شه‏هاى او براى بيشتر معطل كردن جرير در شام اين بود كه روزى نزد جرير رفت و به او گفت: چيزى به فكر من رسيده است. جرير گفت: آن را بگو. معاويه گفت: به دوست خود بنويس كه حكومت شام ومصر را به من بدهد و چون خواست بميرد بيعت كس ديگرى را بر گردن من نگذارد، من اين امر را به او تسليم مى‏كنم و خلافت او را امضا مى‏كنم. جرير گفت: آنچه مى‏خواهى بنويس من نيز آن را تأييد مى‏كنم. معاويه اين مطلب را به امام نوشت و امام در پاسخ آن به جرير چنين نوشت:

«اما بعد، معاويه مى‏خواهد مرا در گردن او بيعتى نباشد و هر چه را دوست دارد برگزيند و مى‏خواهد تو را معطل كند تا مردم شام را امتحان كند، هنگامى‏كه من در مدينه بودم، مغيرة بن شعبه به من پيشنهاد داد كه معاويه را والى شام كنم و من پيشنهاد او را نپذيرفتم و هرگز چنين نخواهم بود كه گمراهان را ياور قرار بدهم. اگر او با تو بيعت كرد كه هيچ وگرنه برگرد و السلام»(14)

بدينگونه امام، سياست دفع الوقت معاويه را به نماينده خود جرير گوشزد كرد و از او خواست كه پيش از اين در شام نماند و فريب معاويه را نخورد.

ياران اميرالمؤمنين پيش از اين درنگ را روا نمى دانستند و به امام پيشنهاد مى‏كردند هر چه زودتر جنگ با معاويه را شروع كند ولى امام در پاسخ گفت:

«حمله من به مردم شام در حالى كه جرير نزد آنها است، بستن درها به روى شام و بازدارى مردم آن از خير و صلاح است البته اگر آن را بخواهند. من براى جرير وقت تعيين كرده‏ام كه پس از آن ديگر در شام نماند مگر اينكه فريب بخورد و يا نافرمانى كند. نظر من درنگ كردن است پس مهلت بدهيد و شما را به آماده شدن به جنگ مجبور نمى كنم. البته من در اين باره بسيار انديشيده‏ام و ظاهر و باطن آن را بررسى كرده‏ام و به اين نظر رسيده‏ام كه براى من راهى جز جنگ و يا كافر شدن به دين محمد باقى نمانده است...»(15)

تأخير جرير در انجام مأموريت خود و درنگ بيش از حد او در شام باعث گرديد ياران امام او را به سازش با معاويه متهم سازند، اين بود كه امام طى نامه‏اى از جرير خواست كه هر چه زودتر شام را ترك كند و به سوى او بيايد، متن نامه امام چنين است:

«وقتى نامه من به تو رسيد معاويه را به زدن حرف آخر وادار كن و نظر قطعى از او بگير سپس او را ميان جنگ خانمان برانداز و يا تسليم خوار كننده مخير كن اگر جنگ را انتخاب كرد هر نوع پيمانى را از او بردار و اگر تسليم شد از او بيعت بگير و السلام»(16)

با رسيدن اين نامه، ديگر جرير نمى توانست، در شام توقف كند و او از معاويه خواستار پاسخ قطعى فورى شد و معاويه به جرير گفت: اى جرير به دوست خود ملحق شو و طى نامه‏اى كه به امام نوشت، دم از جنگ زد و در پايان نامه‏اش اين شعر كعب بن جعيل را نوشت:

 أرى الشام تكره اهل العراق
	

 و اهل العراق لهم كارهونا

جرير به كوفه نزد اميرالمؤمنين برگشت و خبر معاويه و اجتماع مردم شام در كنار او را به امام رسانيد واظهار داشت كه مردم شام بر عثمان گريه مى‏كنند و مى‏گويند: على او را كشته و به قاتلان او پناه داده است و آنان دست بردار نيستند مگر اينكه بكشند يا كشته شوند. مالك اشتر به امام گفت: من تو را از فرستادن جرير نهى كردم و گفتم او خيانت مى‏كند و اگر به جاى او مرا فرستاده بودى از اين بهتر بود، جرير گفت: اگر تو نزد آنها بودى تو را مى‏كشتند چون مى‏گفتند تو يكى از قاتلان عثمان هستى و بدينگونه ميان مالك اشتر و جرير سخنان تندى رد و بدل شد و چون جرير از آنجا بيرون آمد از كوفه به قرقيسيا رفت و به معاويه نامه نوشت و جريان را خبر داد و معاويه به او نوشت كه نزد من بيا(17) و در نقلى آمده است كه وقتى جرير از كوفه به قرقيسيا رفت، گفت در شهرى اقامت نمى كنم كه در آن از عثمان بدگويى شود.(18)

هر چند كه برخى از ياران امام به جرير سوء ظن داشتند و گمان مى‏كردند كه او در مأموريت خود سستى كرده است ولى به نظر نمى رسد كه جرير مرتكب خيانتى شده باشد، چون به طورى كه نقل كرديم او تلاش بسيارى كرد تا معاويه را وادار به بيعت با امام كند و در هر مناسبتى امام را از كشتن عثمان تبرئه مى‏كرد و به خصوص صحبت‏هاى او با شرحبيل به روشنى وفادارى او به امام را ثابت مى‏كند و در جريان برخورد مالك اشتر با او امام سخنى بر ضد او نگفت درعين حال چنين هم نبود كه جرير از ياران خاص و فداكار امام باشد؛ زيرا او سابقه استاندارى همدان از سوى عثمان را دارد و عثمان هميشه دوستان خود را به حكومت بلاد انتخاب مى‏كرد و حتّى او به طورى كه نقل كرديم، پيش از اين جريان، با معاويه دشمن ديرينه امام دوستى داشت و حتى از او نقل حديث كرده است(19) و وقتى هم كه از مأموريت خودبر مى‏گردد وبا مالك درگير مى شود، از امام كناره‏گيرى مى‏كند و به معاويه نامه مى‏نويسد و اين نشان دهنده ضعف ايمان او است. از اينها گذشته بايد گفت هر چند كه جرير از روى عمد و قصد در مأموريت خود خيانت نكرد ولى معطل شدن زياد او در شام به ضرر امام و به نفع معاويه تمام شد و معاويه در مدت اقامت او در شام كه صد و بيست روز طول كشيد(20) كاملاً خود را آماده جنگ با امام كرد.

كناره‏گيرى جرير از امام آن هم همراه با عده اى از هم قبيله‏هاى خود نوعى فرار از خدمت به هنگام جنگ بود كه گناهى بزرگ محسوب مى شود و اثر تخريب كننده اى در روحيه سپاه دارد بخصوص اينكه او پس از اين جدايى به معاويه پيوست. به همين جهت به دستور امام خانه جرير و ثويربن عامر را كه به جرير پيوسته بود سوزاندند(21) تا عبرتى براى ديگران باشد و كسى از جنگ فرار نكند.

پى‏نوشتها:‌

1 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 70،؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 372؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 264؛ وقعة صفين، ص 27.
2 - نصربن مزاحم، وقعة صفين،ص 28؛ مبرد، الكامل ج1 ص190.
3 - وقعة صفين، ص 29؛ نهج البلاغه، نامه 6؛ ابن قتيبه، الامامه والسياسة، ص 86 .
4 - وقعة صفين، ص 29؛ خوارزمى، المناقب، ص 203.
5 - وقعة صفين، ص 32؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 78.
6 - وقعة صفين، ص 47.
7 - وقعة صفين، ص 48؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 80.
8 - به نوشته نصربن مزاحم نويسنده ابن نامه جرير بوده ولى ابن ابى الحديد مى‏گويد: نويسنده اين نامه شناخته نشده است.
9 - وقعة صفين، ص 49؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 81.
10 - رجوع شود به: مزى، تهذيب الكمال ج 4 ص 534.
11 - ابن اثير، اسدالغابة، ج 3، ص 392 و قريب به آن: دينورى، الاخبار الطوال، ص 105؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 533.
12 - ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 36.
13 - وقعة صفين، ص 25؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 84.
14 - وقعة صفين، ص 52؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 84؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 86؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2 ،ص 526.
15 - نهج البلاغه، خطبه 43.
16 - نهج البلاغه، نامه 8؛ وقعة صفين، ص 55، ابن ابى الحديد، ج3، ص 87.
17 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 71؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 265؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 360.
18 - مزى، تهذيب الكمال، ج 4، ص 535.
19 - همان، ص 534.
20 - ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 353.
21 - وقعة صفين، ص 60.
پيوستن عمروعاص به معاويه

هنگامى كه جرير بجلى از سوى اميرا