 و گروهى از قاريان كه بعدها خوارج شدند، پيش آمدند و امام را به اسم، و نه به عنوان اميرالمؤمنين صدا زدند و گفتند: يا على اين قوم را اجابت كن و گرنه تو را به آنان تحويل مى‏دهيم و يا چون عثمان مى‏كشيم.(9)

اشعث بن قيس پيش از همه پافشارى مى‏كرد و چون او يمنى بود قاريان يمن هم طرف او را گرفته بودند، اشعث عامل عثمان در آذربايجان بود پس از قتل عثمان على(ع) به او نامه نوشت و از او خواست كه اموال موجود را باز پس دهد. وقتى نامه امام به دست او رسيد سخت وحشت كرد و به دوستان خود گفت: مى‏خواهم اموال آذربايجان را بردارم و به معاويه ملحق شود. قوم او گفتند: مرگ از اين كار بهتر است، اشعث شرمنده شد و از پيوستن به معاويه ترسيد وبه ناچار به سوى على(ع) آمد(10) و به گفته يعقوبى، اشعث ارتباط مخفيانه‏اى با معاويه داشت و معاويه پيش از جريان قرآن به نيزه كردن، اشعث را به خود جلب كرده بود(11) و او يك شب پيش از قرآن به نيزه كردن كه به ليلة الهرير معروف است در ميان سپاه امام سخنرانى كرده بود و آنان را از ادامه جنگ بر حذر داشته بود.(12)

به هر حال امام در برابر فشار اين افرد ايستادگى كرد و فرمود:

«واى بر شما من نخستين كسى هستم كه به سوى كتاب خدا دعوت مى‏كنم و آن را اجابت مى‏كنم و براى من روا نيست و دين من اجازه نمى‏دهد كه مرا به سوى كتاب خدا بخوانند و من نپذيرم، من با آنان جنگ مى‏كنم تا به حكم قرآن عمل كنند و آنان خدا را معصيت كرده‏اند و پيمان اورا شكسته‏اند و كتاب او را ترك كرده‏اند و من شما را آگاه مى‏كنم كه آنان شما را فريب داده‏اند و آنان خواستار عمل به قرآن نيستد»(13)

به روايت طبرى امام گفت: اگراز من اطاعت مى‏كنيد با آنان بجنگيد و اگر نافرمانى مى‏كنيد آنچه را كه مى‏خواهيد بكنيد، آنان گفتند: به مالك اشتر پيغام بده كه برگردد.(14)

در آن هنگام مالك اشتر به شدت مشغول نبرد بود و به خيمه معاويه نزديك شده بود و در چند قدمى پيروزى قرار داشت. شورشيانِ سپاه امام با اصرار و تهديد از امام خواستند كه مالك را بازگرداند، امام به ناچار يزيدبن هانى را نزد مالك فرستاد و به او پيغام داد كه برگردد ولى مالك به يزيد گفت: اين لحظه لحظه‏اى نيست كه من دست از جنگ بردارم، من اكنون اميد پيروزى دارم به امام بگو عجله نكند. يزيد برگشت و سخن مالك را به امام رسانيد. شورشيان گفتند: حتما تو خودت دستور مقاومت داده‏اى. امام فرمود: ديديد كه من به قاصد مطلب پنهانى نگفتم. آنها گفتند: بگو برگردد و گرنه تو را عزل مى‏كنيم. امام به يزيد گفت: برو به مالك بگو كه فتنه‏اى برپا شده برگرد، يزيد نزد مالك رفت و جريان را گفت. مالك گفت: به خدا سوگند كه من اين وضع را پيش بينى مى‏كردم. اين توطئه عمروعاص است. آيا شايسته است كه من در چنين موقعيتى كه دارم برگردم. يزيد گفت: آيا دوست دارى كه تو اينجا پيروز شوى ولى اميرالمؤمنين را دستگير و به معاويه تسليم كنند؟ مالك با شنيدن اين سخن دست از جنگ برداشت و به سوى شورشيان آمد.(15)

مالك فرياد زد: اى گروه خوارى و سستى! آيا اكنون كه در آستانه پيروزى هستيد فريب آنها را مى‏خوريد. اندكى به من مهلت دهيد تا كار را يكسره كنم. آنها گفتند: ما در خطاى تو شركت نمى‏كنيم. مالك گفت: اكنون كه بهترين‏هاى شما كشته شده و پست‏ترين‏هاى شما باقى مانده است؟ شما چه زمانى بر حق بوديد آيا آن زمان كه با شاميان مى‏جنگيديد يا اكنون كه از جنگ دست كشيده‏ايد؟ اگر چنين باشد، بايد كشته شدگان شما در آتش باشند. آنها گفتم: اى مالك اين سخنان را رها كن، براى خدا جنگ كرديم و براى خدا دست از جنگ كشيديم. مالك گفت: به خدا سوگند كه فريب خورده‏ايد. او ادامه داد:

اى صاحبان پيشانى هاى پينه بسته، ما گمان مى‏كرديم كه نماز شما براى زهد در دنيا و شوق به ملاقات پروردگار است ولى اكنون شما را نمى‏بينيم جز اينكه از مرگ به سوى دنيا فرار مى‏كنيد.

مالك و شورشيان همديگر را دشنام مى‏دادند و با تازيانه به صورت مركب‏هاى همديگر مى‏زدند، در اين هنگام امام فرياد زد: دست برداريد. آنها در ميان صفوف سپاه فرياد زدند كه اميرالمؤمنين به حكم قرآن رضايت داده و امام ساكت بود و سر خود را به زيرانداخته بود.(16)

بدينگونه حيله معاويه و عمروعاص كار خود را كرد و آنان را از شكست قطعى نجات داد معاويه بعد گفته بود به خدا قسم هنگامى مالك از من دست برداشت كه من مى‏خواستم از او بخواهم كه براى من از على امان بگيرد و آن روز قصد فرار داشتم(17).

به نظر مى‏رسد كه خيانت افرادى مانند اشعث بن قيس يمنى كه با معاويه روابط پنهانى داشت(18) و يمنى‏هاى سپاه امام از او حرف مى‏شنيدند از يك سو و طولانى شدن جنگ و خستگى ناشى از آن از سوى ديگر باعث پيدايش اين وضعيت نامطلوب شد و اكثريت قابل ملاحظه‏اى از سپاه امام در دام اين فريب گرفتار شدند.

در همين زمان نامه‏اى از سوى معاويه به دست امام رسيد كه طى آن از امام خواسته بود كه به جنگ پايان دهد و به حكم قرآن رضايت دهد. امام در پاسخ او نامه‏اى نوشت و طى آن او را از عذاب جهنم ترسانيد در پايان نوشت:

«... تو مرا به حكم قرآن دعوت كردى و من مى‏دانم كه تو اهل قرآن نيستى و حكم او را نمى‏خواهى و خداوند ياور است و ما حكم قرآن را اجابت مى‏كنيم و تو را اجابت نمى‏كنم و هر كس به حكم (قرآن) راضى نباشد به شدت گمراه شده است»(19)

در اين هنگام اشعث بن قيس نزد امام آمد و گفت: من مردم را نمى‏بينم جز آنكه راضى شده‏اند و ازاينكه دعوت اين قوم در مورد داورى قرآن پذيرفته شده خوشحالند، اگر بخواهى من نزد معاويه مى‏روم و از او مى‏پرسم كه چه مى‏خواهد. امام فرمود: اگر خواستى برو. او نزد معاويه آمد و از او پرسيد: اى معاويه براى چه قرآن‏ها را بالا برديد؟ گفت: براى اينكه ما و شما به حكم قرآن برگرديم. شما مردى از خودتان و ما نيز مردى از خودمان را انتخاب كنيم واز آنها بخواهيم كه از حكم قرآن بيرون نروند آنگاه هر چه گفتند همه ما و شما آن را قبول كنيم. اشعث گفت: اين سخن حق است و به سوى امام برگشت و جريان را گفت.

امام قاريان اهل عراق را برانگيخت و معاويه قاريان اهل شام را، اين دو گروه با هم گرد آمدند و پس از گفتگوهايى، اهل شام عمروعاص را به عنوان حَكَم و داور و اشعث و قاريان سپاه امام، ابو موسى اشعرى را كه اهل يمن بود به عنوان داور برگزيدند.(20)

امام كه به پذيرفتن حَكَم مجبور شده بود، مى‏خواست مالك اشتر يا عبداللّه بن عباس را به عنوان حكم از جانب خود انتخاب كند(21) ولى اينجا نيز دشمنان آن حضرت كه در سپاه او جاى گرفته بودند دشمنى خود را آشكار ساختند و اميرالمؤمنين رامجبور كردند كه ابوموسى اشعرى را انتخاب كند.

ابوموسى اشعرى كه مردى احمق و بى عرضه بود از جمله قاريان قرآن به حساب مى‏آمد و گفته شده اسست كه او صداى خوبى داشت و به مردم قرآن تعليم مى‏داد(22) و صداى قرآن او از سنج و بربط و نى زيباتر بود(23) و به همين جهت در ميان قرّاء (كه طبقه خاصى در جامعه اسلامى بودند و در سپاه على(ع) جمعيت قابل اعتنا