وع شود به علامه امينى، الغدير ج»، ص 21 و 22.
25 - انساب الاشراف،ص 310؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج2 359.
26 - المستدرك، ج 3، ص 433؛ ابن حنبل، المسند، ج 6، ص 48.
27 - انساب الاشراف، ص 314.
28 - ابن ابى الحديد، ج 20، ص 334؛ ابن عماد، شذرات الذهب ج1 ص45.
29 - حاكم، المستدرك ج 3، ص 402؛ شيخ مفيد، الارشاد ج 1، ص 316 أ البته در نقل شيخ مفيد به جاى عدد صد عدد هزار آمده است؛ سيد رضى خصائص الائمه ص 53.
30 - ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج9، ص 452. شهادت اويس در جنگ صفين در كتاب‏هاى ديگر نيز نقل شده از جمله: ابن حجر،لسان الميزان ج 1، ص 474؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ص 320؛ هيثمى، مجمع الزوائد ج 10، ص 22؛ ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 544؛ اربلى، كشف الغمه ج 1، صص 261.
31 - اين اثير، اسد الغابة، ج 4، ص 127؛ خوارزمى، المناقب، ص 191.
32 - مروج الذهب، ج 2، ص 383، وقعة صفين، ص 356.
33 - وقعة صفين، ص 245؛ الاخبار الطوال، ص 175.
34 - ابن ابى الحديد، ج 5، ص 190؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ج 3، ص 180؛ علامه مجلسى بحار الانوار، ج 32، ص 447.
35 - وقعة صفين، ص 316؛ دنيورى، الاخبار الطوال، ص 176؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 383؛ تاريخ ابن خلدون ج2 ص1774.
36 - وقعة صفين، ص 407؛ ابن ابى الحديد، ج 8، ص 60؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 95؛ الاخبار الطوال، ص 177؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج2 ص361.
37 - وقعة صفين، ص 458؛ ابن ابى الحديد ج 8، ص 95.
38 - ابن قتيبه، عيون الاخبار، ج 1، ص 180؛ ابن ابى الحديد، ج 5، ص 319؛ بحار الانوار، ج 32، ص 591؛ ابن شهر آشوب، المناقب ج2 359.
39 - وقعة صفين، ص 273؛ الاخبار الطوال ص 176.
40 - وقعة صفين، ص 250؛ تاريخ طبرى ج 3، ص 86؛ ابن اثير الكامل في التاريخ ج 2،ص 374.
41 - ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 177.
ارزش بصيرت 
ذَهابُ الْبَصَرِ خَيْرٌ مِنَ عَمْىِ الْبَصيرَةِ.(203)
كور چشمى به كه كوردلى .
حقيقت بصيرت 
اِنَّمـَا الْبـَصـيـرُ مـَنْ سـَمـِعَ فـَتـَفـَكَّرَ وَ نـَظـَرَ فـَاءَبـْصـَرَ وَانْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً واضِحاً.(204)
انـسـان بـا بـصـيـرت كـسى است كه بشنود و خوب بينديشد و بنگرد و ببيند و از تجارب دنيا بهره گيرد، سپس در راه روشن حركت كند.
دشمن بصيرت 
دَوامُ الْغَفْلَةِ يُعْمِى الْبَصيرَةَ(205)
غفلت پيوسته ، بصيرت را كور گرداند.
وظيفه بصير 
لَوْ رَاءَى الْعَبْدُ الاَْجَلَ وَ مَصِيرَهُ، لاََبْغَضَ الاَْمَلَ وَ غُرُورَهُ.(206)
اگر انسان سرامد زندگى و عاقبت كارش را بنگرد آرزوها و غرورش را دشمن مى شمارد.در اين حال معاويه كه خود را شكست خورده مى‏ديد با مشورت عمروعاص نامه‏اى به امام نوشت وطى آن از شدت جنگ و رسيدن آن به مرحله دشوار سخن گفت سپس از امام خواسست كه شام را در اختيار او قرار بدهد و جنگ خاتمه يابد.(1) اما در پاسخ نوشت:

«اينكه شام را از من طلب كرده‏اى، من آنچه را كه ديروز به تو نداده‏ام امروز نيز نمى‏دهم، و اما اين سخن تو كه جنگ عرب را خورده و جز نيم نفسى بر آنان باقى نمانده، آگاه باش آن كس كه در راه حق از پا درآيد به بهشت مى‏رود و آن كس كه در راه باطل كشته شود به آتش مى‏رود...»(2)

معاويه كه از امام ناميد شد خواست از طريق ابن عباس به هدف خود برسد ولذا به عمروعاص گفت: نامه‏اى به ابن عباس بنويسد و عواقب جنگ را به او گوشزد كند، عمروعاص نامه‏اى به ابن عباس نوشت و از مصيبت‏هاى جنگ كه به هر دو طرف وارد شده سخن گفت و دعوت به صلح كرد. ابن عباس در پاسخ او نوشت:

«در ميان عرب كسى را بى حياتر از تو نديدم، معاويه تو را به پيروى از هوا وادار كرده و دين دخود را در برابر بهاى اندكى فروختى... تو با اين سخنان مكارانه جز شكستن هيبت اهل عراق هدف ديگرى ندارى و اگر به راستى سخن تو براى خداست، حكومت مصر را رهاكن و به خانه‏ات برگرد...»(3)

فريب‏هاى معاويه و عمر وعاص براى متوقف كردن جنگ سودى نداد و جنگ همچنان ادامه داشت و دو طرف با چنگ و دندان و نيزه وشمشير درگير بودند و مالك اشتر با افراد تحت فرماندهى خود پيش مى‏رفت و مى‏گفت: حمله كنيد، عمو و دايى من فداى شما باد حمله‏اى كه خدا را با آن خوشنود سازيد و دين را عزت بدهيد، وقتى من حمله كردم شما حمله كنيد. آنها پيش رفتند تا به مركز فرماندهى سپاه شام رسيدند وامام نيروهاى تازه نفسى به كمك مالك فرستاد و جنگ بسيار سختى درگرفت.(4)

امام در ليلة الهرير نيمه‏هاى شب به سپاهيان خود گفت: اى مردم مى‏بينيد كه كار دشمن به كجا رسيده و از آنها جز نفس آخر باقى نمانده است.. فردا صبح به آنان حمله مى‏كنيم و داورى آنان را به خدا مى‏بريم.

سخنان امام به معاويه رسيد او عمروعاص را خواند و گفت: على مى‏خواهد فردا كار را يكسره كند، نظر تو چيست؟ عمروعاص گفت: افراد تو نمى‏توانند در برابر افراد او مقاومت كنند و تو هم مانند او نيستى و اهل عراق مى‏ترسند از ا ينكه تو بر آنان پيروزى شوى ولى اهل شام نمى‏ترسند كه على بر آنان پيروز شود. چاره اين است كه كارى بكنى كه ميان آنان اختلاف بيندازى، آنان را به سوى كتاب خدا بخوان و آن را ميان خود و آنها حَكَم قرار بده. من اين تدبير را براى روز مباداى تو نگه داشته بودم، معاويه او را تصديق كرد.(5)

معاويه دستور داد سپاه شام قرآن‏ها را بر سر نيزها زدند و مصحف بزرگ دمشق را بر سر چند نيزه بستند و ده نفر آن را حمل مى‏كرد و ندا مى‏دادند كه اى مردم عراق ميان ما و شما قرآن حاكم باشد. همچنين ندا مى‏دادند كه اى مردم عرب درباره زنان و دخترانتان خدا را در نظر بگيريد اگر همگى كشته شويد چه كسى فردا در برابر روم و ترك و فارس خواهد ايستاد، خدا را درباره دينتان در نظر بگيريد. وقتى امير المؤمنين سخن آنها را شنيد گفت: خدايا تو مى‏دانى كه آنان قرآن را نمى‏خواهند، پس ميان ما و آنان داورى كن.(6)

نقشه معاويه و عمروعاص در ميان سپاه امام كه در چند قدمى پيروزى نهايى بودند، ايجاد تزلزل و شكاف كرد افرادى چون مالك اشتر و عدى بن حاتم و عمروبن حمق كه از بصيرت بالاى برخوردار بودند، خواستار ادامه جنگ شدند ولى گروه‏هايى از سپاه امام فريب آنان را خوردند و اشعث بن قيس به امام گفت: دعوت اين قوم را به كتاب خدا اجابت كن، تو به آن شاسته‏ترى، مردم از جنگ خسته شده‏اند.(7)

وقتى امام اين دو دستگى را در سپاه خود ديد در برابر كسانى كه خواستار پذيرفتن سخن اهل شام بودند فرمود:

«... اى بندگان خدا! من به اجابت كتاب خدا شاسته‏ترم ولى معاويه و عمروعاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمة و ابن ابى سرح اهل دين و قرآن نيستند، من آنان را بيش از شما مى‏شناسم در كودكى و بزرگى با آنان بوده‏ام، آنان بدترين كودكان وبدترين مردان بودند، اين سخن حقى است كه از آن باطل اراده شده است به خدا سوگند كه آنها قرآن را بالا نبرده‏اند كه آن را بشناسند و به آن عمل كنند بلكه اين يك حيله و نيرنگ است، بازوها و سرهاى خود را يك ساعت به من عاريه بدهيد كه حق به جايگاه خود رسيده و چيزى نمانده كه ريشه ستمگران بريده شود»(8)

در اين حال حدود بيست هزار نفر شمشير به دست كه پيشانى هايشان از كثرت سجده پينه بسته بود و مسعربن فدكى وزيدبن حصين