هوشى ادا مى كند" قرآن براى ما كافى است. [ [

الف- امام بخارى، در كتاب صحيح، جلد 12، صفحه ى 178.

ب- مسلم بن حجاج، در كتاب وصيت،

ج- امام احمد حنبل، در كتاب مسند، جلد اول صفحه ى 122،

د- امام احمد غزالى، در كتاب سر العالمين،

ه- ابن حجر، در كتاب صواعق،

و بسيارى ديگر از دانشمندان اين روايت را نقل كرده اند. ] ]

سپس بين اصحاب دعوا و گفتگو شروع شد و بعضى مى گفتند لازم است تكه كاغذ و دوات فراهم كنيم اما عده ى ديگرى در طرفدارى از عمر با آنها موافقت ننمودند.

بسيار شرم آور است تا كلماتى كه بين آنها رد و بدل شد، گفته شود. كافى است گفته شود برخى كلمات قبيح و زشت شنيده شد كه پيغمبر رويش را از آنها برگرداند. پيغمبر به منظور اينكه به اين قيل و قال خاتمه دهد تصميم گرفت به مسجد تشريف برده و به مردم آنچه كه مى خواست كتباً وصيت نمايد شفاهاً اظهار فرمايد.

او به مسجد با ناتوانى و ضعف در حالى كه بر شانه هاى امام على "ع" و فضل بن عباس تكيه كرده بود و پاهايش روى زمين كشيده مى شد وارد مسجد گرديد.

مردم بى صبرانه منتظر شنيدن آخرين كلمات پيغمبر بودند. او پس از حمد و ستايش خداى متعال فرمود: 'هر آينه من دو چيز بزرگ و عزيز را ميان شما باقى مى گذارم، قرآن و افراد خانواده ام. هرگاه شما هر دو را محكم نگاهداريد هرگز گمراه نخواهيد شد.' [ [

الف- مسلم حجاج، در كتاب صحيح، جلد هفتم، صفحه ى 122،

ب- ترمذى، در كتاب سنن، فصل دوم، صفحه ى 307،

ج- امام نسائى، در كتاب خصائص،

د- امام احمد حنبل، در كتاب مسند، جلد اول و سوم و چهارم و پنجم، صفحات : 59 و26 و14 و 182.

و بسيارى ديگر از دانشمندان سنى. ] ]

از عسقلانى روايت شده است كه پيغمبر هنگامى كه پيروانش دايره وار اطراف بسترش جمع بودند، روى مباركش را به آنها برگرداند و فرمود: 'مرگ من نزديك است. من هم اكنون دو چيز گرانقدر را بين شما مى گذارم، اول قرآن و دوم عترت و خانواده ام.' سپس او دست على را بلند كرد و فرمود: 'على ملازم قرآن است و قرآن هرگز از او جدا نخواهد شد "آنها لازم و ملزوم يكديگرند".'

وقتى كه پيغمبر اكرم در بستر بيمارى بود، مردم را در موضوع نماز سفارش و درباره ى غلامان و حقوق حقه آنها توصيه فرمود و سپس اضافه كرد، روش و طريقه او نبايستى بعد از او فراموش شود و مسلمانان بايستى در هنگام سختى و مشكلات به خانواده او متوسّل شوند، همان طور كه اطاعت آنها "خانواده ى پيغمبر" بر مسلمانان واجب است.

سپس او چنين ادامه داد: 'آنها "خانواده ى او" از همه شما داناترند و مبادا شما چيزى به آنها ياد دهيد و بدانيد كه على بعد از من جانشين خواهد بود.' [ [

الف- بيهقى، در كتاب مناقب،

ب- خطيب خوارزمى، در كتاب مناقب،

ج- ابن مغازلى، در كتاب مناقب، . ] ]

بالاخره او سراغ حضرت على گرفت و مدتى با او نجوا كرد "درگوشى صحبت كرد" و عاقبت جان مقدّس و پاكش هنگامى كه سر مباركش بر دامن على بود از بدن خارج گرديد. [ [

الف- حكيم نيشابورى، ر كتاب مسند، جلد سوم، صفحه ى 139،

ب- امام احمد حنبل، در كتاب مسند، جلد سوم،

ج- حافظ ابو نعيم اصفهانى، در كتاب حلية الاولياء. ] ]

بعدها امام على فرمود: 'پيغمبر، در آخرين لحظات زندگى، هزار باب دانش را بيخ گوشى به من آموخت كه هر باب براى خود شامل هزار فصل بود.'

مطالب فوق الذكر دلالت مى كند بر اينكه حضرت امام على "ع" مردى مناسب با وظيفه خلافت بوده است.

قسمت عمده ى قرآن شامل حُكم و دستور و قوانين دينى با جامعيت و به صورت كلى مى باشد و مردم معمولى نمى توانند آنان را به عبارت ساده درآورند. از پيغمبر شنيده شد كه مى فرمايد: 'على "ع" برتر و داناتر از تمام شماست و او از همه قضّات خردمندانه تر و از روى تشخيص صحيح و بهتر قضاوت مى كند.' [ [

الف- امام احمد حنبل، در كتاب مسند،

ب- موفق ابن احمد خوارزمى، در كتاب مناقب،

ج- سيد على همدانى، در كتاب مودة القربى. ] ] ستيزه و مشاجره در سقيفه بنى ساعده

سقيفه مكان مسقفى بود جايى كه انصار، مردم بومى مدينه كه پيغمبر 'ص' را يارى كردند، جمع مى شدند تا در مسايل عمومى با هم مشورت كنند و گاهگاهى آنها رؤساى طوائف محلى را تعيين و منصوب مى نمودند.

بعد از رحلت پيغمبر "ص" انصار جلسه اى تشكيل دادند تا در موضوع جانشينى آن حضرت بحث و مذاكره نمايند.

سعدابن عباده كه از صحابه ى بزرگ پيغمبر و در عين حال مرد بانفودى بود از طرف طايفه ى خزرج نامزد "آن مقام" شد.

قبيله ى ديگرى به نام اَوْس در مدينه بود كه از زمان قديم بين آنها "اَوْس و خزرج" لجاجت و جنگ وجود داشت و هنوز هم "تا آن زمان" رقيب و مخالف يكديگر بودند. افراد قبيله ى اَوْس طبيعتاً به اين نامزد روى خوشى نشان ندادند و با طايفه ى خزرج ضديّت نمودند. وقتى كه آنها سرگرم بحث و مذاكره بودند، ناگهان سه نفر از مهاجرين "آنها كه بعد از مهاجرت حضرت پيغمبر به مدينه از مكه مهاجرت نمودند"به اسامى ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح وارد آن مكان شدند.

در وهله ى اول عمر ايستاد تا حرف بزند ولكن ابوبكر از او جلوگيرى كرد و گفت: 'ما مهاجرين قبل از شما به محمد ايمان آورده و خدا را عبادت كرده ايم، ما دوستان و خويشان او هستيم. بنابراين، اين امتيازات كافى است كه ما زمام امور را به دست گيريم.'

سپس مردى از انصار به نام حباب صورتش را به طرف افراد قبيله اش چرخاند و گفت:'اى گروه انصار، به آنها تسليم نشويد، ما انصار هم بر آنها مزاياى ديگرى داريم، ما مردمى صاحب ثروت و شرف و خانواده هستيم و به آنها در خانه ى خود پناه داديم. اسلام به وسيله ى شمشير ما پيشرفت كرد و شما بايستى سخت به حق خودتان بچسبيد "پاى بند باشيد". از طرف ما يك رئيس و از طرف آنها نيز يك رئيس بايستى انتخاب گردد.'

عمر به پا ايستاد و گفت: 'دو فرمانده نمى توانند در يك زمان حكمرانى كنند. به خدا قسم ملّت عرب هرگز با يكى از شما به عنوان زمامدار راضى نخواهد شد، چون پيغمبر از قبيله و خاندان شما نيست. بنابراين خليفه هم بايستى از خانواده ى او باشد، هر كس مخالفت كند به خطا رفته و گناهكارى است كه خود را به هلاكت مى اندازد.'

حباب دوباره به پا خواست و همان كلمات را كه قبلاً ادا كرده بود، تكرار نمود وليكن او از طرف عمر سخت مورد سرزنش قرار گرفت.

سپس ابوعبيده جراح ايستاد و چنين سخن گفت: 'شما انصار ما را در طرق مختلف يارى داده و حمايت كرده ايد و در حال حاضر هم ما انتظار داريم رفتارتان را تغيير ندهيد.' اما انصار با آنها سازش نكردند.

وضعيت مى رفت تا به نفع انصار تمام شود كه ناگهان بشير نامى از طايفه ى خزرج بلند شد و چنين گفت: 'اگرچه ما اسلام را با كمك خود تقويت نموده، شما مهاجرين را حمايت كرديم، آن تنها براى اطاعت خدا و رسولش بود. آن ايجاب نمى كند مانعى جلو راه خلافت قرار دهيم. محمد "ص" از قريش بود و خاندان قريش حق دارند و شايسته ى اين مقام هستند.'

وقتى كه بشير سخنش را به پايان رسانيد، منازعه بين انصار به بالاترين حد خود رسيد، اما مهاجرين از اين هياهو استفاده كردند و فرصت را غنيمت شمرده عمر و ابوعبيده به طرف ابوبكر دويدند و با او بيعت كردند. درست 