 ابن عسقلانى، در كتاب اصابه، جلد دوم، صفحه ى 508. ] ]

روز بعد پيغمبر "ص" سراغ حضرت على "ع" گرفت كه مبتلا به چشم درد بود. پيغمبر دعا فرمود و درد چشم حضرت على در همان لحظه بهبود يافت بالاخره علم جنگ به او داده شد و حضرت عازم جنگ گرديد.

امام على "ع" با قدمهاى شمرده به سوى قلعه گام برداشت. ناگهان در بزرگ قلعه قموس باز شد و تعدادى جنگ آور بيرون آمدند.

حارث برادر مرحب چنان نعره وحشتناكى كشيد كه همراهان حضرت على كمى عقب كشيدند اما على جلوى او ايستاد و آنها بر روى يكديگر شمشير كشيدند، بالاخره حارث با شمشير حضرت على "ع" كشته شد.

اكنون حضرت على "ع" با مرحب كه بين يهوديان از همه شجاع تر و در دلاورى مشهور بود، روبرو شد و همانطور كه در قديم رسم بود مرحب شروع به رجزخوانى كرد. او چنين گفت:

تا آنجا كه خيبر به ياد دارد من در جنگ مرد باتجربه اى هستم و آنها كه با من روبه رو شوند در خون خود خواهند غلطيد.

حضرت على "ع" در جواب او فرمود: 'من كسى هستم كه مادرم نام مرا حيدر گذاشته است "حيدر به معنى شيرى است كه مرتباً حمله مى نمايد و هرگز از شكارگاه فرار نمى كند".'

مرحب "از شنيدن نام حيدر" سر اسبش را برگرداند تا فرار كند زيرا او از كاهن يهوديش شنيده بود كه به دست شخصى حيدر نام كشته خواهد شد.

اما او دوباره به طرف حضرت على "ع" برگشت و با خود مى گفت كه حيدر در عالم بسيار است چه كسى مى داند كه او همان كس باشد.

چون او از مرگ برادرش حارث بسيار خشمگين بود خواست كه امام على را غافلگير و در جنگ پيشدستى كند، اما على او را با يك حمله ى ناگهانى كُشت. كليميها به داخل قلعه فرار كردند و در را از پشت بستند. حضرت على "ع" به طرف در قلعه رفت و آن را با تمام نيرويش از جا كند و به طرفى انداخت. به اينطريق راه را براى همراهانش باز كرد تا به داخل قلعه حمله كنند.

تمام قلعه ها گشوده شد و بسيارى از يهوديان اسير گشتند.

مردان خدا و همچنين پيشوايان بزرگ نسبت به دشمن ضعيف و شكست خورده با مهربانى رفتار كرده از انتقام صرف نظر مى كنند.

پيغمبر اسلام به حد كافى مهربان بود تا به درخواست يهوديان مبنى بر ماندن در آنجا به شرط اينكه خلع سلاح گرديده و به كفار مكّه هم كمك نكنند و در برابر محافظت منطقه ى آنها نصف محصولات خود را به مسلمانان واگذار نمايند، موافقت فرمود.

در 140 كيلومترى مدينه نزديك قلعه ى خيبر سرزمين آبادى بود به نام فدك جائى كه يهوديان در زمينهاى مستعد آنجا كشاورزى مى كردند و روزگار خوشى داشتند.

پيغمبر اسلام به منظور خنثى كردن هرگونه عملى بر ضدّ اسلام به بزرگ و ريش سفيد آنجا پيامى فرستاد تا آنها در برابر حمله دشمن تحت محافظت اسلام باشند، به شرط اينكه نصف درآمد مزارع را به دولت اسلامى تسليم و در توطئه اى بر عليه مسلمانان شركت ننمايند.

به طورى كه قانون شرع مقرر مى دارد مناطقى كه با نيروهاى نظامى فتح گردند، به طور كلى به عنوان خزانه ى ملى متعلق به همه ى مسلمانان است اما نواحى فتح شده بدون لشكركشى و خونريزى به شخص پيغمبر تعلق دارد و سپس به جانشينان بر حق پيغمبر، او ممكن است اجاره دهد يا به هر كسى كه مايل است آن را ببخشد.

تعدادى از مفسرين [ [

الف- امام احمد ثعلبى، در كتاب كشف البيان،

ب- جلال الدين سيوطى، در كتاب تفسير، جلد چهارم، صفحه ى 177 "درالمنثور"

ج- حاكم ابوالقاسم حسكانى، در كتاب تاريخ،

د- ابن كثير عماد الدين اسماعيل، در كتاب تاريخ.

ه- شيخ سليمان بلخى، در كتاب ينابيع الموده، باب 39، از تفسير ثعلبى،

و- حافظ ابن مردويه، در تفسير.

] ] اسلامى مى نويسند موقعى كه آيه ى 'آن چيزها كه خدا از مال آنها عايد پيغمبر خويش كرد كه اسبى و شترى بر آن نتاختيد ولى خدا پيغمبر خويش را به هر كه خواهد مسلط مى كند و خدا بر همه چيز تواناست. هر چه خدا از اموال مردم اين دهكده ها عايد پيغمبر خويش كرده خاص خدا و پيغمبر و خويشاوندان وى و يتيمان و مسكينان و به راه ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. هر چه پيغمبر به شما دهد بگيريد و از هر چه منعتان كند بس كنيد و از خدا بترسيد كه خدا سنگين مجازات است.' "آيات 6 و 7 سوره ى مباركه ى حشر".

سپس پيغمبر گرامى حضرت فاطمه "س" دختر خود را طلبيد و فرمود خداوند به من امر كرده است تا فدك را به تو ببخشم. [ [

الف- امام احمد ثعلبى، در كتاب كشف البيان،

ب- جلال الدين سيوطى، در كتاب تفسير، جلد چهارم، صفحه ى 177 "درالمنثور"

ج- حاكم ابوالقاسم حسكانى، در كتاب تاريخ،

د- ابن كثير عماد الدين اسماعيل، در كتاب تاريخ.

ه- شيخ سليمان بلخى، در كتاب ينابيع الموده، باب 39، از تفسير ثعلبى،

و- حافظ ابن مردويه، در تفسير. ] ]

بعدها در زمان خليفه ى اول ابوبكر، به منظورهاى سياسى، مالكيت فدك از فاطمه "س" سلب گرديد.

"البته منظور مؤلف تاريخ نگارى نيست چون كتاب در دست درباره ى مرد بالامقامى است در اسلام كه اساس كردار و گفتارش مبنى بر قرآن و اصول اسلامى است و او همه جا قدم به قدم از بچگى ملازم حضرت پيغمبر بوده است. بنابراين لازم است در وهله ى اول فرازهايى از تاريخ اسلام را تقديم خوانندگان عزيز بنمايم تا حالت ويژه شخصى او را مدلل نموده باشم." جنگ ذوسلاسل

[ جنگى كه رشته هاى زنجير و طناب جهت اسارت دشمن به كار برده شد. ]

در سال هشتم هجرى يك نيروى دوازده هزار نفرى سواركار هم عهد شدند تا شبانه به مدينه حمله كنند و مقصود آنها كشتن پيغمبر يا وصى او حضرت على "ع" بود. بعضى از دانشمندان اسلامى عقيده دارند كه حضرت پيغمبر "ص" به وسيله ى وحى از ماجرا خبردار شد، اما در ضمن جاسوسانى كه اطراف مكه گمارده شده بودند اين خبر را به او گزارش دادند.

حضرت پيغمبر "ص" موضوع را در مسجد با جمعيت در ميان گذاشت و سپس صحابى بزرگ ابوبكر دستور يافت با چهارهزار سپاهى مجهز بر عليه آنها به مبارزه برخيزد.

او همراهان خود را به آهستگى پيش برد تا اينكه در چشم رس دشمن قرار گرفت. 200 نفر، سوار بر اسب جلوى ابوبكر آمدند و اظهار داشتند: 'ما وسايل جنگ فراهم آورده ايم تا محمّد يا پسر عمويش على را به قتل رسانيم. منظور تو از اين لشكركشى چيست؟'

ابوبكر در جواب گفت: 'من برحسب وظيفه دستور دارم كه اسلام را بر شما عرضه نمايم چنانچه آن را رد كنيد با شما جنگ خواهم كرد.'

آنها قدرت و نيروى لشكرشان را به رخ او كشيدند، در نتيجه وحشت او را فرا گرفت و تصميم گرفت به مدينه برگردد.

مراجعت سپاه آن هم با آن حالت ناگوار پيغمبر را سخت متأثر ساخت و در اين زمان عمر به سمت فرماندهى سپاه انتخاب گرديد. اما او هم موفقيتى به دست نياورد و مثل ابوبكر به مدينه مراجعت نمود.

سرانجام على بى ابيطالب "ع" دعوت شد و پس از تبادل نظر كوتاهى مأموريت يافت تا آنها را تعقيب نمايد. حضرت على برخلاف دو فرمانده قبلى نيروى خود را با سرعت هر چه بيشتر از طريق ميانه بر به جلو راهبرى فرمود تا بى خبر به آنها برسد. او شبها حركت مى كرد تا اينكه بالاخره در چشم رس دشمن قرار گرفت. اين دفعه هم مثل سابق دويست نفر به سراغ او آمدند و گفتند: تو چه كسى هستى؟ 