ما بعد، مايه شگفتى است كه تو در من طمع كردى و مرا فريب مى‏دهى! آيا مى‏خواهى از اطاعت كسى كه شايسته‏ترين مردم به خلافت و گوياترين آنان به حق و هدايت يافته‏ترين آنان در راه و نزديك‏ترين آنان به رسول خدا، بيرون شوم و به اطاعت تو در آيم؟ اطاعت كسى كه دورترين مردم از خلافت و زورگوترين وگمراه‏ترين آنان و دورترين مردم از پيامبر خدا و پسر گمراهان و طاغوتى از طاغوت‏هاى شيطان است!...»

وقتى معاويه نامه قيس را خواند، از او نااميد شد و ديد كه حيله او در قيس كارگر نشد خواست ميان او و امام را به هم بزند و هم به مردم شام روحيه بدهد از اين رو به مردم شام گفت: به قيس دشنام ندهيد او تابع ماست و مخفيانه به من نامه مى‏نويسد، آنگاه از زبان قيس نامه‏اى جعل كرد كه گويا قيس به ا و نوشته است كه او هم خواهان خون عثمان است و با معاويه همكارى خواهد كرد! و ا ين نامه جعلى را براى مردم شام خواند.

اين خبر به اميرالمؤمنين و ياران او رسيد و آنان به قيس بدگمان شدند و ياران امام به او پيشنهاد كردند كه قيس را عزل كند ولى امام فرمود: من اين خبر را درباره قيس باور نمى‏كنم ولى اصرار اصحاب باعث شد كه امام محمد بن ابى بكر را به مصر فرستاد و جريانات تلخى پيش آمد كه در كتاب‏هاى تاريخى آمده است.(31)

يكى ديگر از اقدامات معاويه در جنگ روانى بر ضد اميرالمؤمنين فرستادن عوامل نفوذى به ميان اصحاب اميرالمؤمنين بود آنها مأموريت داشتند كه هم از تحركات امام گزارش بفرستند و هم در مواقع لازم به جبهه امام ضربه بزنند، نمونه آن جريان شخصى به نام اربد بود كه در آستانه جنگ صفين اتفاق افتاد. به هنگام آمادگى سپاه امام جهت حركت به سوى شام، امام خطبه‏اى خواند و طى آن فرمود:

«به سوى دشمنان خدا و دشمنان سنت‏ها و قرآن و باقى مانده احزاب و قاتلان مهاجرين و انصار حركت كنيد».

در اين هنگام شخصى به نام اربد از قبيله بنى فزار بر خاست و گفت: تو مى‏خواهى ما را به سوى شام حركت دهى تا با برادران دينى خود جنگ كنيم همان گونه كه در بصره با برادران خود جنگ كرديم؟ به خدا سوگند كه چنين نخواهيم كرد. در اين موقع مالك اشتر برخاست و گفت: گوينده اين سخن كيست؟ پس از آن مردم به سوى او هجوم آوردند و او فرار كرد و مردم خشمگين او را دنبال كردند و در محله كناسه با مشت لگد و غلاف شمشير آن قدر زدند تا او مرد و چون اين خبر به امام رسيد ناراحت شد و فرمود: نبايد او را مى‏كشتيد و چون معلوم نشد كه قاتل او كيست امام ديه او را از بيت المال داد(32)

همچنين دو نفر به نام‏هاى عبداللّه عبسى و حنظله تميمى خدمت امام آمدند و از او خواستند كه به سوى معاويه حركت نكند و از جنگ با او بپرهيزد، امام در پاسخ آنها گفت: من سخن كسانى را مى‏شنوم كه نمى‏خواهند معروفى را بشناسند و منكرى را انكار كنند. در اين هنگام معقل رياحى گفت: اين دو نفر به عنوان خيرخواهى به سوى تو نيامده‏اند بلكه قصد فريفتن تو را دارند آنان از دشمنان تو هستند، يكى ديگر از ياران امام گفت ك حنظله با معاويه مكاتبه دارد بگذار او را بازداشت كنيم. غير از عبدالله و حنظله دو نفر ديگر به نام‏هاى عيّاش و قائد نيز كه هر دو از قبيله عبس بودند افشا شدند و معلوم گرديد كه با معاويه سر و سرّى دارند.(33)

پی نوشتها : 

15 - محمد حميد اللّه، الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشده، ص 544.
16 - وقعة صفين، ص 63؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 109؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 89.
17 - وقعة صفين، ص 63؛ ابن ابى الحديد، ج 3ة ص 109.
18 - الامامة و السياسة، ج 1، ص 89.
19 - وقعة صفين، ص 72؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 113؛ الامامة والسياسة، ج 1، ص 89؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 544.
20 - همان منابع.
21 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص 185؛ الاستيعاب (درحاشيه الاصابه)ج 3 ص53؛ اسكافى، المعيار و الموازنه ص24.
22 - وقعة صفين، ص 75؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة ص90؛ ابن اعثم، الفتوح ج 2، ص545.ابن عقيل علوى، النصايح الكافيه ص37؛ تاريخ يعقوبى ج2 ص176.
23 - وقعة صفين، ص 77؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1 ص 90 ؛ ابن اعثم، الفتوح ج 2، ص 547.
24 - ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 12، ص 256؛ مزى، تهذيب الكمال، ج 34، ص 290.
25 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 7، ص 448.
26 - به گفته دينورى تعداد آنها حدود ده هزار نفر بود.
27 - وقعة صفين ص 86؛ ابن ابى الحديد ج 15 ص 75.
28 - وقعة صفين، ص 86؛ ابن ابى الحديد،ج 15، ص 75؛ دينورى، الأخبار الطوال، ص 163.
29 - وقعة صفين، ص 85.
30 - ابن اثير، اسدالغابة، ج 4، ص 215.
31 - تاريخ طبرى،ج 3، ص 64؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 356؛ و بنگريد به تاريخ ابن خلدون ج 4، ص 294.
32 - وقعة صفين، ص 95؛ دينورى، الأخبار الطوال، ص 164؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 57.
33 - وقعة صفين، ص 96؛ ابن ابى الحديد، ج 3، ص 175.حركت سپاه امام به سوى شام

سرپيچى معاويه از بيعت با امام و جنگ‏طلبى او، امير الؤمنين را مجبور كرد كه شرّ او را از سر مسلمانان كوتاه كند و اين كار جز با جنگ امكان نداشت: آخر الداواء الكى. با اينكه امام تصميم قاطعى براى جنگ با معاويه گرفته بود در عين حال در اين باره با ياران خود مشورت كرد و فرمود:

«شما داراى انديشه‏هاى روشن و صاحبان حلم و حق گويان و درست كرداران هستيد، ما اراده كرده‏ايم كه به سوى دشمن شما حركت كنيم، نظر خود را به ما بيان كنيد»(1)

چند تن از ياران امام به نمايندگى از ديگران سخن گفتند، هاشم بن عقبه بن ابى وقاص و عمار ياسر از گروه مهاجران وقيس بن سعد بن عباده و سهل بن حنيف از گروه انصار صحبت كردند و همگى به لزوم دفع فتنه معاويه و شتاب در جنگ تأكيد نمودند و اطاعت بى چون و چراى خود را از امام اعلام كردند سهل بن حنيف نكته‏اى را اضافه كرد و آن اينكه بهتر است امام با مردم كوفه كه اكثريت سپاه او را تشكيل مى‏دهند نيز سخن بگويد، امام پيشنهاد او را پذيرفت و به ميان جمعيت انبوه سپاهيان رفت و با آنان نيز سخن گفت، آنها نيز اطاعت خود را اعلام كردند و تنها يك نفر به نام اربد مخالفت كرد(2) كه عامل نفوذى معاويه بود و پيش از اين، جريان او را نقل كرديم.

در اين هنگام برخى از ياران امام مانند زيد بن حصين و ابوزينب و يزيد بن قيس و زيادبن نصر و عبدالله بن بديل خدمت او مى‏آمدند و ضمن ا علام آمادگى از او مى‏خواستند كه در جنگ شتاب كند(3) برخى از ياران امام نيز مانند حجربن عدى و عمروبن حمق از شدت خشم، به اهل شام لعنت مى‏كردند و از آنان اعلام بى زارى مى‏نمودند، وقتى اين خبر به امام رسيد آنها را خواست و از دشنام دادن منع كرد آنان گفتند: يا اميرالمؤمنين آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: آرى. گفتند: پس چرا ما را از دشنام دادن آنان منع مى‏كنى؟امام فرمود:

«من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد ولى اگر اعمال آنان را بازگو مى‏كرديد و حالشان را يادآور مى‏شديد، درست‏تر در گفتار بود و معذورتر بوديد. شما بايد به جاى اينكه دشنام دهيد، بايد مى‏گفتيد: خدا يا خون ما و آنان را حفظ كن و ميان ما و آنان اصلاح نما و آنان را از گمراهى كه دارند هدايت كن ت