 كسى كه حق را نمى‏شناسد بشناسسد و كسى كه به سوى گمراهى و دشمنى مى‏رود از آن دست بر دارد»(4) آنان گفتند: موعظه تو را مى‏پذيريم و با ادب تو مؤدب مى‏شويم، آنگاه با عبارت‏هاى نغزى به امام اظهار ارادت كردند.(5)

توجه كنيم كه ياران امام به مردم شام لعنت مى‏كردند و اين درست نبود چون بسيارى از آنان فريب خورده بودند و امام از لعن به آنان منع كرد ولى لعنت كردن به كسانى كه حق را مى‏شناختند و در برابر آن مى‏ايستادند، كار ناروايى نبود و خود امام در قنوت نماز به افرادى مانند معاويه و عمروعاص به نام لعنت مى‏كرد.(6)

امام در آستانه حركت به سوى شام نامه هايى براى برخى از عاملان خود در شهرهاى‏مختلف نوشت و از آنها خواست كه اضافه در آمدها را به سوى امام بفرستند و اين كار براى تأمين هزينه جنگ بود او همچنين براى آخرين بار نامه هايى به معاويه و عمروعاص نوشت و آنان را به راه حق خواند ولى آنان پاسخ منفى دادند.(7)

امام سپاه خود را فرا خواند و در ميان آنان به منبر رفت و خطبه‏اى خواند واز جمله فرمود:

«... معاويه و سپاه او همان «فئه باغيه = گروه ستمگر» و گروه طغيانگر هستند، شيطان آنها را فرمان مى‏دهد و با امروز وفردا كردن‏هاى خود آنان را نيروى مى‏دهد و آنان را مغرور مى‏سازد. آن چنان كه خدا شما را از شيطان بر حذر داشته از او بر حذر باشيد و پاداش و كرامتى را كه براى شماست طلب كنيد... شما را به شدّت در كار و جهاد در راه خدا و اينكه غيبت مسلمانى را نكنيد فرمان مى‏دهم، منتظر كمك زودرس خداوند باشيد»(8)

پس از پايان خطبه امام، فرزند او حسن مجتبى به پا خاست و خطبه‏اى خواند و از جمله فرمود:

«... در جنگ با دشمنِ خود معاويه وسپاه او گردهم آييد كه وقت آن فرا رسيده است و همديگر را خوار نكنيد كه اين كار رگ‏هاى قلب‏ها را پاره مى‏كند و همانا روى آوردن به نيزه‏ها شرافت وبزرگى مى‏آورد چون هيچ قومى عزّت و قوّت نشان نداده‏اند مگر اينكه خداوند گرفتارى را از آنان برداشته و شدايد و ناراحتى‏هاى ذلت آور را از آنان دور نموده و آنان را به سوى دين هدايت كرده است.(9)

در اين هنگام حسين بن على نيز به دنبال سخنرانى برادرش به پا خاست و خطبه‏اى ايراد كرد واز جمله فرمود:

«... آگاه باشيد كه جنگ چيزى است كه شرّ آن شتابان است و طعم آن ناراحت كننده و آن جرعه هايى است كه دريافت مى‏شود هر كس آماگى آن را داشته باشد و ساز و برگ آن را تهيه كرده باشد و خستگى آن او را ناراحت نكند، او اهل جنگ است، و هر كس پيش از رسيدن زمان آن و بررسى تلاش و امكانات خود، در آن شتاب كند، چنين شخصى كارى كرده كه به قومش سودى ندهد و خود را هلاك سازد، از خداوند مى‏خواهيم كه با كمك خود شما را در الفت و اتحاد پشتيبانى كند»(10)

پس از اين سخنرانى‏ها سپاه امام آماده حركت شد، در اين هنگام دو گروه از قاريان كه از اصحاب عبدالله بن مسعود بودند از جمله عبيده سلمانى و ربيع بن خثيم نزد امام آمدند و با اعتراف به فضيلت اميرالمؤمنين، در حقانيت او در اين جنگ تشكيك كردند و گفتند: يا اميرالمؤمنين به ناچار بايد كسانى از مسلمانان در مرزها باشند، ما را به بعضى از مرزها بفرست تا با دشمنان اسلام بجنگيم و امام موافقت كرد و ربيع بن خيثم را به مرز رى فرستاد همچنين مردان قبليه باهله را كه از شركت در اين جنگ دل خوشى نداشتند، خواند و به آنان فرمود شما هم عطاياى خود را بگيريد و به مرز ديلم برويد.(11)

امام با اين كار سپاه خود را از وجود كسانى كه باعث تضعيف روحيه آنان مى‏شد تصفيه كرد والبته اين افراد با كسانى مانند جرير بن عبداللّه بجلى و ثويربن عامر كه علاوه بر كناره‏گيرى از امام به معاويه نامه نوشتند و خواستار پيوستن به او شدند، فرق داشتند و همان گونه كه پيش از اين گفتيم، امام خانه جرير و ثوير را سوزاند تا كسى در فكر خيانت نباشد.

امام سپاه خود را در محلى به نام «نخيله»(12) سامان دهى كرد و بر هر قبيله‏اى فرماندهى تعيين نمود و دوازده هزار نفر را به فرماندهى زيادبن نضر و شريح‏بن هانى به عنوان طلايه داران و ديده بانان به سوى شام فرستاد(13) و در بخشنامه‏اى خطاب به فرماندهان سپاه خود تأكيد كرد كه سر راه خود، به مردم حتى به اهل ذمه تعرض نكنند و از ظلم بپرهيزند و مواظب رفتار نابخردان باشند و كارى نكنند كه خدا به آن راضى نيست.(14) امام در روز چهارشنبه پنجم شوال سال سى و ششم هجرى، پس از ايراد خطبه‏اى همراه سپاه خود به سوى شام حركت كرد و هنگامى كه پا در ركاب گذاشت، نام خدا را بر زبان جارى كرد چون روى مركب نشست اين آيه را تلاوت فرمود: سبحان الذى سخرلنا هذا و ما كنّاله مقرنين و انا الى ربّنا منقلبون(15) منزه است خدايى كه اين مركب را براى ما رام كرد و ما توان آن را نداشتيم و همانا به سوى پروردگارمان بازگشت مى‏كنيم. سپس گفت: «خدايا از رنج سفر و سختى راه و حيرت پس از تعيين و بدحالى خانواده و مال و فرزند به تو پناه مى‏برم...»(16)

سپاه امام از نخيله حركت كرد و تا رسيدن به صفين از شهرها و آباديهاى مختلفى عبور كرد كه مهم‏ترين آنها عبارت بودند از:

دير ابوموسى. در اين منزل كه در دو فرسخى كوفه بود، وقت نماز عصر رسيد و امام نماز عصر را به صورت قصر خواند و پس از خواندن نماز، خدا را به بزرگى ياد كرد و از او راضى شدن به قضاى او و عمل به طاعت او و بازگشت به سوى او را خواستار شد.(17)

شاطى‏ء نرس. در اين محل براى نماز مغرب پياده شدند و امام پس از خواندن نماز خدا را حمد و ثنا گفت. تا رسيدن نماز صبح در اين مكان اقامت كردند پس از خواندن نماز صبح آنجا را ترك گفتند.(18)

قبّة قبّين. در اين محل درختان خرماى بسيارى بود، امام با ديدن آنها اين آيه را تلاوت كرد: و النخل باسقات لها طلع نضيد(19) = و نخلهايى بلند كه داراى خوشه‏هاى روى هم پيچيده است.

آنگاه با مركب خود از نهر عبور كرد و در معبدى كه مربوط به يهود بود قدرى استراحت نمود.(20)

بابل. در اين محل امام فرمود: بابل سرزمينى اسست كه زلزله آنجا را كوبيده اسست (بلاى الهى بر مردم آنجا نازل شده) مركب خود را حركت بدهيد تا بلكه نماز عصر را بيرون از آنجا بخوانيم چون از پل «صراة» عبور كردند، نماز خود را خواندند.(21)

عبدخير مى‏گويد: همراه على(ع) بودم كه از سرزمين بابل گذشتيم و در يك محل خوش آب و هوايى براى اداى نماز عصر پياده شديم و نزديك بود كه آفتاب غروب كند، على(ع) دعا كرد و آفتاب به اندازه خواندن نماز عصر برگشت و ما نماز عصر را خوانديم سپسس آفتاب غروب كرد.(22)

دير كعب. منزلى بود در نزديكى‏هاى «ساباط» كه سپاه امام از آنجا عبور نمود.

ساباط. سپاه امام شب را در اين محل استراحت كرد و روستائيان براى سپاه غذا و آذوقه آوردند، امام فرمود: اين كار را نكنيد كه ما بر شما چنين حقى نداريم.(23)

در اين محل امام رياست دو قبيله كنده و ربيع را كه با اشعث بن قيس بود، از او گرفت و به حسّان بن مخدوج داد و او و دوستانش ناراحت شدند، اين خبر به گوش معاويه رسيد او از اين جريان بهره‏بردارى كرد و دستور داد شاعر