 خواهم كرد هر چند كه هزار بار بميرم و به ميدان مبارزه امام آمد، امام نيزه‏اى به سوى او حواله كرد و او افتاد و چون خود را در آستانه مرگ ديد عورت خود را باز كرد و امام از روى حيا روى خود را از او گردانيد و او را رها كرد؛ چون عمروعاص نزد معاويه برگشت، جريان را به او گفت و معاويه گفت: قدر عورت خود را بدان!(36)

همين حيله را بسربن ارطاة نيز در برابر امام به كار برد و چون با امام روبرو شد و امام به او حمله كرد او عورت خود را آشكار نمود و امام از روى حيا از او فاصله گرفت.(37)

امام همچنان در وسط معركه بود و ضمن جنگ، بر كار افراد خود نظارت داشت، او عباس بن ربيعه را ديد كه با عراربن ادهم شامى درگير شده‏است، عباس آن مرد شامى را كشت و تكبيرگفت، امام به سوى او توجه نمود و به او تذكر داد كه چرا محلى را كه براى او تعيين شده ترك كرده است، او گفت: اين مرد شامى مرابه مبارزه طلبيد و من نمى‏توانستم پاسخ ندهم. دراين ميان خبر كشته شدن عرار به دست ربيعه به معاويه رسيد، معاويه براش كشتن ربيعه جايزه تعيين كرد و دو نفر از شاميان به ميدان آمدند و عباس بن ربيعه را به مبارزه دعوت كردند. او گفت: من بايد از مولاى خود اجازه بگيرم و نزد اميرالمؤمنين آمد، امام به او گفت سلاح و مركب خود را بامن عوض كن، امام سوار مركب او شد و به طرف دو مرد شامى آمد آن دو خيال كردند كه او عباس بن ربيعه است و آماده نبرد شدند و امام هر دو نفر آنها را به هلاكت رسانيد و به سوى عباس برگشت وگفت سلاخ خود را بگير و سلاح مرا بده.(38)

معاويه غلامى به نام حريث داشت كه بسيار شجاع بود او گاهى لباس معاويه را مى‏پوشيد و به ميدان مى‏رفت و افراد ناآگاه گمان مى‏كردند كه او معاويه است. معاويه به او گفته بود كه با هركس كه مى‏خواهد روبرو شود ولى با خود على روبرو نشود. اما عمروعاص او را تحريك كرد و او امام را به مبارزه طلبيد و امام در همان آغاز ضربتى مهلك بر او زد و او هلاك شد، كشته شدن او معاويه را بسيار متأثر كرد. او عمرو را نكوهش مى‏كرد كه چرا حريث را فريب داده است.(39)

زيدبن وهب مى‏گويد: امام در ميدان صفين گرماگرم جنگ بود كه غلام او به نام كيسان با غلام ابوسفيان به نام احمر درگير شدند و كيسان كشته شد، غلام ابوسفيان مغرورانه به سوى امام حمله كرد ولى امام به او مهلت نداد ودست در گريبان زره او افكند و او را بلند كرد و به زمين كوبيد، در اين هنگام فرزندان امام، حسين و محمد حنفيه با شمشيرهاى خود به ا و حمله كردند و او را كشتند، امام به فرزند ديگرش حسن گفت: چرا در كشتن شركت نكردى؟ او پاسخ داد: آن دو برادرم كفايت مى‏كردند. در اين هنگام حسن مجتبى به امام گفت: اندكى توقف كن تا ياران فداركار تو از افراد قبيله ربيعه برسند، امام فرمود: براى پدر تو روز معينى است كه از آن تجاوز نمى‏كند، سعى كردن آن را به تأخير نمى‏اندازد و رفتن آن را به جلو نمى‏اندازد، به خدا سوگند كه پدر تو باكى ندارد كه خود به سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغ او آيد.(40)

جنگ با شدت تمام ادامه داشت و هر چند كه هر دو طرف تلفاتى داده بودند ولى جنگ به سود امام پيش مى‏رفت و آثار شكست در سپاه شام آشكار شده بود به خصوص حملات شجاعانه برخى از ياران امام و در رأس آنها مالك اشتر نخعى عرصه را بر معاويه و سپاه شام تنگ كرده بود.

امير المؤمنين در گرماگرم جنگ، مالك اشتر را ديد كه گريه مى‏كند، به او گفت: خدا چشمانت را نگرياند براى چه گريه مى‏كنى؟ مالك گفت: يا اميرالمؤمنين گريه‏ام براى اين است كه مى‏بينيم كسانى در برابر تو كشته مى‏شوند ولى شهادت نصيب من نمى‏شود تا به فيض برسم. امام فرمود: به تو مژده خير مى‏دهم.(41)

پى‏نوشتها:‌

1 - ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 514؛ لسترنج، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 110.
2 - جمعى از شرق شناسان، دائرة المعارف الاسلامية، ج 14، ص 243. در اين كتاب گفته شده «واژه صفين يك واژه سريانى است» به نظر مى‏رسد كه اين احتمال درست باشد، چون اين منطقه مربوط به شام بود و آبادى‏هاى شام نام‏هاى عربى نداشتند و صفين هم مانند: فلسطين و قنسرين و مپافارقين يك كلمه مفرد است و نون آخر آن جوهر كلمه است وطبق قواعد عربى، اين كلمه به خاطر علميت و عجميت غير منصرف است و اعراب آن روى حرف نون ظاهر مى‏شود و اينكه در بعضى از كتب لغت از شخصى به نام ابووائل نقل شده كه گفته است: شهدت صفين و بئست الصفين (زبيدى، تاج العروس، ج9 ، ص 361) از باب تعريب ادعايى است. البته بعضى‏ها به استناد همين سخن احتمال داده‏اند كه نون آن زائده و اعراب آن با واو و يا باشد وابن منظور در اعراب آن دو احتمال داده است: يكى اعراب جمع مذكر سالم و ديگرى اعراب مفرد به اين صورت كه گفته شود: هذه صفين ورأيت صفين و مررت بصفين (ابن منظور، لسان العرب ج 7، ص 370).
3 - وقعة صفين، ص 175؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 74،؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص267.
4 - وقعة صفين، ص 162 ؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 76 ؛ الاخبار الطوال، ص 168؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 267.
5 - وقعة صفين، ص 164.
6 - نهج البلاغة، خطبه 51.
7 - وقعة صفين، ص 167.
8 - بلاذرى، انساب الاشراف ص 299؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 76؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 177؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة ج 1، ص 94؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 377.
9 - ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب ج1 ص45.
10 - وقعة صفين، ص 188.
11 - همان، ص 190.
12 - همان، ص 203.
13 - وقعة صفين، ص 205؛ ابن ابى الحديد، ج 4، ص 26.
14 - وقعة صفين، ص 157، در اين باره بنگريد: ابن كثير، البداية و النهاية ج 7، ص 285؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 375؛ ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 414.
15 - رجوع شود به: البداية و النهاية ج 7، صص 285، مروج الذهب ،ج 2، ص 375، معجم البلدان ج 3، ص 414؛ ذهبى، العبر في خبر من غبر ج1 ص29؛ ابن عماد، شذرات الذهب ج1 ص451.
16 - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 177 نيز بنگريد به: البداية و النهاية ج 7، ص 265.ابن عقيل علوى تعداد بدرى‏ها را نود نفر ذكر كرده‏است: النصايح الكافيه ص36.
17 - كلينى، الكافى، ج 5، ص 38؛ شيخ مفيد ،الإرشاد ج 1، ص 265؛ نصربن مزاحم، وقعة صفين، ص 204؛ بحار الانوار ج 32، ص 566، چاپ وزارت ارشاد؛ البته در متن خطبه تفاوت‏هاى اندكى در اين منابع وجود دارد و ما متن الارشاد، را بگزيديم.
18 - كلينى، الكافي، ج 5، ص 39؛ الارشاد، ج 1، ص 266؛ وقعة صفين، ص 235؛ بحارالانوار ج 32، ص 563.
19 - ابن اعثم، الفتوح ج 3، ص 172؛ ابن شهر آشوب المناقب، ج ص .
20 - وقعة صفين، ص 363، دينورى؛ الاخبار الطوال، ص 184
21 - «هرير» در لغت به معناى زوزه سگ است و چون در آن روز و شب سپاه معاويه شكست سختى خوردند زياد ضجه وفرياد مى‏كشيدند و لذا به آن هرير گفته شد.
22 - تاريخ طبرى، ج 3، ص 95؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 178.
23 - مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 389؛ الفتوح، ج 3، ص 178.
24 - اين حديث يك حديث «مستفيض» است و در بسيارى از منابع حديثى و تاريخى نقل شده است از جمله: صحيح مسلم، ج 4، ص 235؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 314؛ حاكم نيشابورى، المستدرك ج 3، ص 435؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 251؛ اربلى كشف الغمه ، ج 1، ص 258 و منابع ديگر. (رج