ازه اى نرم شد اما طلحه به خشم آمد و در حالتى كه غرولند مى كرد، آنجا را ترك نمود.

جوانى با كسب اجازه در حالى كه قرآن در دست داشت، جلو دشمن آمده آنها را به صلح دعوت نمود اما با تير كشته شد. بدين وسيله آنها اعلام جنگ دادند.

عمارياسر آن صحابى بلندمرتبه پيغمبر رفت تا آنها را از نتايج وخيم جنگ با خبر سازد اما دلايل او هم در آنها اثر نكرد و با تيرهايى از هر سو جواب داده شد.

اما على "ع" هنوز هم به افرادش اجازه ى حمله نداده بود. او به اين عقيده بود كه گفتگوى بين دو طرف قبل از شروع جنگ راه حل اختلاف است. بنابراين هنوز هم اجازه ى جنگ صادر نفرموده بود كه سپاه مقابل شروع به رگبار تير نمودند به طورى كه چند مرد جنگى از سپاه امام كشته شدند. با ملاحظه ى اين جريان، امام على بدون اينكه اسلحه بپوشد مقابل دشمن با صداى بلند فرمود: 'كجا است زبير؟' وقتى زبير امام را بدون اسلحه مشاهده كرد از صف بيرون آمد و جلو امام ايستاد. امام على "ع" فرمود: 'اى زبير آيا به ياد دارى روزى پيغمبر "ص" به تو فرمود كه تو با من جنگ خواهى كرد و خطا از طرف توست؟'

زبير جواب داد: آرى او چنين گفت.

امام على "ع" سؤال فرمود: 'پس چرا با اين وصف به ميدان جنگ آمده اى؟'

زبير جواب داد: من به خاطر نداشتم و من به ميدان جنگ نمى آمدم چنانچه آن را به ياد داشتم. امام فرمود: بسيار خوب حالا كه به ياد آوردى. او گفت: آرى و با گفتن اين كلمه يكسره پيش عايشه رفت و بعد از گفتگوى كوتاهى زمام اسبش را برگرداند و ميدان جنگ را ترك نمود.

موقعى كه امام به سپاه خود برگشت متوجه شد كه دشمن به طرف راست و چپ لشكرش حمله كرده است.

او فرمود: 'اكنون عذر و بهانه تمام است.' و سپس فرزندش محمد حنفيه را صدا كرد و فرمود: 'به دشمن حمله كن.' اما باران تير دشمن او را متوقف ساخت. امام على "ع" فرياد كشيدند: 'با اينكه بيم خطر دارى، حمله كن و ميان تيرها و نيزه ها جلو برو.' اما او به علت طوفان تير مردد بود.

امام فرمود: 'چرا جلو نمى روى؟'

او گفت: پدر جان در اين باران تير راهى پيدا نمى كنم كه جلو بروم.

امام على با مشاهده ى اين دودلى از طرف محمد، شمشير و پرچم را از او گرفت و چنان جنگى كرد كه اضطراب و ترس از اول تا آخر سپاه دشمن را فرا گرفت و به هر طرف كه حمله مى كرد، جبهه از دشمن آزاد مى شد و بدنها و سرهاى زيادى زير پاهاى اسبها ديده مى شدند.

سپس برگشت و به فرزندش فرمود: 'اين طور بايد جنگ كرد.' در اين زمان محمّد شمشير را گرفت و با يك گروه از انصار به دشمن حمله كردند، به طورى كه سرها و بدنهاى زيادى بر زمين در خون مى غلتيد.

آن طرف ميدان جنگ، دشمن با فداكارى از شتر عايشه دفاع مى كردند. امام على دستور فرمود: 'ساق پاى شتر را قطع كنيد آن شيطان است.' و حمله ى شديدى آغاز نمود كه آنها گويى چون برگ كاه جلو شمشيرش به پرواز درمى آيند و بالاخره فرياد 'صلح' از هر سو شنيده شد.

به مجرد اينكه شتر از پهلو و سينه به زمين افتاد، دشمن به طرف بيابان فرار كرد و عايشه را در بحبوحه ى جنگ تنها گذاشت، اما هزاران نفر براى سرپا نگاه داشتن شتر كشته شده بودند.

عايشه با مشايعت برادرش محمدبن ابوبكر به منزل صفيه دختر حارث در بصره فرستاده شد و سپس امام على "ع" او را با احترام به سوى مدينه روانه كرد.

اين جنگ در يك بعدازظهر شروع و همان بعدازظهر هم خاتمه يافت و از لشكر بيست ودوهزار نفرى امام على يك هزار و هفتاد نفر كشته شدند و از لشكر سى هزار نفرى دشمن هفده هزار نفر به خاك هلاكت افتادند.

وقتى كه امام على "ع" بر عايشه غالب شد، به جاى اينكه او را از خطايى كه كرده سرزنش نمايد، به حد كافى با او مهربانى نمود.

او همچنان بر كينه توزترين و سرسخت ترين دشمنانش مثل مروان، عبدا&بن زبير و ديگران در اين جنگ پيروز گرديد، اما آنها مورد عفو و بخشش قرار گرفتند تا هر كجا مى خواهند بروند "به همان طريقى كه بت پرستان پس از فتح مكه به دست پيغمبر "ص" عفو گرديده و آزاد شدند".

وقتى براى كشته شدگان در جنگ دعا مى كرد، شنيده شد كه مى فرمايد: 'پروردگارا اگر اينها نادانسته و يا براى برقرارى حق و عدالت با من جنگيدند آنها بى گناه بودند "اميدوارم مورد آمرزش قرار گيرند".'

تا آنجا كه تاريخ به خاطر دارد هيچ فرماندهى تاكنون پس از پيروزى چنين با گذشت و با سخاوت رفتار نكرده است.

عفو و گذشت امام على "ع" بيش از آن است كه بتوان به حساب آورد.

او در نامه ى مشهورش به مالك اشتر فرماندار مصر نوشت: 'مردم معمولاً در معرض ضعف و ناتوانى هستند و آنها ممكن است به عمد يا غيرعمد اشتباهاتى مرتكب شوند. تو بايستى آنها را عفو نمايى. اگر مى خواهى خدا تو را عفو نمايد، براى عفو و بخششى كه نموده اى پشيمان مشو و هرگاه كسى را تنبيه نمودى خوشحالى مكن.' راه سلامتى 
اَقْلِلْ طَعاماً تُقْلَلْ سِقاماً.(220)
غذاى خود را كم كن تا بيمارى ات كم شود.
نتيجه كم خورى 
مَنِ اقْتَصَرَ فى اَكْلِهِ كَثُرَتْ صِحَّتُهُ وَ صَلُحَتْ فِكْرَتُهُ.(221)
كسى كه به اندازه نياز بخورد، سلامتى اش فزونى يابد و انديشه اش سامان پذيرد.
پرخورى 
اَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ.(222)
شكم خود را لاغر سازيد [از پرخورى به پرهيزيد و درون خود را از غذاى زياد خالى داريد]
عزل معاويه

قطع نظر از ساير مشكلات و گرفتاريهاى امام على "ع"، حكومت معاويه از جمله مسائلى بود كه او در آغاز خلافتش با آن روبه رو شد.

موقعى كه سوريه به دست مسلمانان فتح شد، يزيد "پسر ابوسفيان" برادر بزرگتر معاويه توسط ابوبكر خليفه ى اول، فرمانرواى آن ناحيه گرديد و سپس معاويه در زمان عمر خليفه ى دوم جانشين او گرديد. بنابراين خاندان بنى اميه قبل از خلافت مولا اميرالمؤمنين مدت بيست وپنج سال بر سوريه حكومت مى كردند. اين زمان طولانى كافى بود كه شخص هوشيار و زيركى چون معاويه اقدامات اوليه را براى بسط حكومت خود به عنوان خليفه مسلمين به جا آورد و او سرانجام موفق شد تا آن را انجام دهد.

او طبيعتاً در خاموش كردن صداى مخالفان بسيار استاد بود و ادعاها و خواسته هاى آنها را مى دانست.

از طرف ديگر سوريه از ثروتمندترين كشورهاى مستملكات اسلامى بود و معاويه كه نسبت به هزينه كردن بيت المال بى توجه بود، به آسانى مى توانست بر مشكلات غلبه كند و آنها كه مى خواستند خود را بر مردم تحميل نمايند، در سوريه دور هم جمع مى شدند و منتهاى كوشش خود را در استحكام حكومت او به كار مى بستند.

بعضى از خرده گيرها بر امام على ايراد مى گيرند و به اين عقيده هستند كه او قادر نبود امور مملكتى را اداره كند و نمى دانست چگونه از عهده ى وظيفه اش برآيد، اما غافل از اينكه ساير اقسام حكومتها با حكومت اسلامى قابل مقايسه نيستند. اختلاف در اين است كه در قانون شريعت به هيچ وجه تقلب، فريب و دروغ مصلحت آميز وجود ندارد، از اين لحاظ امام على "ع" نمى توانست با معاويه كه در مسايل دينى بى تفاوت بود كنار بيايد.

علاوه بر اينها او از بيعت با حضرت امتناع ورزيده بود. با وجود اين حقيقت كه تمام مسلمانها و اصحاب بزرگ پيغمبر، قلباً خود را تسليم او كر