ى ضعيف مى گردد.'

او هميشه اصحاب را وادار مى كرد تا از وابستگيهاى دنيوى اجتناب نمايند. ابوبكر به عبدالرّحمن بن عوف كه مردى ثروتمند و بانفود بود مى گفت: 'تو تا آن اندازه ثروت به دست آورده اى كه لباسهاى ابريشمى مى پوشى و بعضى از شما به خوابيدن بر روى چيزهاى پشمى راضى نمى شويد.' اما به مجرد اينكه عثمان به هدف خود رسيد، از اين مقررات غافل شد و به واسطه ى ضعف و سستى اراده اش بسيارى از اصحاب پيغمبر ثروتمند شدند به طورى كه او خودش موقعى كه كشته شد يكصدوپنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم علاوه بر ساير اموالش نزد صندوق دارش موجود بود.او حتى تعهدش را نسبت به شرايط پيشنهادى شورا زير پا گذاشت و كارهايش برخلاف سنّت و طريقه ى پيغمبر و دو خليفه ى سابق بود زيرا حكم بن عاص كه توسط پيغمبر به خارج از مدينه تبعيد شده بود و دو خليفه ابوبكر و عمر اجازه ى برگشت به او نداده بودند، عثمان او را به مدينه برگرداند.

دخترانش با مروان و حارث پسران حكم "همين شخص تبعيدى" ازدواج كردند و عثمان مبالغ هنگفتى از خزانه ى ملى به آنها پرداخت نمود.

وليدبن عقبه آن مرد بدنام و تهمت زن كه توسط قرآن لعنت و نفرين شده بود، به عنوان فرماندار به كوفه فرستاده شد و كارهاى زشت و رسواى او به آن درجه رسيد كه نماز صبح را چهار ركعت به جاى دو ركعت امامت كرد، چون مست و بى شعور بود و همچنين ساير شهرهاى بزرگ به وسيله ى خويشانش كه هيچ مسلك اخلاقى نداشتند اداره مى شد. [ مسعودى، مورخ بزرگ اسلام، در كتاب مروج الذهب، جلد اول، صفحه ى 435. اين دانشمند مورد تأييد هر دو فرقه ى شيعه و سنى مى باشد. ]

مردم از كاركنان دولتى عثمان ناخشنود بودند، زيرا آنها در مسائل دينى بى تفاوت و آنچه كه مطابق هوى و هوسشان بود بدون ترس از مركز به اجرا درمى آوردند. در نتيجه طبقه ى جديدى از مردم ظهور كردند كه هدفشان انباشتن پول و ثروت بود كه طبيعتاً ايجاب مى كرد تا به فقرا و ضعفا ستم كنند.

تجاوز به حقوق ديگران و عزل و نصب فرمانداران برحسب مطامع و آرزوها و عكس العمل سخت و شديد در مقابل شاكيان و انتقادكنندگان از مردم صلح جو و خيرخواه عادت فرمانداران شده بود.

از طرف ديگر رفتار خصمانه عثمان درباره ى بعضى از اصحاب پيغمبر مثل ابوذر غفارى و عماربن ياسر و عبدالله بن مسعود موجى از تعصب و خشم ميان مسلمانان برپا كرده بود.

ابوذر غفارى سومين يا چهارمين شخص بود كه اسلام را قبول كرد و سپس بت پرستان قريش انواع شكنجه و آزار را بر او تحميل نمودند وليكن او در ايمان به خدا باقى ماند. پيغمبر اكرم فرموده است: 'ميان تمام مردم، ابوذر مثل مسيح پسر مريم، در مخالفت با هوى و هوس و پاكدامنى مى باشد.' و همچنين از پيغمبر شنيده كه مى فرمود: 'هيچ كس زير آسمان راستگوتر از ابوذر وجود ندارد.'

او مدينه را به قصد شام ترك نمود، جايى كه معاويه پسر ابوسفيان از زمان خليفه ى دوم عمر فرمانروايى مى كرد. معاويه مردى بود كه در مدت بيست سال حكمرانى، صاحب قدرت شده بود و در اثناى حكومت عثمان مى كوشيد تا پايه هاى خلافت را هر طور كه شده بر خودش استوار سازد. در صورتى كه او هرگز در زمان عمر فكر آن هم نمى كرد. او داراى هوش خداداد بود و خوب مى دانست چگونه آنها كه مخالف منظور او هستند خاموش سازد.

او همچنان براى مردم دنيادوست سر كيسه را شل مى كرد تا نظر آنها را براى تشريك مساعى جلب نمايد. ابوذر طرفدار خلافت امام على "ع" بود و مردم را با فضائل و بزرگى خاندان پيغمبر آشنا مى ساخت و آنها را بدين وسيله به راه راست هدايت مى كرد. او از معاويه و عثمان آشكارا انتقاد و جمع آورى پول و ساير فعاليتهاى غلط آنها را متذكر مى شد.

او نمى توانست حرف نزند و كلمات انتقادآميزش بر عليه تبعيضات بى جهت و بى عدالتى، فقرا را جرأت داد تا حقوق از دست رفته ى خود را درخواست نمايند. معاويه مى دانست كه اگر به ابوذر فرصت دهد اساس حكومتش از هم خواهد پاشيد. او بر آن شد تا اين مشكل را با ارسال يك كيسه پر از سكه ى طلا از ميان بردارد.

ابوذر اين مرد آزاده و بخشنده سكه ها را كلاً بين محتاجان و فقرا تقسيم نمود. در صورتى كه او خودش بسيار نيازمند بود. "به تبعيت از حضرت امام على كه مزارع آباد به دست خود را مى فروخت و پول آن را در مسجد مدينه بين فقرا تقسيم مى كرد و گاهى اتفاق مى افتاد، وقتى كه به خانه مى رفت خانواده اش چند روز بوده كه بدون خوراك كافى صبر كرده بودند."

بالاخره معاويه خطاهاى ابوذر را به عثمان گزارش داد و اجازه گرفت تا ابوذر را به وسيله ى يك شتر بدون جهاز با يك غلام كج خلق و تندمزاج به سوى مدينه روانه سازد. وقتى او به مدينه رسيد ران پايش عميقاً زخم برداشته و صدمه ديده بود.

در مدينه هم ابوذر همچنان نسبت به رفتار عثمان به تندى و درشتى صحبت مى كرد. عثمان كه نمى توانست انتقاد را تحمل كند اين مرد سالخورده گرامى را به سرزمين خشك و بى آب و علفى به نام ربذه، آنجا كه مسقطالرأس خودش بود، تبعيد كرد.

او سرانجام بعد از تحمل رنجهاى بسيار در آن سرزمين دور از آبادى وفات كرد. ضمناً دو نفر ديگر از اصحاب بلندپايه پيغمبر "ص" توسط غلامان عثمان به علت اعتراضات آنها از طرز رفتار بد او به سختى ضربت ديدند. مردم شهرهاى بزرگ كوفه و بصره و مصر در مدينه جمع شدند تا از دست متخلّفين دادخواهى كنند.

هدف آنها فقط اصلاح و بهبودسازى امور بود، اما متأسفانه نتيجه ى آن به كشتار و خونريزى انجاميد. هر آينه شكايت آنها شنيده مى شد، چنين حوادث غيرمنتظره اتفاق نمى افتاد. آنها از عثمان طى نامه اى درخواست كرده بودند كه بعضى از صاحب منصبان را عوض كند و نامه به عمار ياسر از اصحاب بلندمرتبه ى پيغمبر دادند تا حقيقت امر را به اطّلاع خليفه برساند.

او وقتى عثمان را در مدخل خانه اش ديد، نامه را به او تسليم كرد. او در ابتدا جواب تندى دريافت و سپس با بى رحمى تمام مورد شتم و ضرب غلامان عثمان قرار گرفت به طورى كه دچار فتق گرديد. خلافت عثمان

همان طور كه از تاريخ اسلام استنباط مى شود، عثمان مردى سست رأى و زودباور بود و مشاورش مروان كه ميان مردم هيچ احترام نداشت و در نظر آنها بسيار پست بود، نفوذ نامشروعش را بر عثمان تحميل مى كرد. از اين رو او جهت اصلاح امور مرتب به مردم قول مى داد و باز قول خود را براى چندمين دفعه زير پا مى گذاشت.

در نتيجه مردم جلو خانه اش زياد ازدحام نمودند و درخواستهاى خود را تكرار مى كردند. وقتى كه عثمان اوضاع را چنين جدى ديد، عاجزانه از امام على خواهش كرد تا مردم را آرام كند و راه مناسبى جهت خلاصى او پيدا نمايد. سپس به امام على اختيار داد تا با آنها به يك تفاهم كلّى برسد.

مصريها به عثمان اصرار مى كردند تا محمدبن ابوبكر را به جانشينى با ابن ابى سرح فرماندار مصر عوض نمايد.

امام على درخواست قانونى آنها را جلو عثمان گذاشت. اگرچه او قبول كرد، اما سه روز مهلت خواست تا ترتيب آنها را بدهد و براى شهرهاى دور، وقت بيشترى لازم بود تا پيام خليفه به آنجاها برسد. امام على "ع" برگشت تا با مصر