 74.
34 - نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 52.
35 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 3.
36 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 4.
37 - نهج البلاغه، نامه 75.
38 - ابن ابى الحديد، ج 1، ص 23.
39 - وقعة صفين، ص 82.
40 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 4.
41 - ابن ابى الحديد، ج 16، ص 133.
42 - نهج البلاغه، نامه 30.
43 - همان، نامه 48.
44 - همان، نامه 37.
45 - همان، نامه 32.
46 - همان، نامه 10.
47 - همان، نامه 10.
48 - همان، نامه 64.
49 - همان، نامه 28.
50 - همان، نامه 17.
51 - همان، نامه 9.
52 - همان، نامه 28.
53 - ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 91؛ ابن ابى الحديد، ج 3 ص 88؛ بحار الانوار، ج 32، ص 394.
54 - نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 85؛ ابن ابى الحديد، ج 15، ص 73.
55 - نهج البلاغه، نامه 6.
56 - همان، نامه 28.
57 - همان، نامه 37.
58 - همان، نامه 64.
59 - نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 57؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 89؛ مبرد، الكامل ج1 ص194.
60 - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 165.
61 - ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 97.
62 - وقعة صفين، ص 187.
63 - ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 416.
64 - وقعة صفين، ص 85؛ خوارزمى، المناقب ص 250.
65 - ابن ابى الحديد، ج 15، ص 76؛ وقعة صفين، ص 88.
66 - نهج البلاغه، نامه 28.
67 - ابن ابى الحديد، ج 17، ص 251.
68 - نهج البلاغه، نامه 64؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 426.
69 - وقعة صفين، ص 29.
70 - ابن ابى الحديد، ج 15، ص 184.
71 - همان، ج 16، ص 135.
72 - نهج البلاغه، نامه 28
73 - ابن ابى الحديد، ج 16، ص 134.
74 - شيخ طوسى، الامالى، ص 183؛ وقعة صفين، ص 149.
معاويه و جرير بجلى فرستاده امام به شام

پس از ياران جنگ جمل و انتقال امام از مدينه به كوفه كه خود داستان مفصلى دارد، امام تصميم گرفت كه كار معاويه را يكسره كند و به خود سرى‏هاى او در شام خاتمه دهد. در اين هنگام جريربن عبداللّه بجلى حاكم همدان وارد كوفه شده بود و چون از قصد امام آگاهى يافت پيشنهاد كرد كه امام او را به سوى معاويه بفرستد تا معاويه را به راه آورد. او به امام گفت: من با معاويه دوستى دارم، بگذار پيش او بروم و او را به اطاعت تو دعوت كنم. مالك اشتر به امام گفت: او را نفرست كه به خدا سوگند ميل او به معاويه است. امام گفت: او را رها كن تا ببينيم چگونه به سوى ما بر مى‏گردد.(1)

امام پيشنهاد جرير را پذيرفت و چون خواست او را اعزام كند به او گفت: مى‏بينى كه اصحاب پيامبر كه اهل دين و انديشه هستند در كنار من قرار گرفته‏اند و من تو را براى اهل شام انتخاب كردم چون پيامبر درباره تو گفته است كه تو از نيكان اهل يمن هستى. با نامه من نزد معاويه برو اگر به آنچه كه مسلمانان وارد شده‏اند وارد شد كه هيچ و گرنه پيمان صلح را لغو كن و به او برسان كه من به امير بودن او راضى نيستم و مردم نيز به جانشينى او رضايت نمى دهند.

جرير با نامه امام به شام رفت و بر معاويه وارد شد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:

اى معاويه مردم مكه و مدينه و بصره و كوفه و حجاز و يمن و مصر و عروض و عمان و بحرين و يمامه با پسر عمويت (على) بيعت كرده‏اند و كسى جز مردم اين قلعه‏هايى كه تو در آن هستى باقى نمانده است، اگر سيلى از بيابان‏هاى آن جارى شود آن را غرق مى‏كند و من نزد تو آمده‏ام و تو را به آنچه باعث هدايت و رشد تو در بيعت با اين مرد مى شود دعوت مى‏كنم. جرير پس از ذكر اين سخنان، نامه امام را تحويل معاويه داد.(2)

نامه امام به معاويه كه توسط جرير به او داده شد با تفاوت هايى اندكى در منابع تاريخى فراوانى آمده است.(3)و مرحوم سيد رضى نيز قسمت هايى از آن را در نهج البلاغه آورده و ما اكنون ترجمه متن آن نامه را به نقل از وقعه صفين در زير مى‏آوريم:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم، اما بعد، بيعت با من در مدينه حجت را بر تو كه در شام هستى تمام كرده است چون همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بوند به همان گونه با من بيعت كرده‏اند، به گونه اى كه ديگر نه كسى كه حاضر است مى‏تواند كس ديگر را انتخاب كند و نه كسى كه غايب است مى‏تواند آن را نپذيرد، همانا شورى حق مهاجران وانصار است، پس اگر بر مردى اتفاق كردند و او را امام ناميدند خوشنودى خداوند در آن خواهد بود. پس اگر كسى به قصد اعتراض يا بدعت از آن بيرون شود، او را به آن بر مى‏گردانند و اگر امتناع كرد، با او به سبب پيروى از غير راه مؤمنان مى‏جنگند و خدا او را به آنچه خود خواسته وادار مى‏كند و او را به جهنم مى‏برد و چه بد جايگاهى است.

همانا طلحه و زبير با من بيعت كردند آنگاه، بيعت مرا شكستند و پيمان شكنى آنها مانند ردّ آن بود و من با آنها جهاد كردم تا اينكه حق آمد و فرمان خدا آشكار شد دوست داشتنى‏ترين كار براى من درباره تو عافيت توست مگر اينكه خودت، خودت را در معرض بلا قرار بدهى، پس اگر خود را در معرض آن قرار دهى با تو مى‏جنگيم و از خداوند كمك مى‏جويم.

تو درباره قاتلان عثمان بسيار سخن گفتى، پس به آنچه مسلمانان وارد شده‏اند وارد شو آنگاه داورى آنان را به من واگذار كن تا تو و آنان را به كتاب خدا وارد سازم، ولى اينكه تو مى‏خواهى مانند فريب دادن كودك از شير است. به جان خودم سوگند اگر با عقل خود بنگرى و هواى نفس خود را كنار بگذارى، مرا بى زارترين قريش نسبت به خون عثمان مى‏يابى.

و بدان كه تو از «طلقا = اسير آزاد شده در اسلام» هستى كه خلافت براى آنان حلال نيست و نمى توانند در شورا قرار گيرند. و به سوى تو و كسانى كه نزد تو هستند، جرير بن عبداللّه را كه از اهل ايمان و هجرت است فرستادم، پس بيعت كن و نيرويى جز از خدا نيست»(4)

چون معاويه نامه را خواند، بلافاصله جرير به پا خاست و خطاب به معاويه و جمعيت حاضر در آنجا خطبه‏اى خواند، او در اين خطبه سعى كرد كه ابهامات موجود را از ميان بردارد و حاضران را در جريان چگونگى بيعت مردم با على و چگونگى كار طلحه و زبير و جنگى كه در بصره با آنان اتفاق افتاد بگذارد و اين بهانه معاويه را كه عثمان او را حاكم شام كرده از او بگيرد. ا و پس از حمد و ثناى الهى و فرستادن درود بر پيامبر چنين گفت:

«اى مردم كار عثمان حاضران در مدينه را عاجز و ناتوان كرد تا چه رسد به كسانى كه از آن غايب بوده‏اند، همانا مردم بى چون و چرا با على بيعت كردند و طلحه و زبير هم از كسانى بودند كه با او بيعت كردند آنگاه بى هيچ دليلى بيعت خودرا شكستند. آگاه باشيد كه اين دين فتنه‏ها را تحمل نمى‏كند و عرب نيز شمشير را نمى پذيرد، ديروز در بصره فاجعه اى رخ داد كه اگر تكرار شود آرامشى براى مردم نخواهد بود، عموم مردم با على بيعت كرده‏اند و اگر خداوند كارها را به ما محوّل مى‏كرد جز او كس ديگرى را انتخاب نمى‏كرديم و هر كس با اين كار مخالفت كند مورد مؤاخذه و عتاب قرار مى‏گيرد.

اى معاويه تو هم در آنچه مردم وارد شده‏اند وارد شو، و اگر بگويى كه عثمان مرا عامل خود كرده و هنوز عزل نكرده است، اگر اين سخن روا باشد دين خدا برپا نمى‏شود و هر كس كارى را كه در دست او است نگه مى‏دارد، ولى خداوند از خليفه قبلى حقى بر خليفه بعدى قرار نداده است و اين كارها را به صورت حقوقى قرار داده كه برخى از آن برخى ديگر را نسخ مى‏كند.»

پس از سخنان جرير، معاويه اظهار داشت كه من و يارانم در اين بار