ان ترجيح دادند، طلحه و زبير به او كمك كردند و آن دو با تو در در اين كار (شورا) شريك و همانند تو دراسلام بودند، ام المؤمنين (عايشه) نيز به او كمك كرد، پس تو آنچه را كه آنان پسنديدند، مكروه مدار و آن را كه آنان پذيرفتند رد مكن، ما آن را به شورا بر مى‏گردانيم.»

معايه به پيوست اين نامه اشعارى هم به سعدوقاص فرستاد و او را تشويق به همكارى با خود كرد. سعدوقاص در پاسخ نامه معاويه چنين نوشت:

«اما بعد، عمر جز كسى را كه خلافت بر او روا بود وارد شورا نكرد و يكى شايسته‏تر از ديگرى نبود مگر اينكه همه در او اتفاق كنيم. جز اينكه اگر ما چيزى داشتيم على هم داشت ولى او چيزى داشت كه در ما نبود. و اين كارى بود كه هم آغاز آن را نمى‏پسنديديم وهم پايان آن را و اما طلحه و زبير، اگر در خانه‏هاى خود مى‏نشستند براى آنان بهتر بود خدا ام المؤمنين (عايشه) را در برابر آنچه كرد بيامرزد. سپس شعرهايى را كه معاويه در نامه خود نوشته بود با شعر پاسخ داد.(22)

بدين گونه سعد وقاص ضمن رد نظر معاويه كه عثمان را برتر از ساير اعضاى شش نفرى شوراى عمر قلمداد مى‏كرد، از فضايل على سخن گفت و طلحه وزبير و عايشه را مورد انتقاد قرار داد و اين در حالى بود كه او با اميرالمؤمنين همراهى نداشت و از او جدا شده بود.

معاويه در تعقيب هدف‏هاى تبليغى خود نامه ديگرى هم به محمد بن مسلمه نوشت و ازاينكه او و قومش عثمان را خوار كرده از او انتقاد نمود و درعين حال از او تعريف كرد و به عنوان «فارس الانصار» سوار كار انصار، و ذخيره مهاجران ياد كرد، معاويه مى‏خواست او را كه از على جدا شده بود به سوى خود جلب كند ولى محمد بن مسلمه پاسخ قاطعى به معاويه داد و طى آن نوشت:

«.. و تو اى معاويه به جان خودم سوگند كه جز دنيا چيزى را نمى‏خواهى و جز هواى نفس از چيزى پيروى نمى‏كنى، اگر عثمان را در حال مرگش يارى مى‏كنى تو او را در حالى كه زنده بود خوار كردى...»(23)

علاوه بر نامه پرانى هايى كه قسمتى از آن را آورديم، معاويه از هر فرصتى براى جلب افراد به سوى خود استفاده مى‏كرد و از هر حادثه‏اى استفاده تبليغى مى‏كرد و بر ضد اميرالمؤمنين جنگ روانى و تبليغى به راه انداخته بود.

يكى ديگر از مواردى كه معاويه افراد با نفوذ را بر ضد امام تحريك مى‏كرد جريان ابومسلم خولانى (عبداللّه بن ثوب) بود او كه در اصل از يمن بود، در شام اقامت داشت و از زاهدان و عابدان به شمار مى‏رفت (24)

و او را از طبقه دوم از تابعين شام به شمار مى‏آورند.(25) ابومسلم در آستانه جنگ صفين با گروهى از قاريان شام نزد معاويه آمد و به او گفت: تو چرا با على جنگ مى‏كنى در حالى كه تو از نظر مصاحبت با پيامبر و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او نيستى؟

معاويه گفت: من با على جنگ نمى‏كنم در حالى كه ادعا كنم كه من هم در مصاحبت و هجرت و قرابت و سابقه در اسلام همانند او هستم، ولى به من خبر بدهيد: آيا شما نمى‏دانيد كه عثمان مظلوم كشته شد؟ گفتند: آرى. گفت: على قاتلان او را در اختيار ما بگذارد تا آنها را بكشيم در اين صورت جنگى ميان ما و او وجود ندارد.

آنها فريب سخنان معاويه را خوردند و گفتند: نامه‏اى به على بنويس كه بعضى از ما آن را نزد او ببرد و معاويه نامه‏اى نوشت و همرا ابومسلم خولانى به امام فرستاد،وقتى ابو مسلم در كوفه به خدمت امام رسيد، خطبه‏اى خواند و از جمله گفت: اما بعد، تو توليت كارى را بر عهده گرفته‏اى كه به خدا سوگند دوست نداريم كه آن براى غير تو باشد، مشروط بر اينكه حق را اجرا كنى، عثمان در حالى كه مسلمان بود و خونش حرام بود مظلوم كشته شد، پس قاتلان او را به ما تحويل بده و تو رهبر ما هستى و اگر كسى با تو مخالفت كند دستان ما به كمك تو مى‏شتابد و زبان‏هاى ما به نفع تو شهادت مى‏دهد و تو صاحب عذر و حجت هستى»

امام در پاسخ ابو مسلم گفت: فردا بيا پاسخ نامه‏ات را بگير، او رفت و فرداى آن روز آمد تا پاسخ بگيرد. ديد كه سخنان او به گوش مردم رسيده و پيروان امام اسلحه برداشته‏اند و مسجد را پر كرده‏اند و ندا سر مى‏دهند كه همه ما عثمان را كشته‏ايم.(26) به ابو مسلم اجازه داده شد و نزد امام آمد و امام نامه‏اى را كه در پاسخ معاويه نوشته بود به او داد ابومسلم گفت: گروهى را ديدم كه تو با آنان كارى ندارى امام گفت: چه ديدى؟ گفت: اين خبر به مردم رسيده كه تو مى‏خواهى قاتلان عثمان را به ما تحويل بدهى هياهو مى‏كنند و لباس جنگ پوشيده‏اند و شعار مى‏دهند كه همه آنان قاتلان عثمان هستند. امام فرمود: «به خدا سوگند هيچ لحظه اى نخواسته‏ام كه آنان را تحويل تو بدهم، من زير و روى اين كار را بررسى كردم و ديدم كه شايسته نيست من آنها را به تو و يا غير تو بدهم» ابو مسلم نامه را گرفت و بيرون آمد و با خود گفت: اكنون جنگ روا شده است.(27)

يكى ديگر از مواردى كه معاويه در جنگ روانى بر ضد امام از آن بهره بردارى مى‏كرد آمدن عبيدالله بن عمر به شام بود، او كه فرزند كوچكتر عمر بن خطاب بود پس از كشته شدن پدرش عمر به دست ابولؤلؤ و فرار او، هرمزان و دخترش رابه جاى پدرش كشته بود واميرالمؤمنين همان موقع قصاص او را خواستار شد ولى عثمان او را قصاص نكرد و در محلى دور از مدينه زمينى به او داد و او در آنجا مشغول به كار بود.(28)

عبيد اللّه از ترس اجراى عدالت توسط اميرالمؤمنين به شام گريخت وقتى خبر ورود او به شام به گوش معاويه رسيد با مشورت عمروعاص، خواست از حضور او در شام بر ضد اميرالمؤمنين بهره بردارى كند و او را به حضور طلبيد و از او خواست كه به منبر برود و على را دشنام بگويد و شهادت بدهد كه او قاتل عثمان است؛ ولى عبيداللّه با وجود دشمنى كه با امام داشت حاضر نشد به امام دشنام بدهد ولى قول داد كه درباره نسبت دادن قتل عثمان به او چيزى بگويد اما در مجلسى كه براى سخنرانى او برپا شده بود، در سخنرانى خود چيزى در اين باره نگفت. معاويه به او پيغام داد كه تو يا ترسيده‏اى و يا به ما خيانت كرده‏اى و او به معاويه سفارش داد كه دوست نداشتم بر ضد مردى كه عثمان را نكشته شهادت بدهم. معاويه او را طرد كرد و اهميتى به او نداد. ولى او براى جلب توجه معاويه اشعارى سرود و در آن گواهى داد كه قاتلان عثمان در گرد على قرار گرفته‏اند و عثمان مظلوم و بى گناه كشته شد وقتى اين اشعار به معاويه رسيد، او را گرامى داشت و از نزديكان خود قرار داد.(29)

يكى ديگر از اقدامات معاويه در ايجاد جنگ روانى و تضعيف امام و تقويت خود، رفتار او با قيس بن سعد عامل اميرالمؤمنين در مصر بود، قيس يكى از هوشمندان عرب بود و در جنگ‏هاى زمان پيامبر پرچم انصار را بر عهده داشت(30) اميرالمؤمنين او را والى مصر كرد و او با حسن تدبيرى كه داشت توانست به اوضاع مصر مسلط شود و مردم مصر در اطاعت اميرالمؤمنين بود.

معاويه در يك اقدام مكارانه نامه‏اى به قيس بن سعد نوشت و از او خواست كه به او پيوندند و در خونخواهى عثمان شركت كند، نامه هايى ميان اين دو رد وبدل شد و آخر كار قيس در يك نامه شديد اللحنى به معاويه نوشت:

«ا