پى‏نوشتها:‌

1 - همان، ص 33.
2 - دينورى، الأخبار الطوال، ص 157؛ وقعة صفين، ص 34؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 61.
3 - ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 87؛ وقعة صفين، ص 36؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص63.
4 - نوشته‏اند وقتى كه عمرو عاص از سوى عمر والى بود ثروت كلانى جمع كرد به طورى كه عمر در نامه‏اى به او شديدا از وضع او انتقاد كرد و گفت اين همه مال را ز كجا آوردى و محمد بن سلمه را فرستاد از اموال او صورت بردارى كند. ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 1، ص 45.
5 - دينورى، الأخبار الطوال، ص 157.
6 - وقعة صفين، ص 39؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 64. اين جريان رادينورى هم با تفاوت هايى نقل كرده از جمله اين كه عمروعاص به معاويه گفت: به قيصر روم نامه بنويس و بگو كه تمام اسيران روم را آزاد مى‏كنى و حاضر به صلح هستى (الأخبار الطوال، ص 58).
7 - وقعة صفين، ص 38.
8 - ابن جوزى، المنتظم، ج 3، ص 346.
9 - وقعة صفين، ص 38؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 65.
10 - ابن ابى الحديد، ج 2، ص 65.
11 - وقعة صفين، ص 40؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 67؛ مبرد، الكامل ج1 ص190؛ بلاذرى، انساب الاشراف ص288.
12 - همان.
13 - وقعة صفين، ص 42؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 69؛ الامامة والسياسة ج 1، ص 88.
14 - وقعة صفين، ص 44؛ ابن ابى الحديد، ج 2، ص 70.اقدامات معاويه در آستانه جنگ صفين

پس از پيوستن عمروعاص به معاويه و شكست مأموريت جرير نماينده امام در شام و بازگشت او به كوفه، ميان امام و معاويه راهى جز جنگ باقى نمانده بود از اين رو هر دو طرف خود راآماده جنگ مى‏كردند.

معاويه پيش از شروع جنگ اقداماتى را به عمل آورد تا خود را در وضع بهترى قرار دهد ازجمله اينكه با مشورت عمروعاص، مالك بن هبيره كندى را در طلب محمد بن ابى حذيفه كه در مصر بر عليه معاويه شورش كرده بود فرستاد و او محمد را كشت و نيز براى اينكه فكرش از طرف روم راحت شود هدايايى به پادشاه روم فرستاد و با او صلح كرد.(14) و به او قول داد كه صد هزار دينار به او بدهد.(15)

اقدام ديگر معاويه نوشتن نامه‏هايى براى برخى از شخصيت‏هاى با نفوذ و نيز خطاب به مردم مكه و مدينه بود. او در اين باره با عمروعاص مشورت كرد و عمروعاص آن را صلاح ندانست و گفت: اينان سه گروه هستند يا راضى به خلافت على هستند كه نامه ما جز افزون بر محبت آنها تأثيرى ندارد و يا دوستدار عثمان هستند كه نامه ما چيزى بر آن نمى‏افزايد و يا گوشه گير هستند كه به تو بيشتر از على اعتماد ندارند. معاويه سخن عمروعاص را نپذيرفت و گفت: همه اينها بر عهده من آنگاه نامه‏اى به امضاى خود و عمروعاص به مردم مدينه نوشت به اين شرح:

«اما بعد، هر چه از ما پوشيده باشد، اين حقيقت از ما پوشيده نيست كه عثمان را على كشته است و دليل آن موقعيت قاتلان او نزد على است. و ما خون ا و را مى‏طلبيم تا وقتى كه آن قاتلان را به ما تحويل دهد و ما آنها را بر اساس كتاب خدا بكشيم. اگر آنها را به ما تحويل داد با على كارى نداريم و خلافت را ميان مسلمانان به شورا مى‏گذاريم همان كارى كه عمر بن خطاب كرد و ما هرگز خواهان خلافت نيستيم، پس ما را در اين كار يارى كنيد و شما نيز به پا خيزيد كه اگر دست‏هاى ما و شما در يك چيز متحد شود على مرعوب مى‏گردد.»(16)

عبداللّه بن عمر در پاسخ نوشت:

«به جان خودم سوگند كه شما دو نفر در پيدا كردن محل يارى كردن خطا رفته‏ايد و آنرا از مكانى دور مى‏جوييد، نامه شما جز شكى بر شك نيفزود و شما كجا و مشورت كجا شما كجا و خلافت كجا و تو اى معاويه اسير آزاد شده هستى و تو اى عمرو شخصى متهم هستى از اين كار دست برداريد براى شما در ميان ما دوست وياورى نيست، و السلام».(17)

پاسخى كه نقل كرديم در نقل نصر بن مزاحم و ابن ابى الحديد آمده و گويا عبداللّه بن عمر از طرف مردم مدينه اين پاسخ را داده است ولى ابن قتيبه كه متن نامه معاويه و عمر و بن عاص را به مردم مكه و مدينه به همان صورت كه نقل گرديد آورده، پاسخ آن را نه از زبان عبداللّه بن عمر بلكه از سوى مردم مدينه نقل كرده و متن آن نيز با متن نقل شده از عبداللّه عمر متفاوت است. او مى‏گويد: وقتى نامه معاويه به مردم خوانده شد آنان تصميم گرفتند كه پاسخ را به مسور بن مخرمه واگذار كنند و او از طرف مردم به معاويه چنين نوشت:

«اما بعد، تو اشتباه بزرگى كرده‏اى و در پيدا كردن جايگاه هان نصرت به خطا رفته‏اى، اى معاويه تو را با خلافت چه كار؟ در حالى كه تو اسير آزاد شده هستى و پدر تو از شركت كنندگان در جنگ احزاب بود، دست از سر ما بردار كه در ميان ما براى تو دوست و ياورى نيست.(18)

چه پاسخ نامه معاويه و عمروعاص را عبداللّه بن عمر داده باشد يا مسوربن مخرمه، معاويه نامه ديگرى خطاب به عبداللّه بن عمر نوشت و جز او به سعدبن ابى وقاص و محمد بن مسلمه انصارى نيز نامه نوشت. او براى جلب رضايت فرزند عمر به او چنين نوشت «اما بعد، هيچ كس از قريش از نظر من شايسته‏تر از تو نبود كه مردم بعد ازعثمان گرد او جمع شوند، البته خوار كردن عثمان و طعن زدن بر ياران او از طرف تو را به ياد آوردم و بر تو خشمگين شدم ولى مخالفت تو با على آن را بر من آسان كرد، و بعضى از آنها را از بين برد.

خدا تو را رحمت كند در گرفتن حق اين خليفه مظلوم با ما يارى كن، من نمى‏خواهم بر تو امير باشم بلكه امارت را براى تو مى‏خواهم و اگر نخواستى ميان مسلمانان به شور گذاشته شود.» معاويه به پيوست اين نامه اشعارى هم فرستاد و در آن عبداللّه بن عمر را نصيحت كرد كه به خونخواهى عثمان قيام كند.(19)

عبد اللّه بن عمر كه از اميرالمؤمنين جدا شده بود، در پاسخ معاويه چنين نوشت:

«اما بعد، همانا نظرى كه تو را راجع به من به طمع انداخته تو را وادار به كارى كرده كه انجام داده‏اى تا من على را در ميان مهاجران وانصار و طلحه و زبير و عائشه ام المؤمنين را رها كنم و تابع تو شوم! و اما اينكه گمان كرده‏اى كه من به على ايراد گرفته‏ام، سوگند به جان خودم من در ايمان و هجرت و داشتن موقعيت نزد پيامبر خدا و سركوبى مشركان به مقام على نمى‏رسم ولى در باره اين سخن چيزى از پيامبر به من نرسيده بود و من مجبور به توقف و بى طرفى شدم و گفتم اگر مايه هدايت است فضليتى را از دست داده‏ام و اگر مايه گمراهى است از شرّى نجات يافته‏ام. پس خودت را از ما بى نياز بدان، و السلام.» و اشعارى هم ضميمه اين نامه كرد كه مردى از انصار آن را سرورده بود.(20)

هر چند عذر فرزند عمر در جدايى از اميرالمؤمنين پذيرفته نيست ولى در اينجا پاسخ قاطعى به معاويه داده و او را از خود مأيوس كرده است او بعدها از جدا شدن از على(ع) پشيمان شد و وقتى شهادت عمار ياسر را به دست معاويه شنيد، تأسف خورد كه چرا با آنها نجنگيده است چون به او ثابت شده بود كه آنان همان «فئه باغيه = گروه ستمگر» هستند چون پيامبر فرموده بود: عمار را فئه باغيه مى‏كشد.(21)

معاويه نامه ديگرى به سعدبن ابى قاص كه او نيز از اميرالمؤمنين جدا شده بود نوشت متن اين نامه چنين است:

«اما بعد شايسته‏ترين مردم براى كمك به عثمان اهل شورا از قريش است همان‏ها كه حق او را اثبات كردند و او را بر ديگ