ر همان وقت بشير انصارى و قبيله اش خود را تسليم ابوبكر نمودند، به اين طريق ابوبكر جانشين پيغمبر شد.

عجيب است! مهاجرين به دليل سبقت در اسلام و خويشى و نزديكى به پيغمبر و پرستش خدا از انصار سلب صلاحيت كردند. ولى از حضرت على كه در اين خصوصيات در حد كمال بود، حرفى نزدند. او "حضرت على" اولين مردى بود كه به پيغمبر ايمان آورد و در پشت سر او نماز گذارد و او برخلاف اصحاب ديگر پيغمبر هرگز بت نپرستيد. [ [

الف- حكيم ابوالقاسم حسكانى،

ب- امام حنبل، در كتاب مسند،

ج- خطيب خوارزمى، در كتاب مناقب،

د- سليمان بلخى حنيفى، در كتاب ينابيع الموده، فصل 12،

ه- ابن ابى الحديد معتزلى، در كتاب شرح نهج البلاغه، صفحات 388 و377 و376 و375.

و- امام نسائى،

ز- حافظ ابو نعيم اصفهانى،

ح- امام ثعلبى،

ط- ابن مغازلى،

و بسيارى ديگر از دانشمندان سنى مذهب در كتابهايشان. ] ]

عجب تر اينكه موقعى كه انصار در بحث و مناظره به علت خويشى و نزديكى با پيغمبر شكست خوردند و خود را تسليم مهاجرين نمودند، در صورتى كه ابوبكر در نسل هفتم و عمر در نسل نهم جدّ اعلاى پيغمبر قرار داشتند، اما آنها از امام على "ع" كه در نسل دوم قرار داشت و پسرعموى او بود، غفلت نمودند. امام على خانه نشين مى شود

قبلاً گفته شد كه بسيارى از بزرگان مكه مخصوصاً آنهايى كه سرسختانه با پيغمبر لجاجت مى كردند، در جنگ بدر با شمشير حضرت على كشته شدند و آنجا "در مكه" كمتر خانه اى بود كه يك نفر از دست نداده باشد. از اين رو آنها از حضرت على "ع" خيلى راضى نبودند. از طرف ديگر بسيارى از اصحاب بزرگ به علت سابقه ى درخشانش در اسلام با او حسادت ورزيده، با كينه توزى و دشمنى برخورد مى كردند. اين علتها دست به دست هم دادند و آن حضرت را مجبور به خانه نشينى نمودند.

ابوسفيان قبل از ظهور اسلام قافله سالار قبيله ى قريش بود كه بين مكه و سوريه رفت و آمد مى كرد و پس از جنگ بدر در تمام لشكركشى ها به سوى مدينه بر عليه اسلام فرمانده سپاه بود و او بالاخره در فتح بزرگ مكه از ترس جان به خدا ايمان آورد.

او بسيار متكبر و سرسخت و لجوج بود و همه كس را حقير مى شمرد.

وقتى كه پيغمبر "ص" رحلت فرمود، او خارج از مدينه بود و به مجرد اينكه فهميد عده اى از مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده اند بسيار خشمناك شد و رفت تا عباس عموى پيغمبر را با پيشنهادى ملاقات كند.

او به عباس گفت: 'مردم خلافت را غفلتاً و از بى خبرى به قبيله ى تيمى واگذار كردند "ابوبكر از طايفه تيمى بود" و بنى هاشم "طايفه ى حضرت على 'ع"' را از حق خود محروم نموده اند و سپس عمر، اين تندمزاج از قبيله ى اودى بر سر ما حكومت خواهد كرد. بيا برويم نزد على بن ابيطالب و از او خواهش كنيم از خانه بيرون آمده حق مسلم خود را بگيرد.'

آنها به سراغ امام على آمدند و ابوسفيان گفت: 'دستت را به من بده تا با تو بيعت كنم. هرگاه كسى با ما موافقت نكرد من تمام كوچه هاى مدينه را پر از سواره نظام خواهم كرد.'

اين براى حضرت على "ع" بهترين فرصت بود، هرگاه به حكومت حرص مى ورزيد "برخلاف گفته ى عمر كه على "ع" طمع خلافت دارد" و يا هرگاه او مى خواست تسليم هوى و هوس خويش گردد. وقتى كه ابوسفيان يك مرد صاحب قدرت، با ايل و تبار پرجمعيتش با او موافقت مى كرد، عهده دار مقام خلافت مى شد.

اما امام على "ع" به علل مشروحه ى زير به درخواست ابوسفيان رضايت نداد:

1.اساس پيشنهاد او مبتنى بر احساسات دينى نبوده و او اصولاً آدم شرورى بود كه حضرت على "ع" او را خوب مى شناخت.

2.در وضعيت فعلى كه مدينه مركز جنگهاى داخلى شده و جاى مشاجره و ستيزه براى احراز مقام خلافت گرديده و بيشتر مردم احتمالاً به ارتداد "خروج از دين" كشيده شوند در اين صورت نام اسلام در همه جا و براى هميشه فراموش خواهد شد.

3.جدايى و اختلاف نظر كه هم اكنون درباره ى مسايل خلافت بين مهاجر و انصار پديد آمده زمان مناسبى بود تا منافقين با شيطنت و سخن چينى اسلام را از ميان بردارند.

بنابراين امام على "ع" ترجيح دادند تا براى فرصتى كه اوضاع و احوال رضايت بخش شود صبر نمايند، به اين دليل ايشان دستشان را براى بيعت بلند نكردند و ابوسفيان با دليل وادار به موافقت شد.

سكوت و چشم پوشى امام على "از خلافت" حاكى از خطمشى "روش" بسيار عالى او است تا از اختلاف عقيده و از دين برگشتن مردم جلوگيرى كند.

اخيراً چند نفرى از نويسندگان [ عبدالفتاح مقصود و علاء الدين خروفه استادان دانشگاه الازهر قاهره در مجله ى سعد و روزنامه ى الاهرام منتشر كرده اند. ] مصرى اظهار عقيده كرده اند كه بدون شك امام على "ع" از بسيارى جهات بر ساير اصحاب پيغمبر برترى داشت و اضافه كرده اند كه اگر امام على بلافاصله زمام امور حكومت را بعد از پيغمبر به دست گرفته بود، سرنوشت مسلمانان غير از آنچه كه امروز است مى بود.

محمود العقاد در كتاب عبقريه الامام مى نويسد: 'اگرچه تقوى و خلوص و شايستگى امام على عالى تر از ساير اصحاب بود اما حضرت پيغمبر او را به عنوان جانشين خود صراحتاً معرفى نكرده است و به مسلمانان اختيار داده است تا خليفه ى خود را انتخاب كنند.'

اما غافل از اينكه عمر خلافت را با آخرين وصيت ابوبكر به دست گرفت و او هم اين اختيار را به يك شوراى شش نفرى واگذار كرد.

اينجانب هم اكنون نامه اى كه دكتر عبدالرّحمن كيالى خطاب به آقاى امينى مؤلف كتاب الغدير نوشته و آن نامه در مقدمه ى جلد چهارم الغدير به چاپ رسيده به انگليسى ترجمه مى كنم "اينك ترجمه ى فارسى آن را مى نگارم".

'تاريخ عرب چيزى نيست جز تاريخ اسلام و اعراب در انجام وظيفه غفلت كردند تا آن را اصلاح نموده و تاريخ خود را آموزش دهند، زيرا آنچه كه تحت نام تاريخ اسلام است "كه تدريس مى كنند"، نه عملى است و نه خالى از تعصّب و اغراض شخصى.

از اين رو متأخّرين نقاد "انتقاد كنندگان" قادر نبودند تا از حقيقت و علل اصلى سرگذشتها و حوادث پرده بردارند و ارتباطات تاريخى بين آنها را كشف نمايند. در صورتى كه هدف و نتيجه ى مطلوب تاريخ كشف اين چنين علتها و ارتباطات است.'

'دنياى اسلام هميشه نيازمند به آموزش علمى تاريخ بوده تا مسلمانان بدانند چه اتفاقاتى سبب شد فتوحاتى چنين بزرگ در صدر اول اسلام بنمايند.

براى مسلمانان اهميت دارد تا بدانند چگونه رويدادها رخ دادند و عامل اصلى آنها چه بوده است. مسلمانها بايد بدانند كه دولتهاى اسلامى به تمدن اسلام چگونه خدمت كرده اند و يا چه ضربه هايى بر پيكر اصلى آن وارد كرده اند و مهمتر از همه ما بايد بدانيم چه وقايعى سبب شد كه مسلمانها پس از رحلت پيغمبر اختلاف عقيده پيدا كنند و در اين اختلاف و عدم توافق كدام دسته بر حق بودند.

چه شد كه بنى هاشم "خانواده و طايفه ى پيغمبر و امام على" از حقشان محروم شدند و تأثير انزوا و كناره گيرى او "حضرت على 'ع"' در آموزش و پرورش مسلمانها چه بود؟'

'وقتى كه اين سؤالات روشن شد حالا چه كارى بايد انجام شود تا اتحاد و نهضت علمى و سياسى اقتصادى بين كشورهاى اسلامى تحقق پذيرد و بعداً آن كارها فراهم شده مورد استفاده قرار گير