ند و براى اينكه اهالى مكه را به وحشت اندازد دستور داد تا بر روى تپه هاى اطراف هيزمها را به آتش بكشند. 
 هم اكنون عباس از پيغمبر جدا شده بود تا كسى را سراغ گرفته درباره ى عظمت و شكوه سپاه پيغمبر به قريش اعلام خطر كند و به آنها گوشزد نمايد كه تنها چاره ى كار تسليم است. ضمناً ابوسفيان جهت خبرگيرى و رسيدگى به اوضاع و احوال اطراف، از مكه خارج شده بود. موقعى كه با ديگرى حرف مى زد عباس صداى او را شناخت. او را صدا كرده و آهسته چنين گفت: ده هزار مرد مسلح گوش به فرمان كه حاضرند از صميم قلب به نام محمّد فداكارى نمايند. هم اكنون پيغمبر را همراهى مى كنند و مطمئناً طايفه ى قريش نمى تواند در برابر آنها ايستادگى نمايد و به طورى كه مى بينى خطرهاى بسيارى قبيله ى تو را تهديد مى كند، چه بهتر كه مستقيماً به حضور پيغمبر رسيده به خدا و پيغمبرش محمّد "ص" ايمان آورى. ابوسفيان از روى اكراه و بى ميلى آن را پذيرفت و تمام اين مدت را از ترس مى لرزيد. عباس براى اينكه او را بيشتر به وحشت اندازد از ميان جمعيت لشكر عبور داد تا عظمت و شكوه سپاه محمّد را به او نشان دهد. بالاخره آنها اجازه گرفتند تا به خدمت پيغمبر برسند. پس از اينكه كلماتى بين آنها رد و بدل شد عاقبت ابوسفيان از ترس جان تسليم گرديد.

متعاقب اين جريان پيغمبر "ص" اخطارى اين چنين منتشر كرد: 'حالا ابوسفيان مى تواند جان آنهايى كه به خانه كعبه و خانه ى ابوسفيان پناه مى برند بيمه كند و آنهايى كه اسلحه را بر زمين گذارند و اعلام بى طرفى نمايند تحت حفاظت مسلمانها خواهند بود.'

اگرچه ابوسفيان به دروغ و از ترس خود را مسلمان وانمود كرد ولكن آن علت اصلى فتح مكه بدون كشتار و خونريزى شد زيرا بت پرستان قريش هيچ گونه تصميمى مستقلاً بدون نظر او نمى گرفتند.

به هر حال او به دنبال مأموريت خود رفت تا مشاهدات خويش را براى بحث با طايفه ى قريش در ميان گذارد. در وهله ى اول آنها تصور نمى كردند كه قضيه حقيقت داشته باشد و قوياً او را سرزنش كردند و اصرار مى ورزيدند تا در مقابل مسلمانان ايستادگى نمايند اما وقتى همان اخبار را از ديگران نيز دريافت كردند خود را تسليم پيش آمدها نمودند.

بالاخره پيغمبر "ص" سوار بر شتر كه پنج هزار مرد مسلح گرداگرد او را گرفته بودند با شكوه و عظمت غيرقابل وصفى وارد مكه شد. اهالى چنان روحيه ى ضعيفى داشتند كه كسى نمى توانست تصميم به مقاومت گيرد. اكنون مسلمانها شهرى را كه مدتهاى طولانى مركز شرك و بت پرستى بود اشغال كردند و پيغمبر پس از استراحت كوتاهى عازم زيارت مسجد بزرگ كعبه "مسجدالحرام" گرديد. در وهله ى اول او با نيزه اش بتها را يكى پس از ديگرى شكست و حضرت على "ع" تمام اين مدت به او كمك مى كرد چند بت بزرگ بالاى كعبه نصب شده بودند و حضرت على فرمان يافت تا روى شانه هاى مبارك پيغمبر بايستد تا طبقه ى بالاى كعبه را از بتها پاك نمايد.

البته حضرت على "ع" تنها كسى بود كه افتخار ايستادن بر روى شانه هاى پيغمبر نصيبش گرديد.

سپس پيغمبر با مردم روبرو شد و فرمود: 'شما درباره ى من بد كرديد، شما انكار نبوت من نموديد، شما مرا سخت تحت فشار قرار داديد و مجبور كرديد وطنم را به سوى مدينه ترك كنم، شما اغلب اوقات مرا آسوده نگذاشتيد و قبائل مختلف عرب و يهوديان را پيوسته تحريك مى كرديد تا بر عليه مسلمانها جنگ و خونريزى نمايند به طورى كه بسيارى از آنها جلوى چشم من كشته شدند.'

اكنون همه ى كسانى كه حاضر بودند پيش خود خطاهاى خود را يادآورى مى نمودند و مى گفتند: 'مسلماً همه ى ما را از دم شمشير خواهد گذراند يا ما را زندانى مى كند و زن و فرزندان ما به اسيرى گرفته خواهند شد.'

آنها غرق در چنين افكارى بودند كه ناگهان پيغمبر سكوت را شكست و فرمود: 'چگونه درباره ى من فكر مى كنيد و حالا چه مى گوئيد؟'

تمام مردم با يك زبان جواب دادند: 'ما درباره ى شما بسيار عالى فكر مى كنيم و جز خوبى و مهربانى از طرف شما چيزى نمى دانيم شما بزرگ و برادر عزيز ما هستيد.'

پيغمبر "ص" كه ذاتاً به قدر كافى مهربان بود فرمود: 'من فقط آنچه كه برادرم يوسف به برادران ستمگرش فرمود با شما مى گويم.' قرآن مى گويد: 'امروز سرزنشى براى شما نخواهد بود خدا شما را عفو نمايد و خدا مهربانترين مهربانهاست.' من هم اكنون به شما اعلام مى دارم: 'برويد به زندگيتان برسيد و حالا تمام شما آزاد هستيد.'

پيغمبر "ص" به منظور برحذر داشتن اقوام و فاميلش از سؤاستفاده از مقام و منزلت خودش، سخنرانى كوتاهى ميان اعضاى خانواده ايراد نمود و ظلم و ستم و تبعيض بى جهت را محكوم كرد و به توسعه عدالت و تساوى حقوق بين تمام طبقات مردم اشاره فرمود و گفت: 'اى فرزندان هاشم "حضرت محمّد از خانواده هاشم منشعب از قبيله ى قريش مى باشد" من فرستاده خدا هستم به سوى تمام انسانها و هيچ گونه آشنايى و محرميت در دين و روز رستاخيز مؤثر نيست. هر كسى پاسخگوى اعمال خودش مى باشد و قوم و خويش بودن با من منظور شما را برآورده نمى كند.' سخنرانى تاريخى حضرت پيغمبر در مكّه

هم اكنون جمعيت انبوه و باشكوهى چه اهالى شهر و چه تازه واردين در مسجدالحرام دور هم جمع شده بودند و پيغمبر بر آن شد كه گوشه اى از چگونگى و كيفيت اسلام را ضمن نطقى بيان فرمايد.

اين جانب نويسنده در نظر دارم چند فرازى از آن سخنرانى را به زبان فارسى ترجمه كنم و هر قسمتى كه مربوط به وضع اجتماعى آن روز عربستان است اشاره اى بنمايم.

در آن زمان يكى از بزرگترين و ريشه دارترين عصبيت جامعه ى عرب تفاخر خويشى با يك فاميل معروف مثل فاميل قريش بود و پيغمبر براى برانداختن اين موهومات به مردم فرمود: 'اى مردم خدا به وسيله ى اسلام غرور و خودپسندى زمان جاهليت "زمان قبل از ظهور اسلام" و تفاخر به دودمان و اصل و نسب را ميان شما از بين برد و در واقع شما از آدم به وجود آمده ايد و آدم هم از خاك آفريده شد. بهترين شما كسى است كه از گناهان دورى كند.'

معنا و مفهوم اين گفتار اين است كه اساس برترى و شخصيت تقوا و پرهيزكارى است، سپس او اضافه فرمود: 'اى مردم، عرب بودن زمينه ى شخصيت نيست جز اين كه زبانى است گويا و آن جوابگوى مراد شما در دنياى بعد نيست هر آينه شما در وظايف خود كوتاهى كنيد و شما به اجداد و دودمان خود تكبّر و تفاخر نماييد در اين صورت آن شايستگى و استحقاق خود را بدست نخواهيد آورد.'

و به منظور بسط مساوات و عدالت در ميان بشر و برقرارى تساوى بين سفيدپوستان و سياه پوستان او اضافه فرمود: 'در حقيقت مردم مثل دندانه هاى شانه هستند و هيچ مزيّتى بين عرب و غيرعرب نيست. اساس رفعت و برترى، تقوا و دورى از گناهان است. تمام انسانها با يكديگر پيش خدا يكسان هستند و بهترين فرد كسى است كه از نافرمانى خدا دست بكشد.'

او بدين وسيله تمام امتيازات ظاهرى و تكبّرِ به نسب و دودمان را باطل كرد و دوباره تأكيد فرمود: 'انسانها از آدم و آدم از گل آفريده شده است' و او بدين وسيله تمام محدوديتها و قيدوبندهاى ميان مردم را از هم گسست و آنها را از بسيارى موهومات و تصوّرات ب