ى را تشكيل مى‏دادند) به زهد و تقوا معروفيت داشت و وجيه الملّه بود.

ابو موسى دشمن على(ع) بود، به طورى كه در جنگ جمل مردم را از جهاد در ركاب آن حضرت باز مى‏داشت(24) و در جنگ صفين نيز از على(ع) گريخته و در موضعى از شام مقيم شده بود. به همين جهت، هنگامى كه او را به عنوان نماينده و حكم از سوى اميرالمؤمنين پيشنهاد كردند، آن‏حضرت فرمود كه او مورد رضايت من نيست؛ او از من جدا شده و مردم را بر ضدّ من شورانيده و سپس فرار كرده است.(25)

به هر حال، منافقان از اصحاب على(ع) كه مى‏خواستند ضربه ديگرى را بر او وارد سازند، قرّاء ساده لوح را تحريك كردند و آنها همگى از آن حضرت خواستند كه ابو موسى را به عنوان داور و حكم انتخاب كند و بدين گونه دست و بال على(ع) را بستند و او را به اين امر مجبور كردند. به قول ابن عبدربه: «كسانى كه عداوت اميرالمؤمنين على(ع) را در دل خود پنهان كرده بودند براى خود ظاهرى از تقوا ساختند و خود را به عنوان اصحاب رسول خدا را قلمداد كردند تا در مواقع سرنوشت ساز على(ع) را به زحمت اندازند.»(26)

انتخاب ابوموسى اشعرى درست در همين جهت بود، به اضافه اينكه تعصبات قبيله‏ايى بعضى از سران خوارج را اشباع مى‏كرد. همان گونه كه پيش از اين نقل كرديم ابوموسى اهل يمن بود و اشعث بن قيس نيز يمنى بود و انتخاب عبداللّه بن عباس را از اين جهت رد كرد كه او از قبيله مضر بود و عمروعاص هم مضرى بود و گفت كه ما حاضر نيستيم هردو داور مضرى باشند؛ ما يك نفر يمنى را انتخاب مى‏كنيم اگر چه به ضرر ما حكم كند. ابن عباسس نيز گفته بود كه ابوموسى را از اين جهت پيشنهاد كردند كه او يمنى بود.

سرانجام، سند صلح و حكميت نوشته شد و على(ع) برخلاف ميل خود و براى حفظ مصالح اسلام آن را امضاء كرد.(27)

وقتى اين قرارداد در مقابل صفوف لشكر خوانده شد، از گوشه و كنار صداى اعتراض و شورش برخاست. شورشيان مى‏گفتند در دين خدا نبايد كسى را داور قرار داد؛ مى‏گفتند قبول حكميت كفر است. كم كم موج اعتراض بالا گرفت و بخصوص طبقه قراء از سپاه على(ع) فرياد: «لا حكم إلاّ للّه» سر دادند و عجيب اينكه جمعى از كسانى كه قبول حكميت را به على(ع) تحميل كردند و به او گفتند كه چرا دعوت به قرآن را نمى‏پذيرد، و تا جايى پيش رفتند كه آن حضرت را تهديد به قتل كردند، آنها نيز به شورشيان پيوستند و قبول حكميت را مساوى با كفر قلمداد كردند و گفتند كه قبول حكميت گناه كبيره است؛ ما از آن توبه كرديم، على هم بايد توبه كند.(28)

طبيعى بود كه اميرالمؤمنين نمى‏توانست پس از امضاى سند حكميت، زير بار آن نرود. به‏علاوه او خود را گناهكار نمى‏دانست كه توبه كند و لذا سخن شورشيان را نپذيرفت و آنها نيز در مقابل آن حضرت قد علم كردند و بدين سان نطفه حزب خوارج بسته شد.

در اينجا بايد ديد كه چگونه جمعيتى نخست مطلبى را به اصرار زياد پيشنهاد مى‏كنند و آن را تنها حكم خدا مى‏دانند، به‏طورى كه اگر كسى ـ ولو شخص خليفه ـ آن را نپذيرد بايد او را كشت، و آنگاه در عرض مدت بسيار كوتاهى كه شايد از چند ساعت تجاوز نمى‏كند آنچنان تغيير عقيده مى‏دهند كه قبول آن پيشنهاد را كفر مى‏دانند و كسى را كه آن پيشنهاد رابر خلاف ميل باطنى خود عملى كرده است به عنوان كافر معرفى مى‏كنند؟

راستى اين يك تناقصص آشكار نيست؟ آيا مى‏توان به سادگى از كنار اين موضوع گذشت؟

براى رفع اين تناقص، ولهاوزن از برنوف نقل مى‏كند كه گويا كسانى كه قبول حكميت را به على تحميل نمودند غير از كسانى بودند كه آن را محكوم كردند و شعار «لاحكم إلاّ للّه» سردادند. برنوف گفته است كه گروه اول از قرّاء و گروه دوم از بدويان بودند.(29)

اين راه حل با واقعيت‏هاى تاريخى جور در نمى‏آيد، زيرا مورخان اتفاق نظر دارند كه همان هايى كه حكميت را به على(ع) تحميل كردند كسانى بودند كه در مقام اعتراض برآمدند و چنانكه نقل كرديم در توجيه كار خود گفتند: ما كه حكميت را قبول كرده بوديم مرتكب گناه شده‏ايم و اكنون توبه مى‏كنيم.

آقاى ابراهيم حسن در اين زمينه اظهار مى‏دارد: پيدايش گروه خوارج مايه حيرت است، زيرا آنها بودند كه على(ع) را به پذيرفتن داورى واداشتند و او به ناچار رضايت داد، و شگفتا كه به دستاويز چيزى كه خودشان در پذيرفتن آن اصرار داشتند، بر ضدّ على(ع) برخاستند. ايشان پس از اين بيان، نتيجه مى‏گيرد كه بناى ظهور خوارج بر مقدماتى است كه به خوبى واضح نيست.(30)

به نظر ما در پشت اين صحنه شگفت‏انگيز، دستهاى مرموز خيانتكارى بوده است كه با هدف ضربه زدن به اميرالمؤمنين و ايجاد شكاف در صفوف سپاه آن حضرت و با نقشه‏هاى حساب شده و انديشيده، فعاليت مى‏كرده است.

افراد خيانتكار و منافقى(31) مانند اشعث بن قيس و حرقوص بن زهير و مسعربن فدكى، آتش بيار اين معركه بودند و همان‏ها بودند كه نخست به اين بهانه كه معاويه دعوت به قرآن مى‏كند وبايد آن را پذيرفت، اميرالمؤمنين را مجبور به پذيرش حكميت كردند وآنگاه كه اين نقشه راعملى و زمينه را كاملاً آماده ساختنتد، اين انديشه را كه نمى‏توان در دين خدا كسى را حكم قرار داد، در ميان ساده لوحان از سپاه على(ع) پخش كردند و آنان را به شورش عليه آن حضرت واداشتند.

علاوه بر مداركى كه قبلاً در مورد خيانتكارى و تعصبات نژادى اين افرد نقل كرديم، اين مطلب را هم در اينجا خاطر نشان مى‏كنيم كه پس از پايان جنگ صفين و جدايى خوارج از على(ع) مدت زمان زيادى طول نكشيد كه هزاران نفر از خوارج به خيانتكارى سران خود پى بردند و مجددا به سپاه آن حضرت پيوستند و از اينكه بازيچه دست توطئه گران شده بودند اظهار ناراحتى كردند و حتى در جنگ نهروان با خوارج جنگيدند.

بنابراين، بايد حساب جمعيتى ساده انديش و مقدس را كه قلبى صاف داشتند ولى احمق و بى شعور بودند و فورا تحت تأثير تبليغات اين و آن قرار مى‏گرفتند، از حساب مشتى سياست باز و دغلكار و توطئه گر كه با اسلام و قريش و على(ع) دشمنى ديرينه داشتند و خود را در سپاه آن حضرت جا زده بودند، جدا كرد. اينها بودند كه بازى حكميت را با برنامه ريزى دقيق به راه انداختند و آن گروه ساده لوح بيچاره را به بازى گرفتند و در دهانشان گذاشتند كه قبول حكميت واجب است وپس از آنكه كار خودشان را كردند باز در دهانشان گذاشتندكه قبول حكميت كفر است و بايد شعار «لا حكم الاّ للّه» داد.

در جريان حكميت از طبقه‏اى به نام «قرّاء» بسيار نام برده مى‏شود. اكنون ببينيم آنها چه كسانى بودند؟

قرّاء جماعتى بودند كه قرآن را نيكو تلاوت مى‏كردند و اينها حتى در زمان پيامبر هم بودند و به اين نام شهرت داشتند و از احترام خاصى برخوردار بوندند و حتى در اشغال بعضى از مناصب بر ديگران مقدم مى‏شدند.(32)

بعدها قاريان قرآن براى مشخص شدن خود كلاه مخصوصى به نام «برنس»(33) بر سر مى‏گذاشتند و لذا به آنها «اصحاب برانس» هم گفته مى‏شد.

قرّاء در كارهاى سياسى دخالتى نداشتند اما در حكومت عثمان از كارهاى او انتقاد مى‏كردند و سرانجام به اين دليل كه او از حدود ا