؛ اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 230.
26 - ابن ابى الحديد، ج 10، ص 232
27 - ابن ابى الحديد، ج 1، ص 270.
28 - تاريخ طبرى، ج 2، ص 649.
29 - همان.
30 - نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 78.
31 - ابن ابى الحديد، ج 1، ص 7.
32 - ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص 311؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج 1، ص 45.
33 - الامامة و السياسة، ج 1، 