مؤمنين به شام رفت و معاويه را به بيعت با على(ع) دعوت كرد، معاويه از او مهلت خواست و افراد مورد اعتماد خود را فرا خواند و با آنان مشورت كرد، برادر ش عتبة بن ابى سفيان گفت: در اين باره با عمرو عاص تماس بگير و دين او را بخر چون او را خوب مى‏شناسى و او در جريان عثمان از او كناره‏گيرى كرد و از تو بيشتر كناره‏گيرى مى‏كند.(1)

معاويه عمروعاص را به خوبى مى‏شناخت و از سياست بازى‏ها و حليه گرى‏ها او آگاه بود و نيز مى‏دانست كه او مردى دنياپرست و جاه‏طلب است و به آسانى مى‏توان او را خريد و از فكر و تدبير او استفاده كرد. اين بود كه معاويه به عمروعاص كه در فلسطين زندگى مى‏كرد نامه‏اى به اين شرح نوشت:

«اما بعد، كار على و طلحه و زبير حتما به تو رسيده است و مروان بن حكم با جمعى از اهل بصره به ما پيوسته‏اند و نيز جرير بن عبداللّه بجلى نيز جهت گرفتن بيعت براى على نزد ما آمده است، من از هر گونه تصميمى خوددارى كرده‏ام تا تو پيش من آيى، اينجا بيا تا با تو راجع به اين كار گفتگو كنيم».(2)

چون نامه معاويه به عمروعاص رسيد در اين باره با دو فرزندش عبداللّه و محمد مشورت كرد عبداللّه او را از پيوستن به معاويه بر حذر داشت ولى محمد او را به اين كار تشويق كرد عمرو گفت: تو اى عبداللّه مرا به چيزى دعوت كردى كه از نظر دينى صلاح من در آن است و تو اى محمد صلاح دنياى مرا در نظر گرفتى، من در اين باره فكر خواهم كرد، شب را فكر كرد و طى اشعارى نظر خود را اعلام نمود و تصميم گرفت كه به معاويه بپيوندد و فرزند كوچك خود وردان را خواست و گفت: راه برو اى وردان! وردان گفت: مى‏خواهى آنچه را كه در قلب توست بگويم؟ گفت: بگو. گفت: دنيا و آخرت بر قلب تو هجوم آورده است، آخرت با على و دنيا با معاويه است تو نمى‏دانى كدام را انتخاب كنى، عمرو گفت: راست گفتى. در عين حال عمرو طرف معاويه را گرفت و روانه شام شد.(3)

عمرو عاص مردى مال دوست(4) و رياست طلب و در عين حال بسيار با تدبير و سياست باز بود، او همواره در آرزوى حكومت مصر بود، او اكنون فرصت مناسبى را پيدا كرده بود كه با همكارى با معاويه به آرزوهاى خود برسد و مى‏دانست كه معاويه سخت به او نيازمند است و هر چه از او بخواهد قبول خواهد كرد.

عمروعاص هنگامى به شام رسيد كه معاويه از سوى جرير فرستاده امام تحت فشار بود كه جواب روشنى بدهد و به گفته دينورى عمروعاص را در اين سفر دو فرزندش عبداللّه و محمد همراهى مى‏كردند.(5) عمروعاص با معاويه ملاقات كرد و با او به گفتگو نشست در حالى كه هر يك از آنان مى‏خواست طرف ديگر را در حيله و تدبير كوچك جلوه دهد. معاويه به عمرو گفت: ما اكنون سه مشكل داريم: يكى اينكه محمد بن ابى حذيفه از زندان مصر فرار كرده و مردم را به شورش مى‏خواند؛ دوم اينكه قيصر پادشاه روم قصد حمله به شام را دارد؛ سوم اينكه على به كوفه آمده و آماده حمله به ماست.

عمروعاص گفت: همه آنچه گفتى مهم نيست، درباره محمد بن ابى حذيفه كسانى را بفرست تا او را بكشند يا دستگير كنند و درباره پادشاه روم هداياى نفيسى به جانب او بفرست و او را به صلح دعوت كن كه قبول خواهد كرد؛ و اما درباره على هيچ يك از عرب‏ها او را با تو در هيچ چيز برابر نمى دانند و آشنايى او با فنون جنگ به گونه‏اى است كه هيچ يك از قريش همسنگ او نيست، او او صاحب حكومتى است كه دارد مگر اينكه تو به او ستم كنى.(6)

معاويه از عمروعاص خواست كه با او در جنگ با على همكارى كند.

عمرو عاص: گفت اى معاويه به خدا سوگند تو و على مساوى نيستيد تو نه هجرت او ونه سابقه او و نه مصاحبت او با پيامبر و نه فقه و علم او را ندارى و او بينشى تيز و تلاشى بسيار و بهره‏اى زياد و امتحانى خوب از خدا دارد.(7) و نيز گفت: اى معاويه اگر همراه تو بجنگم با كسى مى‏جنگم كه فضليت و قرابت او را نسبت به پيامبر مى‏دانى ولى ما اين دنيا را اراده كرده‏ايم.(8)

اينكه عمروعاص اين گونه از على (ع) تعريف مى‏كند به خاطر خدا و حقيقت‏طلبى نيست هر چند كه گفته‏هاى او حق است بلكه هدف او از اين سخنان مهم جلوه داده قضيه براى معاويه است تا معاويه در برابر همكارى عمروعاص با او بهاى بيشترى بدهد و البته هر بهايى مى‏داد اندك بود.

عمروعاص پس از تعريف هايى كه از امام كرد، به معاويه گفت: اگر درجنگ با على با تو همراهى كنم با توجه به خطراتى كه دارد، به من چه خواهى داد؟ معاويه گفت هر چه تو بخواهى. عمروعاص گفت: من حكومت مصر را مى‏خواهم. معاويه تكانى خورد و از روى مكر گفت: دوست ندارم عرب درباره تو چنين قضاوت كند كه اين كار را براى دنيا انجام مى‏دهى.

عمروعاص گفت: اين حرفها را رها كن. معاويه گفت: اگر بخواهم تو را فربب بدهم؟ عمروعاص گفت: به خدا سوگند كسى مانند من فريب تو را نمى‏خورد، من زيرك‏تر از آن هستم. معاويه گفت: گوشت را جلو بيار تا يك سخن سرّى به تو بگويم وقتى عمرو چنين كرد معاويه گوش او را گاز گرفت و گفت: اين يك فريب بود آيا در خانه جز من و تو كس ديگرى بود؟(9)

ابن ابى الحديد پس از نقل اين قسمت از مذاكرات معاويه و عمروعاص مى‏گويد:

«شيخ ما ابو القاسم بلخى گفت: اين سخن عمروعاص كه اين حرفها را رها كن كنايه از الحاد اوست بلكه تصريح به آن است. منظورش اين بود سخن آخرت را رها كن. عمروعاص همواره ملحد بود و در الحاد و زندقه ترديدى نداشت و معاويه هم مانند او بود.(10)

معاويه پس از چانه زدن‏هاى بسيار وبا توصيه برادرش عتبه قول دادكه اگر پيروز شود حكومت مصر را به عمروبن عاص واگذار كند، عمرو از او خواست كه آن را بنويسد معاويه نوشت ولى در آخر آن اضافه كرد مشروط بر اينكه شرطى اطاعتى را نشكند عمروعاص نيز نوشت مشروط بر اينكه طاعتى شرطى را نشكند منظور معاويه اين بود كه بيعت عمرو بدون قيد وشرط است و منظور عمرو اين بود كه بيعت با معاويه شرط را از بين نمى برد و بدينگونه آنها از حيله و نيرنگ يكديگر وحشت داشتند.(11)

عمرواز مجلس معاويه بيرون آمد و دو فرزندش كه منتظر او بودند، گفتند: چه كردى؟ گفت: حكومت مصر را به ما داد آنها گفتند: در برابر ملك عرب، مصر چيزى نيست. عمرو گفت: خدا شكم شما را سير نكند اگر مصر شما را سير ننمايد.(12)

عمروعاص پسر عمويى داشت كه جوان هوشمندى بود به عمرو گفت: چگونه مى‏خواهى در ميان قريش زندگى كنى؟ دين خود را دادى و فريب دنياى ديگرى را خوردى، آيا گمان مى‏كنى كه اهل مصر كه قاتلان عثمان هستند، مصر را به معاويه مى‏دهند در حالى كه على زنده است؟ و اگر معاويه به حرف خود عمل نكند چه مى‏كنى؟ عمروعاص گفت: كار دست خداست نه على و نه معاويه. آن جوان درباره فريب كارى معاويه و عمروعاص اشعارى سرود و سخن او به گوش معاويه رسيد، او را خواست ولى او فرار كرد و به على ملحق شد و جريان خود را با امام در ميان گذاشت و امام خوشحال شد و او را احترام نمود.

وقتى مروان بن حكم جريان داد و ستد سياسى معاويه و عمروعاص را شنيد ناراحت شد و گفت: چرا مرا هم مانند عمرو نمى خرى؟! معاويه در پاسخ گفت: كسانى مانند عمرو براى تو خريدارى مى‏شوند.(13)

