صميم گرفت معاويه را عزل كند. اما كسى گفت: 'صلاح نيست كه به اين زودى او را از حكومت منفصل نمايى، آن كار وقت زيادى لازم دارد، يك كمى صبر كن وقتى كه حكومت شما سر و صورتى پيدا كرد، هر كارى كه ميل دارى انجام بده.'

امام على "ع" در جواب فرمود: 'آن با عقيده من جور درنمى آيد زيرا من در برابر خدا مسؤولم، چنانچه او در حكومت من به قانون و حقوق مردم تجاوز كند، من در روز قيامت بازخواست خواهم شد.'

اكنون بر اثر تبليغات عايشه چند نفر از ثروتمندان و مأمورين دولتى سابق با او هم عقيده شدند. آنها به اين نتيجه رسيدند كه عراق مخصوصاً مردم بصره را بر ضدّ امام على "ع" به شورش و طغيان تحريك نمايند زيرا در آنجا، هم قبيله هاى آنها مقيم بودند كه آن براى آنها دريچه ى اميدى بود.

سرانجام يك سپاه سه هزار نفرى به هزينه ى فرمانداران سابق به سوى بصره حركت كرد. وقتى كه عايشه در شُرُف ترك مكه بود، به ملاقات ام سلمه زوجه ديگر پيغمبر رفت، باشد كه او را در اين سفر همراهى كند.

ام سلمه كه زنى مهربان و خيرخواه بود، درصدد برآمد تا بعضى از سخنان حضرت پيغمبر "ص" را درباره ى امام على به عايشه يادآورى كند. او گفت: 'اگر به خاطر داشته باشى يك روز من به اتفاق پيغمبر وارد اتاق تو شديم و همان وقت حضرت على "ع" وارد شد و با پيغمبر براى يك مدت نسبتاً طولانى درگوشى صحبت كرد. تو خواستى به او اعتراض كنى و با على چنين حرف به ميان كشيدى: 'امروز نوبت من است كه پس از نه روز از پيغمبر پذيرايى كنم، تو حالا آمده اى تا نظرش را از من به چيزهاى ديگر متوجه سازى.' من مشاهده كردم كه چهره ى حضرت پيغمبر از غضب سرخ شد و فرمود: 'آرام باش عايشه، هر كس كه او را مكدّر نمايد خارج از گروه مؤمنين است.' و تو در حالى كه غصه دار بودى برگشتى.

عايشه گفت: آرى به خاطر دارم.

ام سلمه اضافه كرد: آيا به ياد دارى يك روز وقتى كه سر مبارك پيغمبر را شستشو مى دادى و من مشغول پختن هيس بود "يك نوع آش عربى" ناگهان پيغمبر سر را بلند كرد و فرمود: 'اى كاش مى دانستم به كدام يك از شما سگهاى منطقه ى هوآب "قصبه اى است در نزديكيهاى بصره" پارس خواهند كشيد، او مسلماً در قيامت لعنت شده است.' سپس من گفتم: به خدا و پيغمبرش پناه مى برم اگر من باشم. سپس پيغمبر به تو اشاره كرد و فرمود: 'مواظب باش تو آن زن نباشى.'

عايشه گفت: بلى ياد دارم.

ام سلمه گفت: 'باز تو را خاطرنشان مى سازم، يك روز من و تو همراه پيغمبر در سفر كوتاهى بوديم كه ابوبكر و عمر به ما ملحق شدند تا زير سايه ى درختى استراحت كنند و حضرت على "ع" مشغول وصله زدن كفش پيغمبر بود. آنها به پيغمبر گفتند: "اجازه مى خواهيم سؤال كنيم عاقبت چه كسى جانشين شما خواهد شد تا پس از شما به او پناه بريم؟" پيغمبر در جواب فرمود": من او را مى شناسم و به شايستگى و كاردانى او گواهى مى دهم، اگر من او را به شما معرّفى كنم شما از او فاصله مى گيريد همچنان كه پسران اسرائيل از هارون جدايى گرفتند". سپس من از پيغمبر "ص" پرسيدم: چه كسى امام و پيشواى ما خواهد بود؟ او فرمود: "كسى كه به كفشهاى من وصله مى زند". سپس من و تو خودمان ديديم كه حضرت على كفشهاى پيغمبر را تعمير مى كرد.'

عايشه گفت: آرى در نظرم هست.

ام سلمه گفت: 'اگر چنين است چرا به بهانه ى خونخواهى عثمان مردم را تحريك مى كنى تا بر عليه حضرت على شورش كنند؟'

او گفت: من قصد دارم امور مسلمانها را اصلاح كنم. [ ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه و او از ابو مخنف لوط بن يحيى عضدى نقل كرده است. ]

همان طور كه پيغمبر فرموده بودند عايشه در مسير راهش به طرف بصره به مكانى رسيد كه سگهايى چند بر او پارس كشيدند و اين موضوع اخطار پيغمبر را به ياد او آورد.

او از كسى كه افسار شترش را مى كشيد، نام آنجا را پرسيد. وقتى فهميد نام آن سرزمين هواب است و او همان كسى است كه پيغمبر در خاطر داشته، از اين كه بيشتر جلو برود خوددارى كرد. طلحه و زبير به دروغ شهادت دادند كه آن مكان هواب نيست و سپس پنجاه نفر ديگر به تبعيت از آنها همان گونه شهادت دادند تا اين كه او بالاخره تصميم گرفت به راه خود ادامه دهد.

آن مايه ى تعجب مردم بود وقتى كه مشاهده كردند عايشه سوار بر شتر به سوى ميدان جنگ مى رود.

قرآن خطاب به زنان پيغمبر مى گويد: 'در خانه هايتان آرام گيريد و جلوه گرى زمان جاهليت را پيش مگيريد...' "سوره ى اجزاب، آيه ى 33".

او بدين طريق شكوه و وقار خود را از دست داده بود.

وقتى كه آنها به دروازه ى شهر بصره رسيدند فرماندار، عثمان بن حنيف با مردانش از بصره بيرون آمدند و جلو راه آنها ايستادند به طورى كه دو طرف در حالت جنگ قرار گرفتند. سرانجام جنگ در گرفت و تعدادى از دو طرف كشته شدند. با مداخله عايشه جنگ متوقف گرديد و آنها به اين توافق رسيدند كه به همان حالت باقى بمانند تا امام على "ع" وارد بصره شوند.

اما پس از كمتر از چهل وهشت ساعت آنها به افراد فرماندار بصره شبيخون زده و چهل نفر بى گناه را به قتل رساندند، سپس عثمان حاكم بصره را به شدت كتك زده و شروع به كندن موهاى صورتش نمودند. در ضمن آنها بيت المال و انبار حبوبات را غارت و مجدداً بيست نفر ديگر از نگهبانان را كشتند.

يك اشراف زاده بصره به نام حكيم بن جبله رؤساى مهاجمين را ملاقات كرد تا حمله و جنگ را متوقف سازند اما جنگ بين آنها در گرفت و سرانجام حكيم با هفتاد نفر از يارانش كشته شدند.

وقتى كه حضرت امام على "ع" از حركت سپاه به طرف بصره مطلع گشت به اتفاق پانصد نفر از ياران پيغمبر مدينه را به قصد بصره ترك فرمود. در آن وقت كه به ذيقار "مكانى است بين بصره و كوفه" رسيدند، او فرزند گرامى اش حضرت امام حسن را با عماربن ياسر، كه از اصحاب بزرگ پيغمبر "ص" بود، به كوفه اعزام داشت تا مردم را براى جنگ دعوت كنند. اگرچه ابوموسى اشعرى فرماندار كوفه مخالفت مى كرد و مشكلاتى به وجود مى آورد اما تعداد هفت هزار مرد جنگى به سپاه امام على پيوستند.

قبل از اينكه حضرت به نزديكيهاى بصره برسند، سربازان ديگرى تحت پرچمهاى مختلف با سپاه امام متّحد شدند.

بسيارى از اصحاب بزرگ پيغمبر و جوانان بنى هاشم "خويشان امام على" و فرزندان عزيزش امام حسن و امام حسين و محمد حنفيه در سپاه حضرت ديده مى شدند.

امام على "ع" از اسب پياده شده و چهار ركعت نماز به جاى آورد و سپس روى زمين به سجده افتاد. شنيده شد كه امام براى دشمنانش دعا مى كرد. او مى گفت: 'اى خداى نگهدارنده ى زمين خير و خوبى آنها را نصيب ما فرما و از شرّشان ما را حفظ كن.' ابتدا او يك قاعده ى كلى را به اطلاع سپاهيانش رسانيد مبنى بر اينكه هيچ كس حق ندارد قبل از اينكه دشمن به او حمله كند، به آنها حمله ور شود. سپس او بدون اسلحه جلو آمد و طلحه و زبير را به شهادت طلبيد و فرمود: 'هر دو شما و عايشه مى دانيد كه من از گناه خون عثمان معاف هستم "كشته شدن او به واسطه ى كوتاهى من نيست". من هرگز اين چيزها كه شما درباره ى او مى گفتيد آشكار نخواهم كرد. آيا من شما را مجبور با بيعت خودم كردم يا شما از روى ميل بيعت نموديد.' با اين گفتار زبير تا اند